X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1387 ساعت 01:34 ب.ظ

خب این عید و تعطیلات هم تموم شد و دوباره روز از نو روزی از نو!

از خیلی وقت پیش دلم یه جوری بود و مشهد  میطلبید. تقریبا یک ماه قبل از عید همه چی خیلی اتفاقی ردیف شد که عید مشهد باشیم اما دو هفته بعد یه مسائلی پیش اومد و همه چی به هم ریخت و سفرمون کنسل شد. انصافا خیلی حالم گرفته شد. از ته دلم میخواستم که امسال عید مشهد باشم و بالاخره ۴-۵ روز مونده به عید دوباره همه چی  ردیف شد و اول فروردین مشهد بودم. ۷ ام برگشتیم تهران و ۸ام تا ۱۲ ام هم رفتیم شمال. تمام عید به سفر گذشت!

اصلا این سال جدید از بیخ برای ما متفاوت آغاز شد! همچین  خوش یمن هم بود اســــــــاسی!

همون شب عید بابام میره ۵۰ تومن یه کیسه آجیل میخره! هنوز از در مغازه بیرون نیومده بوده که یه موتوری کیسه آجیل رو ازش میزنه!

مشهد با خانواده مادری رفته بودیم. هنوز پامون رو از تهران بیرون نذاشته بودیم که مهر امام رضا ما رو گرفت و مادربزرگم تلپ افتاد و پاش نصف شد! اون چند روزه همش در بند گچ گرفتن و گچ باز کردن پا  و دستشویی بردن و حموم رفتن اوشون بودیم. 

انقدر هم مشهد هوا گرم بود که اون چند روز گرما زده شدیم پامونو از تخت اونورتر نذاشتیم.

این حساسیت بهاره همراه با عطسه و آبریزش بینی و سردرد و سرگیجه و چه چه هم که دیگه پدرم رو درآورد.

تو راه شمال توی ماشین خوابیده بودم. تمام مدت خواب میدیدم پشت گردنم یه غده در اومده و توی خواب از درد بیچاره شده بودم. اشک میریختم بیا و ببین! وقتی بیدار شدم دیدم گیره پشت موهام رو باز نکردم و روش خوابیدم. گیره هم نامردی نکرده با سیخ و میخ تا عمق نیم متر عمودی  رفته تو سرم!!

شمال با خانواده پدری بودیم. کلا چه از سمت مادری چه از طرف پدری چیزی که زیاد داریم بچه در سایزها و جنس های مختلفه! یه اصلی هم هست که یه عشق و کشش دو طرفه بین من و بچه ها وجود داره. محبت میکنیم به همدیگه یه جوری که چشم ملت در میاد! دو دقیقه پشت دستمو داغ نکردم سرمو گذاشتم روی بالش خیر سرم خوابیدم. وقتی بیدار شدم دیدم یه ور صورتم کبوده! حالا اینکه کدوم فینگیلی محبتش گل کرده و اومده لپ منو  چنان گاز گرفته که سیاه و کبود شده، بماند!!

یه شب هم که وقتی شمال بودیم قلب مادر بزرگم درد گرفت تا صبح توی استرس و دکتر دوا بودیم.

ولی با همه این مسائلی که گفتم هر ۲ تا سفرمون خیلی خوووووش گذشت. مخصوصا شمال که حسابی روحیه ام رو  گرد گیری کرد. عجب هوایی بود! این همه ما شمال رفتیم هوا به این خوبی کم دیده بودیم! اصلا دلم نمیخواست برگردم. مخصوصا اینکه میدونستیم تهران هوا افتضاحه!

این ۱۲ روز داغ بودم نمیفهمیدم که بدن انسان به استراحت هم گاهی نیاز داره! از کله سحر تا نصفه شب از در و دیوار بالا میرفتم. الان این ۲ روزه که برگشتم تنها چیزی که حس میکنم خستگی و درد تمام بدنمه!

حوصله درس و دانشگاه و زندگی رو هم ندارم. میخوام همه چی رو با پوتین های زمان سربازیم  له کنم!!

فعلا همین دیگه!