X
تبلیغات
زولا
یکشنبه 15 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 12:10 ق.ظ

 

عرضم به حضورتون که اینجانب که الان اینجا نشسته  یه تریلی ۱۸ چرخ  به خودش بسته و داره همه عادت های خوب روزگار رو حمل و نقل رایگان میکنه!

من مو میبینم  تحریک میشم...  یعنی  باید از جلو چشمم برش دارم  تا  روحم آروم بگیره ...  یه جور آلرژی به  همه موها به جز موی کله دارم!!   از هر وسیله و روشی هم  در راستای نیل به هدفم دریغ نمیکنم...  این موهای روی دست رو  که خیلی جلو  چشمه  اوایل تا در میومد دونه دونه با ظرافت و لذت با موچین ریشه کن میکردم( جزء تفریحاتم استفاده  از موچینه!)  بعدنا  چون  همیشه موچین دم دست نبود  این ناخنای انگشتم کار موچین رو یاد گرفته و خداییش خوب مو  رو از جا در میارّه!

بعدش با این اوصاف  چون هیچ وقت مو روی دست و بال خودم نمیمونه ٬ وقتی یکی رو میبینم  که هنوز  علف کشی نکرده  چشمام برق میزنه!!!!( خنده  دبل شیطـــــــــــانی !)  زوم  میکنم روی سوژه و...

این دوستای بیچاره من در طی سالها نشست و برخاست با من و همجواری و همنشینی دیگه سر شده بودند بیچاره ها!!! میدونستن هر لحظه ممکنه من چه عمل خشانت باری انجام بدم!!!

( خواهشا در این مقطع  اینجا رو برای محیا جونم فیلتر کنین که اگه بیاد داغ دلش تازه میشه و  جنگ جهانی پنجم راه میفته!)

خلاصه این بی فرهنگی رو  سال به سال و روز به روز با خودم بالا آوردم تا امروز!

امروز توی دانشگاه نشسته بودم سر کلاس ریاضی... بعد یه نفر بغل دستم بود که اتفاقا دفعه اول بود میدیدمش...  همچین که درس گرم شد این دستشو گذاشت روی دسته صندلیه من!! بعد منم شاخکام غیر ارادی تــــــــیز شد!  تا به خودم اومدم دیدم موهای دست اون بیچاره تو دست منه! داشتم ذوق مرگ میشدم  و  به  تحریکات درونیم  که پیروز شده بود آب قند میدادم که از خوشحالی سکته نکنه ٬ یه دفعه صورتشو دیدم!  داشت مثل شیر وحشی بیشه که از تمساح برکه زخم خورده منو نگاه میکرد و صدای سایلنت شده ی غرشش رو هم احساس میکردم!!!  میخواستم فرار کنم که خودش بلند شد  رفت !! البته در رفت!! خیلی بی جنبه بود!!!  اه اه اه..

خب به من چه!  گفتم که بی فرهنگم!!   به خدا چند بار به خاطر این کارا  مامانم شیرشو حلالم نکرده و بابام منو محروم از ارث کرده!! میگن پدر بزرگم هم  اسم منو از طایفه خط زده!!!

تازه داشتم فکر میکردم که اگه به جای این دختره اون پسره نشسته بود چه اتفاقی میفتاد!!... ادامه فکرم برفکی شد!!!

حالا این هیچ! 

توی این طبع  غذا خوردنم موندم!!!  با هیچ معادله ای حل شدنی نیست! حتی با ماشین حساب مهندسی!

ــ من ماست  میبینم جون میدم! یعنی بدجور عاشقشم!  روزا میرم سر یخچال  انقدر  ماست خالی میخورم تا به ظرف خالی برسم!

ــ بعد خیار خالی هم دوست دارم( تاکید میکنم بدون نمک!)

ــ اونوقت وقتی اینا رو قاطی میکنن که بشه ماست و خیار  محاله لب بزنم! اصلا  یه جوری میشم وقتی ماست و خیار میخورم!  دور از جون شما انگار بهم بادمجون دادن!

ــ  بعد اگه به همین ماست و خیار  چند تا دونه کشمش بزنن ٬ باز عاشق میشم!  حاضرم غذا نخورم و اینو بخورم!!! ( نعنا و ادویه ماست و گردو هم که دیگه نگووووو...محشره!)

یه نمونه دیگه هم بگم:

کاهو خالی خیلی دوست دارم!

کلا هر چی توی سالاده دوست دارم( به جز گوجه فرنگی که اصلا  اصلا اصلا  خام نمیخورم! حالا در هر جا و هر غذایی!)

بعد اینا رو که قاطی میکنن و میشه سالاد و میذارن کنار غذا ٬ دلم نمیخواد نگاهش کنم! چه برسه بخورم!!  تازه اگه هیچی هم قاطی نکنن و  فقط کاهوی خالی باشه اما اسمشو بذارن سالاد باز همون حس رو دارم!  میخورم دلم میخواد بالانس بزنم تا هرچی بوده برگرده!!(  گلاب به روتون )

مشکل اینجاست که آخرش هیچ کس نمیفهمه من چی میخورم و چی نمیخورم! این مامانم بعد این همه سال هنوز با من درگیری داره! میگه تو مثل آدمیزاد غذا نمیخوری!!!( اصلا هم به فکر روحیه حساس و لطیف من نیست که اینجوری صدمه میبینه!)  بعد اگه یه جا برای غذا مهمون باشم( مخصوصا تنهایی و  یه مدلی که غذا خوردنم تو چشم باشه!)  محاله بدون خون و خونریزی از اون مکان بیرون بیام!!!  آدما خیال میکنن دارم تعــــــــارف میکنم !!  هی میخوان به زور به خوردم بدن!!! تا جایی که  تنها  با  چاقو کشی میتونم ثابت کنم که دوســــــــــــــــــــــــــــت ندارم! 

میفهمی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!   آره؟؟!!!!!!!!!

پس دیگه نگو بخور!!

 

بعدا نوشت : چقدر  قدم زدن و بستنی خوردن زیر اولین بارون پاییزی لذت بخشه!  روحم  شفاف شد!!