X
تبلیغات
رایتل
جمعه 23 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 06:01 ق.ظ

داره همین جور از من سوء استفاده میشه!!!!

حالا اینکه من شبا نمیخوابم درست!

ولی مگه من ساعت کوکیم؟؟؟؟!!!  یا پترس فداکار؟؟؟!!  به خدا سر آشپز هم نیستم!!!

دیشب خانواده محترم میگن ما میخوابیم. تو که شب بیداری  ما رو برای سحر بیدار کن!!  

آقا من شاید اصلا نخواستم روزه بگیرم!!! شاید نصفه شب خواستم  فرار کنم!!   با این بار مسئولیت که روی دوشمه چی کار کنم؟؟!!

بعد مامانم اومده میگه من مرغ و برنج گذاشتم روی گاز . تا صبح حواست بهش باشه نسوزه. بعد شعلش رو نزدیک سحر اونجوری کن که فلان بشه..

منم از شدت احساس مسئولیت  همه کار و زندگی خودمو ول  کردم با چشم مسلح نشستم بالا سر این مرغ و برنج به تماشا!!  که حالا کی جا میفته!!( دروغ میگما!!!)

یک ساعتی داشتم وظیفه شناسی میکردم. بعد  خسته شدم   ولش کردم رفتم.....  ساعت ۳:۱۵ بود دیدم چقدر خوابم میاد.. اصلا چشمامو نمیتونستم باز نگه دارم..  حالا این  حس مسئولیت هم داشت خانمانم رو  میسوزوند...

رفتم مثلا زیر مرغ رو زیاد  و زیر برنج رو کم کردم  و بعدش   خودمو انداختم  رو تخت...

خوابم که نبرد ولی از جام که بلند شدم رفتم سر پستم کشیک بکشم  دیدم  وااااااای  !!!!   برنج رو زیاد کردم  و مرغ رو کم!

سیاه پلو دیدین؟؟؟  از همونا شده بود! اصلا  هم نسوخته بودااا!!

مرغ هم با اجازتون انگار تو استخر آبه !! حتی ارتفاع آبش هم از خط نشانه پایین تر نرفته بود! چه برسه به اینکه بپزه!!

اصلا به من چه!   خب برنج دودی خیلی هم خوشمزست!  هر کی هم میگه نه بد سلیقست!

مرغ هم اگه زیاد بپزه ویتامیناش میپره!!  اینو همه دکترا میگن!

بعد از ترسم  ٬مثل وقتایی که سوسک  میبینم٬ رفتم بیدارشون کردم!

حالا به جای تشکر  هرکی هر غری بلد بود به سر من زد!! 

 بشکنه این دست که نمک نداره!

تازه میگن تو که بیدار بودی چرا چای دم نکردی!!!!!!

من خودمو بکشم راحت میشین؟؟؟؟؟؟  خب برا شما که بیدار نبودم!!

تازه من دیگه اصلا نمیخوام روزه بگیرم!   ضعیف میشم میفتم میمیرم!! ... بعد حالا هی گل بیارین سر قبرم!  زنده که نمیشم عزیزم!! زور بیخود نزن!

این از نصفه شب  اونم از اول شب!

رفتیم این نمایندگی مرکزیه  سواچ  توی گیشا .  من ساعت نمیخواستم. یکی دیگه میخواست.

خیلی ساعتاش قشنگ بود.. دستبند و انگشتر و گوشواره هاش که دیگه محشر!

بعد یکدفعه  یه ساعت سواچ دیدم کنترلم رو از دست دادم........

ساعته روی صفحه و بندش پر گیلاس بود.. زمینه اش هم سفید بود...  انقدر عاشق شده بووووودم!!!!

گفتم الا و بلا من اینو میخوام... بابام هم گفت الا و بلا من اینو نمیخرم!

جفتمون پاهامونو کرده بودیم توی یک کفش!

راستش به سن و سال اون موقع هام که مهد کودک میرفتم بیشتر میخورد  ولی  من میخوامش!!

برام نخریدن که هیچ!  حتی نذاشتن یک عکس نا قابل بندازم که اقلا دلم خوش باشه!

بعد اومدیم به جای ساعت برام این تاپ رو خریدن!

TinyPic image

الان من مجبورم به جای ساعت قبولش کنم دیگه!!   شما هم نمیخواد قضاوت کنین!!!

من همچنان کاملا مطمئنم هیچ کس نمیتونه منو گول بزنه!!  ساده هم خودتی!