X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 10:20 ب.ظ

 

۲ ماه پیش موقع رفتن به مهمونی، خم شده بودم روی  پله ها و داشتم بند کفشامو  میبستم که هی این موهام میومد تو صورتم!!  هی سرمو یه تکون میدادم که بره کنار! دوباره میومد تو صورتم!

دیگه کلافه شدم بیخیالش شدم! گفتم اصلا هر چقدر دلش میخواد بیاد توی چشمم  ببینم کی روش کم میشه!!

یه دفعه یه سووووسک  از توی چشمم سر درآووورد!!

با روسریم سوسک رو پرتش کردم  اون دنیا و انقدر ترسیده بودم و حالم بد شده بود که  جیغ میزدم و چند دور توی پله ها بالا پایین رفتم و بعدشم پریدم وسط کوچه!!! gerye بیچاره همسایه ها فک کرده بودن یکی آتیش گرفته!!

هنوزم که یاد اون صحنه میوفتم  اشک توی چشمام جمع میشه!!! خدا قسمتتون کنه بعد به من بخندین!!gerye

از اون روز تا حالا  یه تیک عصبی پیدا کردم!!!  یه توهم کاذب!!! تمام سیستم عصبیم  یه دفعه با هم واکنش میدن!! نصفی از تفکراتم حول سوسک میچرخه!!

وسواس سوسک پیدا کردم!!!! 

چند روز پیش بند کیفم خورد به پام! بعد شلوارم پامو آروم نوازش کرد! یه دفعه فک کردم سوووسکه!!! یه جایی که نباید جیغ میزدم جیغ بنفشیییی زدم!!gerye

تا حالا چند بار شب موقع خواب گوشه پتوم اومده تو صورتم! فک کردم سوسکه! نصفه شب جیغ زدم همه پریدن!!

سر میز داشتیم ناهار میخوردیم! صدای آروم راه رفتن سوسک روی نایلون اومد! جیغ زدم !ناهار همه کوفتشون شد!!  بعد فهمیدم  یه کیسه زیر میز بوده! مامانم پاش خورده بهش!!!

و....

جون من یکی بیاد منو درمان کنه!!! اگه همینچوری پیش برم تا چند وقت دیگه بابام منو میکشه!!!! ( با توجه به عکس العمل هایش در موارد فوق این مسئله پیش بینی میشود!) 

 تازشم میدونم که نصفی از پست هام داره در مورد سوسک میشه! خب چه کنم! دل مشغولیه اصلیم شده!!!گوسفند

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نمیدونم چرا وقتی این خدا می خواد به من فاز بده زمان و مکان رو اصلا در نظر نمیگیره!!!gerye

 چند روز ‌پیش نشسته بودم و داشتم مثل کنیز کفگیر خورده به جون مامانم غر میزدم که : من دلم استخر می خواد! چرا یکی پیدا نمیشه منو ببره استخر! پوسیدم از بی استخری! روحیه ام از بس آب ندیده شکل  کرم خاکی شده و ...

هنوز پاراگراف بالا رو کامل بیان نکرده بودم که غزاله زنگ زد.

گفت : چند تا بلیط مجانی استخر کوثر برای فردا دارم. مینا و بنفشه هم میان. تو هم نه نگو بپر بریم!

من:[*****

کلی ذوق مرگ شدم و بعدش  یه ساعت داشتم پشت تلفن قربون صدقه غزاله میرفتم و حال میکردم و با غزاله بحث میکردم که چه ساعتی بریم و به فلانی هم بگو بیاد و اینا دستتو بکش

بلافاصله بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم یه نفس عمیق کشیدم و یه دفعه  یادم افتاد که چیزه چیز دیگه.. یعنی اون موقع نمیتونسم برم استخر

وای که چقدر اون لحظه  دلم میخواست بپرم توی همین استخر بدون آب خونه خودمون و انقدر  کرال سینه و پروانه و قورباغه شنا کنم تا خفه بشم!