X
تبلیغات
رایتل
شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 08:41 ب.ظ

این همه توی دین و مذهب و عرف و فرهنگ و اخلاق و چی و چی ذکر شده که به بچه هاتون زیاد بستنی بدین تا عقده ای نشن!! پس چرا گووووش نمی کنیــــــــــــــن ؟!!!

دیلوز همینجول که داشتم خونه لو به دنبال یک جو چیز خوچمزه کاوش میکلدم ناگهااان یه  بستنی نسکافه لیوانی کاله کشفیدم!!! 

یافتن بشتنی دَل این سنه قحطی همچون یافتن مُلوالیدی از دٍل دَلیای بی کلان و مواج بود!!

حالا دلم نمیومد این کشف بزرگو بخورمش که!!!  این کاغذ آلمینیومی درش رو با احتیاط کندم!! چند قطره آب از لب و لوچه ام آویزون شد!! بعد اگه گفتین چی دیدم؟؟!!!.......واااااای ....فک کنم نصف لیوان بستنی چسبیده بود به درش!! خب طبیعتا نمیتونستم از اون خروار بستنی بگذرم!!!  این فویل رو درسته کردم  ته حلقم!بعدشم در حالی که لیس میزدمش ، با حسرت از دهنم کشیدم بیرون!!! وااای که چه لذتی داااشت!!! بعد ترش  هر قاشق بستنی که میخوردم حس میکردم به جای نسکاله  اسمش خونکاله است!!! آی مزه خون میداد! !! آی مزه خوووونی میدادا!!!...

خدا از سازنده این بستنی کوفتی نگذره!!! آخه مگه عقل توی کله پوکش نیست که درپوش بستنی به این خوشمزگی  رو با فویل میسازه؟؟!!!!!  بی عقل خرفت احمق...( بقیه فحشام سانسور شد!! )                                            .

چیه؟؟!! خب چیز شد دیگه! یعنی لبه های آلمینیومه گرفت به لبو دهنم! همش جرواجر شد! مهذرت میخوام! یعنی برید!!

یه برش افقی خورد که کله ام این شکلی شد----> 

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

این محمد، پسر خاله ام ( همون که عاشق مدرسه است و مدرسه تعطیل میشه گریه میکنه!) امروز با یه حالت متفکرانه ای اومده میگه: گیلاسی  شما چند شنبه ها زنگ ورزش دارین؟؟!!!

گیلاس :عزیزم من دانشگاه میرم! دیگه ورزش نداریم!

 یه چند دقیقه  بعد در حالی که داره جامدادی منو زیر و رو میکنه  میگه:  واااااای!!!  گیلاسی تو مداد و خودکارات اسم نداره! آقاتون دعوات نمیکنه؟؟!!! آقای ما که گفته اگه اسم نزنین اردو نمی برمتون!!

گیلاس :عزیزم  من دانشگاه میرم! استادامون دیگه کاری به این کارا ندارن!! تو هم چند سال دیگه لازم نیست به همه جات اسم بزنی!

یه چند دقیقه بعد تر : گیلاسی  شما آقاتون ماهی چند تا مداد بهتون میده؟؟!! آقای ما هر ماه ۲ تا مداد سیاه با یه مداد قرمز میده!

گیلاس :محمد جان من دیگه دانشگاه میرم!! با مداد هم نمینویسم! لوازم تحریرم رو هم خودم میخرم! مدرسه بهم نمیده!!! تازه معلمای ما خانوم بودن!!

یه چند دقیقه بعد تر ترش  یه مشت کتاب داستان آورده روی میز ریخته و میگه: گیلاسی تو گروه سنی  ب  هستی؟؟!! میخوام بهت کتاب بدم بخونی ! آقامون گفته روخونیتون خوب میشه!!

گیلاس :gerye  نه عزیزم  من گروه سنی الف هستم!

محمد : چرا دروغ میگی؟!! مگه تو دانشگاه نمیرفتی؟؟!!!

گیلاس :                                                      

 

چند وقت پیش  این محمد بازیگوشی می کرده و درس نمی خونده !( از عجایب هشتگانه جهان!)

بعد مامانش بهش میگه محمد جان ببین بابات سالی ۲ میلیون میده برای مدرسه ات که تو درس بخونی! اگه درس نخونی پولش حروم میشه!!

یه چند وقت بعد ترش،  یه مدتی بوده محمد اصلا توی مدرسه ناهار نمیخورده! معلمشون میشینه باهاش صحبت میکنه که چرا ناهارتو نمیخوری؟!!  محمد هم میگه: آقا، آخه مامانمون گفته بابات سالی ۲ میلیون برای مدرسه میده! من حساب کردم ۲ میلیون خیـــــــــــــــلی میشه!! چون بستنی عروسکی ۱۰۰ تومنه! بعد من ناهار نمیخورم که بابام مجبور نباشه این همه پول بده! یه خورده دارم کمکش میکنم که خرجش کم بشه!!!

معلم:                                                         

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

چند سال پیش که به پیشنهاد یکی از دوستام کتاب  روی ماه خداوند را ببوس  رو خوندم انقدر لذت بردم که سالی یه بار باید این کتاب رو دوباره بخونم!!! عاشق اینجور نوشته هام!! الان اصلا به اصل ماجرای کتاب کاری ندارم ولی از مدل نوشته اش و اینکه یه نویسنده اول کتاب خواننده اش رو تا میتونه گیج میکنه و ذهنشو پر سوال و تشویش میکنه و همه عقاید طرف رو زیر سوال میبره و بعد میاد یه جوری که خودش هم نمیفهمه همه چی رو مرتب تر از قبل میکنه  ،خیلی خوشم میاد!!! 

حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه  و    عشق روی پیاده رو    و   دویدن در میدان تاریک مین     رو هم از همین نویسنده خوندم و بسی لذت بردم! هرچند تفاوت زیادی داره ولی عمق نوشته اش همه معلومه که مال یه نویسنده است!!  چند روز پیش هم    استخوان خوک و دستهای جذامی   رو خوندم که خوندنش وااااقعا برام لذت بخش بود!!! فک کنم باید سالی یه بار اینو هم بخونم!!!

اگه اینجوری پیش برم تا چند سال دیگه هیچ وقتی برای خوندن کتاب جدید ندارم!!!

بعد از پائولو کوئیلو عاشق همین مصطفی مستور شدم!!!! 

 نوشته هاش  میره توی عمق روحم!!! واااای!! بالاخره از یه نویسنده ایرانی هم خوشم اومد!!