X
تبلیغات
رایتل
شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 02:07 ق.ظ

دسته جمعی اون سوت بلبلی رو بزنیننن 

ده میگم سووووت بزنینننن  

اون کف قشنگه رو بزززززن

 در نهایت طلسم شکسته شد و ما بالاخره بعد از ۷ ماه، پنج شنبه شب در خانه ی خودمون خوابیدیم!!! من که باورم نمیشد که دیگه توی خونه ی خودمون بخوابیم! حالا شما اگه باورت میشه خیلی خوش خیالی!!   

از ۲-۳ روز پیش که رفتنمون قطعی شده بود، پسر خاله هام از همه ناراحت تر بودن!! انگار دور از جونمون می خوایم بمیریم!! در این حد غصه ناک بودند!!!... هرچند تحمل جای خالیه ما واقعا سخته!! میدونی که!!

  بعد از ورود به خانه و در میان خیل کثیر اسیاب و اثاثیه و کارتن های متعدد، اولین کاری که کردم ابتدا یافتن کامپیوتر بود و سپس   سیم این بینوا رو به برق زده تا  موجودیت کامپیوترم رو ثابت کنم!! وااای الان انقدر کیف میده!!... بعد از این همه وقت الان روی صندلیه خودم، توی اتاق خودم با خیال راحت نشستم و تا هر وقت که دلم بخواد میتونم شب بیدار بمونم و کسی دعوام نکنه!!! انقدر خوبه!! ( به شما خواننده محترم پیشنهاد میکنم مدتی خونه تون رو بی دلیل خراب کنین و بعد بسازین. بعد از حدود ۷ ماه که بازگشت خود را جشن میگیرین دنیا خیلی قشنگ میشود!! ) 

- انقدر دلم برای دستشویی راحت خونه خودمون تنگ شده بود ( هیچ ساعتی از شبانه روز،شلوار هیچ کس پشت درمون پارک نیست!!)

- انقدر دلم برای دوش پرفشار و حمام گرم و خوشگل خودمون  تنگ شده بود 

- انقدر دلم برای این ریموت درمون تنگ شده بود!(‌حالا زیادم جای خوشحالی نداره!  این ریموته خراب شده! باید قر قر  و قیژ قیز در رو با دست باز کنیم!)  

-انقدر دلم برای شیر آب رو باز گذاشتن تنگ شده وانقدر دلم برای برق اضافی روشن کردن تنگ شده بود( این مادربزرگم هی شیر آب رو میبست  و برق اضافی رو خاموش میکرد تا صرفه جویی کنه!) 

انقدر دلم برای چایی های پر رنگ خونه خودمون تنگ شده بوووود( مادربزرگم اینا چای کمرنگ میخورن! بقیه هم باید بخورن!!) 

انقدر دلم برای سکوت و آرامش خونه خودمون تنگ شده بود( این مورد لازم به توضیح نیست!)

- انقدر دلم برای یخچال خودمون تنگ شده بود!! با یه فوت  اینو فشار میدیم و ازش آب و یخ  میزنه بیرون!!! ( از اول تابستون تا حالا حسرت یه لیوان آب یخ به دل ما موند!!) 

- انقدر دلم برای تخت خودم تنگ شده بود( از فرط دلتنگی،  الان ۲ شبه تخت ها وصل نیست و مجبوریم میان خیل لوازم، همین وسط روی زمین بخوابیم!!  صبح هم این استخوان لگنم فرو میره توی سرامیکهای زمین و جا میندازه!! ) 

بازم انقدر دلم برای راحت پای کامپیوتر نشستن و تنهایی فیلم دیدن تنگ شده بود 

 

خب دیگه بسه!! 

( بابت تمام اینا خدا رو شاکرم!! واقعا آدم اینجوری میفهمه چقدر نعمت داره و هیچ وقت به چشمش نمیومده!!! همیشه نداشته هام رو میدیم ولی اگه کسی بهم میگفت دستشویی هم نعمته، میخندیدم بهش!! ) 

 

عرضم به حضورتون اینکه این مدت  طول کشیدنه خونه ی ما، هیچ سودی اگه نداشت، تنها فایده اش این بود که موقع امتحانا یه خونه خالی موجود داشتیم!! ما هم که وقتی یه خونه خالی در دسترس داشته باشیم،ابتدا  نیشمون رو تا بنا گوش باز میکنیم و سپس  خوب عقلمون رو به کار میندازیم و طی یک نو آوری، از خونه خالی به عنوان سالن مطالعه استفاده میکنیم!!  

عصر به عصر(‌همزمان با ورود پسر خاله هام به خانه و تبدیل خانه به باشگاه فوتبال) توبره ای شامل ( پرتقال-نارنگی- سیب- بیسکویت- لیوان-قاشق چای خوری و غذا خوری- چاقو-  آبجوش- نسکافه- چای- شکلات- کمی غذا- چیپس- پفک- کیک- آدامس نعنایی- و گاهی اوقات چیزای دیگه هم بود) بر دوش انداخته و به همراه خواهر گیلاسی ، از باشگاه فوتبال به خانه ی خرابه ی خودمان کوچ میکردیم!! و انصافا در خانه ای که نه تلویزیون هست و نه کامپیوتر و نه آدم و نه هیچ چیز دیگر به جز پشه(!) تا آخر شب درس می خواندیم!!  

تنها عاملی که ممکنه باعث پایین آورد معدل این ترم من بشه، همین پشه هاست!! روزی حداقل ۱۰۰۰ تا پشه میکشتیم و فردا دو برابر شده بودند!! واقعا اگه بگم هجوم پشه ها به خانه ی ما بود ، بی ربط نگفتم!!  همه جا سیاه از پشه بود. نسبت به حشره کش هم مقاوم شده بودند. میمردن و جنازه هاشون روی زمین میفتاد.  بعد از چند ساعت هیچ اثری از جنازه های پشه نبود و دوباره همه شون زنده میشدن!! واقعا چیز عجیبی بود!! 

 ------------------------ 

 

این همه خودم رو به در و دیوار کوبیدم که مهندس کامپیوتر بشم !! حالابه هر کی میگم : بابام جان!! من به درده کارای ظریف میخورم!! من رو چه به کارای سنگین و خونه تمیز کردن!! من رو چه به کارتن جا به جا کردن!! من اگه میخواستم این کارا رو بکنم میرفتم معدن می خوندم!! شایدم میرفتم یه زمین میخریدم و کشاورز میشدم!! ... حزف من رو نشنیده گرفتن و انگار دارم با جارو حرف میزنم تا اینکه... 

چند متر زمین رو تی کشیدم و  برای اینکه دسته ی تی توی دستم بود،کف دستم ۲ تا قلنپکی ( همون تاول شما) در آورد!!  بعدشم کمرم از درد یه وری موند!!  

اونوقت بازم به جای درس عبرت گرفتن از اینکه  نباید گیلاس کارای سخت انجام بده، نشستن به مسخره کردن!! میگن تو نازنازی هستی! از بس هیچی کار نکردی، با کار به این راحتی اینجوری شدی!! ... خب این حرف یعنی چی؟؟؟ ... خب سیستم بدن من اینجوریه!!... هم توانم کمه هم زورم  کمه.هم اینکه خیلی پوستم و بدنم حساسه!! دیگه اینا که به من ربطی نداره!! 

خلاصه انقدر از این حرفا زدن که من برای  دفاع از شخصیت زیر سوال رفته ی خودم، جو گیر شدم و  به اندازه ۵ تا کارگر مرد کار کردم!!!   اونوقت داغ بودم نمی فهمیدم! الان که ۲ ساعته نشستم حس میکنم همه ی بدنم داره شهید میشه!! ( همه ی ناخنهام هم شکست... گریه!)  

 

واقعا اگه این ننه /بابای من، ۲ تا دونه پسر زاییده بود، الان مینشستن کنار و پسرا طبق وظیفه غلامیه ننه/بابا رو میکردن!! حتی برای خالی نبودن عریضه، دامادی هم نداریم که غلامیمون رو بکنه!!... شانس نداریم دیگه!!

---------------------------------------- 

 

می خواستیم ماشین ظرفشویی و ماشین لباسشویی رو جابجا کنیم و بذاریم سر جاش. 

مکان: خونه ی خودمون 

انسانهای موجود: گیلاس- خواهرش- مادرش - پدرش 

مسافت مسیر: حدود ۸ متر 

 

-گیلاس: بابا اینا سنگینه!! ما نمی تونیم تکونش بدیم!  بعدا که کارگرا اومدن میدیم جا به جا کنن  

- آره بابا! الان شما کار میکنین ! این وسط باید یکی رو پیدا کنم کمر شما رو درمان کنه!! زحمت نکشین!

ـمامان: نهههههههههههه!! کارامون عقبه!! دیر میشه! اینا رو باید از این وسط برداریم و وصل کنیم!! همش همین حرفا رو میزنین که ۷ ماهه آواره ایم!! همش تنبلی میکنین دیگه!! الان ما ۳ تا اینورش رو میگیریم. بابات هم اونورش رو میگیره و بلندش میکنیم!!  اصلا هم کمرتون درد نمیگیره! سبکه!! 

با این حرفا مجبور شدیم سرش رو بگیریم و تکون بدیم....چشام رو بستم تا زورم زیاد بشه ( بچگی هام ، توی یه کارتون این رو یاد گرفته بودم!!!) .... خلاصه بلند کردیم و گذاشتیم سر جاش!! خیلی سنگین تر از اون چیزی بود که تصور میکردم!! 

وقتی تموم شد، دیدم مامانم اونطرف وایساده و داره به ما راه رو نشون میده و در پایان کار خسته نباشید عرض میکنه!!!! ... بهش میگم: واقعا معنیه ۳ تایی اینورش رو میگیریم رو فهمیدم!! بیخود نبود میگفتی سبکه!! اگه مسیر رو نشون نمیدادی، گم میشیدم!! کار سنگین  دیگه نداری تا شما راهنماییمون کنی و ما انجام بدیم؟؟

--------------------------------------------------- 

به مناسبت دهه مبارک فجر،بعد از ۳۰ سال، برای اینکه در انقلاب بی نصیب نبوده باشیم،  تعدادی ناصرالدین شاه موجود داشتیم( این عکس معروف کله اش که همه جا هست! از جمله روی مبلمون!) و در هنگام باربری مرحمت فرمودیم و کله ها را یک به یک به در و دیوار کوبانده و تمامیه ناصرالدین شاه ها را پوکاندیم!!  

البته تعدادی ناصرالدین شاه کور و دماغ شکسته هم داریم که به یاری خداوند گورشان را میکنیم!!  

عکس آن مرحوم در آینده ای نزدیک منتشر خواهد شد!!

باشد که  سلسله شاهنشاهی منقرض شود و مورد قبول درگاهش شویم

  

 

 

 

پینوشت: اضافه شده توسط سعید!! ( نمونه ای از الطاف دوستان و آشنایان در مواجهه با بی خانمان بودن ما!!) 

داشتم یه کتاب تاریخ باستان ایران میخوندم توش نوشته بود بانو گیلاس نامی در عهد تیرکمون شاه خانه اشتان را به تاراج بسته جهت عرض ارادت به پای بوسی مادر بزرگ جان شتافت
در آن بین دو عدد پسر خاله صغیر السن حضور داشته که مدام ژانگولر بازی کرده یا حرفهای بی ناموسی از میزان فشار و فرود می زدند که چشمان این ستاره به مثال پیاله از چشم بیرون می زد
بنای اقامت بر چند روز بیشتر نبود که این چند روز به سالیانی کشید و بانو گیلاس دردهای فراوان به جان خرید در این تبعید خود خواسته که پر بود از مشقت و درد من جمله ساعتها به انتظار بیت الخلع نشستن و استفاده از ماکسهای مختلف برای بی هوش نشدن در هنگام رفع حاجت بواسطه نشر گازهای گلخانه ای و ..
از اخباری که پیداست گویا هنوز که سالیان درازی از عمر مورخین در این پیامد سپری شده این بنای ویران هنوز در گیر رنگ دیوار و طرح سرامیک آشپز خانه است و بانو گیلاس هنوز در آرزوی هجرت
-----------صفحه بعد تاریخ معاصر ایران--------
گیلاس نواده بانو گیلاس از بزرگان عصر تیرکمان شاهان امروز طی خبری مسرت بخش اعلام کرد که منزل به خوشی سلامتی آماده بهره برداری شده و در بدو امر برای خالی نبودن عریضه همگی خانواده به میمنت و شاید یک دست و هورا برای خود و خاندان فقیدشان کشیدن
طی اخبار واصله این مهم صدر اخبار خبرگزاری های جهان قرار گرفته
جهت خواندن اصل خبر به وبلاگ نامبرده مراجعه شود. 

 

پینوشت: با این همه کار رو سختی و رنج، چرا هر کسی من رو میبینه میگه چاق شدیااا!!! واقعا چرا؟؟