X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 27 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 09:31 ب.ظ

 

اینجوریا بود که با بروبچز یه دفعه فیلمون یاد هندوستان کرد و دلمون برای یکدگر اندازه گنجشک تازه از تخم دراومده شد و توبره ها رو بر دوش انداخته و 50 نفری جمع شدیم و ۵شنبه رفتیم فشم!! ( زود نوشت : قشم نه!!! فشم یه منطقه کوهستانی ییلاقی اطرافه تهرانه!!!  گفتم که بعضیا بدونن!!!)

اولش که رسیدیم  nهزار متر ارتفاع کوه  از این کوه پیچ پیچیا رو  با  پای پیاده!! (چه مشقتی ما کشیدییییم!!) رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم  به آدمدونی ( همون ساختمون !)   بعدش چون همه یه پا کوهنورد و ورزشکاریم و آخر آمادگی بدنی !! یک عالمه وقت ولو شدیم و  به طرز فجیع خاله زنک گشتیم !!

آخر شب من دیدم شب جمعه است !! به خیر اموات یه بازی پیشنهاد دادم ( رد کن بره)!!

انقدر وسط بازی جیغ زدیم  که تارهای صوتیمون جهش ژنتیکی پیدا کرد! آخراش صدای خر میدادیم!!  تا تونستیم هم خندیدیم! لب هامون بعد بازی ۳ برابر کش اومده بود!!!!

از همه بدتر عمق فاجعه بود!!!! که صبح شنبه  خودش رو نمایان ساخت!! از ناحیه نشیمنگاه  فرسایش یافته بودیم!!!  طبق آخرین آمار  قریب به خیلیا  توانایی نشستن رو از دست داده بودن!!! من یکی که اشکم در اومد سر کلاس روی صندلی نشستم!!

بعد دیگه تا ۶ صبح داشتیم  میخندیدیم و میزدیم تو سر و کله همدیگه و  انگشتمون رو میکردیم تو چشم بغل دستیمون و گیس روبروییمونو میکشیدیم و.....

صبح زود کله سحر هوا گرگ و میش ساعت ۹ صبح از خواب بیدار شدیم ... همه رفتن کوه  فقط ۳ تا کوزت  (گیلاسی ++)  موندن سفره صبحانه رو جمع کردن !!!!!  بعدش  چند تا برگشتن خبر آوردن هوا اون بالاها سرده!!!   ما هم اندازه خرس کوهی بنفش راه راه لباس پوشیدیم که یه وقت خدایی نکرده زبونم لال یخ نکنیم!! و بالاخره پیش به سوی اون بالاها راه افتادیم!!  انقدر لباس پوشیده بودیم که من دماغم میخارید نمیتونستم دستم رو تا اون بالا بیارم چه برسه به اینکه قرار بود کل هیکل رو تا نوک کوه برسونم!! مثل آدم آهنیه بیش فعال با هر بدبختی بود پرچم رو اون بالا زدیم و برگشتیم!!!

جای همه خالی یه دست فوتبال زدیم هلووووو!!!  با نتیجه ۱۲- ۵  تیم ما  باخت!!! حالا همچین اختلافی هم نیستا!!!   

این زمینمون شکل قیف بود!!!!زمین تیم ما نصف اونا هم نبود!!! بعد ما ۷ تا بودیم اونا ۶ تا !!! حالا از این ۷ تا ۳ تامون توی دروازه بودیم!!!اینو گفتم که همه بفهمن ما عمدا گل میخوردیم که تیم مقابل نگه شما خیلی قوی هستین و جر زنی شده!!!!! اصلندش هم ما  شکل تور ماهیگیری نشده بودیم!!!!!

این توپی که باهاش گل کوچیک بازی کردیم سایز نخود فرنگی  کال بود!!!  غرق بازی که میشدیم   با خیلی توجه  فقط میتونستیم پای اون یکی رو شوت کنیم!! همش پاهامون قاطی میشد!! الان من اومدم خونه جورابم رو در آوردم میبینم یه پام ۲ تا قوزک داره  اون یکی پام هم شصتش  با یکی عوض شده!! از یابنده تقاضا میشود با پیک موتوری  شصت من رو به دم در خونمون ارسال کند!

از آت و آشغال خوردن هم چیزی نگم بهتره!!! خدا خیرمون بده ان شاالله که هرچی چیپس و پفک و شکلات و ... توی بقالیای تهران بود بار زدیم بردیم اون بالا کوفت کردیم!!!  یه گیلاسی هم داریم  هر خوراکی بدی دستش تا تهش رو در نیاره و لیس نزنه کاغذش رو زمین نمیذاره!!! همش هم به خاطر اینه که اسراف نشه!!! خیر ببینه ایشالا!!!     .....  راستی اینم بگم!!   : اون بالای کوه این بسته مانچی رو باز کردیم!! هر یه دونه که میخوردیم تا کجامون میسوخت!!!  تند بوداااااا!!!!  همه سیاه و کبود شده بودن از شدت تندی ولی هیچ کس کم نمیاورد و میخوردن همه!!!  آب هم که در دسترس نبود!!!  ناگهان یک ظرف ماست موسیر پیدا کردیم!!!!  دیگه هیچ کس طاقت نیاورد و  از شدت سوزش نمیدونستیم ماست رو داریم توی کجامون میکنیم!!  ( منظورم چشم و گوش و دماغ بود!!)

خووولاصه این هله هوله ها رو تا جایی که جا داشتیم وارد بدن کردیم!!  موقع برگشت هم لواشک به دست گرفتیم که  عملیات جنبش فک همچنان تداوم داشته باشه!!!   توی این پیچ پیچ جاده  حس میکردم توی دل و رودم میکسر و جارو برقی روشنه!!! با دوستان جملگی حال تهوععععع پیدا کرده بودم!! هر یه پیچ که از جاده رد میکردیم خدا خدا میکردیم که از آسیب های بهداشتی فرد کناریمون در امان باشیم!!!  آخرش  زنده رسیدیم خونمون!!

 همین !!!! خیلی خوش گذشت!!  جای هیچ کس هم خالی نبود!

پ.ن ۱ : این چند روزه خیلی سرم شلوغه!!!!  اگه دیر بهتون سر زدم نزنین پای بیمعرفتی!! ایضا اگه دیر آپ کردم پای تنبلی!!