X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 04:51 ب.ظ

در این مدت خیلی اتفاقات افتاد که الان حسش نیست و  در پست های آتی به آنها اشاره میکنم!  

روزهای پایانی مرداد رو رفتیم شمال!! جای شما خالی انقده خــــــــوش گذشت، انقده خـــــوش گذشت ! فقط نمی دونم چرا بابام شبها سوئیچ ماشین رو قورت میداد و یه بطری آب معدنی روش می خورد و سپس میخوابید!! بقیه هم  من رو  به چشم  ا.ن  نیگا میکردن و با دیدن ِ من، تمام بدبختیهاشون یکهو جلوی چشمشون ظاهر میشد!..همسایه‌هامونم دور تا دور خودشون و  خونشون و اموالشون، سیم خاردار کشیده بودن!

راستش همه چیز مرتب بود تا اینکه ساعت ۱ و نیم ِ شب، با دیدن شهرک خالی و ساکت، تصمیم گرفتم ماشین باباهه رو بردارم و یه دوری توی شهرک بزنم!!....خیلی قشنگ در حال خودم دور میزدم  و برای خودم میرفتم! همینجور دنده عقب میرفتم که یکدفعه افتادم توی سرپایینی! باور کنین من خیلی راننده‌ی خوبی هستم! اونجوری که من با سرعت دنده عقب در اون سراشیبی میراندم،حتی شوماخر هم نمیتوانست دنده جلو برود، چه برسه به دنده عقب!...به یاد حرف مربی رانندگی‌ام بودم و به خودم افتخار میکردم  که میگفت :« تو باید راننده‌ی رالی بشی چون از بین پدالها، گاز را خوب میشناسی ولی...!» وناگهان  صدای وحشتناکی آمد که مرا شدیدا به یاد بقیه حرفهای مربی‌ام انداخت: « ولی اصلا ترمز را نمیشناسی!» 

واقعا نمی دونم این ویلا با این هیبت چه جوری جلوی من سبز شد و نذاشت ادامه ی راهم رو برم!! انقدر وسط راه ِ من سبز شده بود که ته ماشین کوفیده شد به کنج دیوار و ماشین ایستاد!!  البته از هیچکس که پنهان نبود، از شما هم پنهان نباشد که صدای فوق وحشتزایی از آن ساطع گشت و سپس ماشین فرت! 

راستش خوب که فکر میکنم میبینم  خدا خیر دهاد آن دیوار را که جلوم ( پشتم!) سبز شد! وگرنه با اون سرعت معلوم نبود تا کجا باید راه رو ادامه بدم و همینجور برم و برم و برم و... برم!...خب برای یک دختر ساعت ۱ و نیم شب خطراتی هم هست دیگه!! نمی شه که همینجور فقط برم!! باید یک جایی هم می‌ایستادم!! 

همون موقع همــــــــــه بیرون ریختن تا ببینند چند نفر در اثر این صدا که یحتمل در اثر سقوط هواپیما رخ داده، مردن! ...ولی متاسفانه با صحنه ی پیاده شدن ِ پشت ِ ماشین ِ خودمون مواجه شدن!!

اون آقاهه که به ویلاشون خورده بودم، هراسان با پوشش زیبای یک عدد شورت(!) از خونه بیرون اومد! میگفت: خواب بودم که یهو خونه لرزید!!  ( البته من شدیدا تکذیب میکنم که خواب بوده باشه!! مگه مردی به سن و سال آن آقا ،با یک عدد شورت، شمال! توی ویلا! همراه خانواده(!) با آب و هوای رویایی! روی تخت! میخوابد؟؟) 

خلاصه بیچاره وقتی فهمید کسی نمرده و از آن مهمتر از وجود چنین راننده‌ی ماهری در شهرک مطلع شد، سریع ۲۰۶ اش رو از جلوی ویلا به پشت ویلا منتقل کرد و تا صبح کشیک میداد!! 

تکلیف من هم با دیدن چهره ی غضبناک پدرم روشن شد!! برای جلوگیری از غضبناکی های آتی، تا صبح گریه میکردم تا بفهمد خودم هم  خیــــــلی نادم و پشیمان هستم!! ( الان مشخصه دیگه؟؟ :دی) 

فردا صبح، همسایه روبرویی‌مون تازه رسیدن شمال!...با دیدن ماشین ِ گل زده ی ما  فوق‌العاده ترسیده بود! زنگ زد و گفت: چی شده؟؟...تو جاده تصادف کردین؟؟ ...پسر خاله های من هم غیرتشون گل میکنه و نمیخوان جوون ِ مردم بفهمه دختر خاله‌شون خیلی راننده ی شبه خوبیه!! بالاخره خطر دزدی ِ دختر خاله‌شون افزایش میابد!!...بهش میگن آره! توی جاده تصادف کردیم!! هیشکی هم هیچیش نشده! ( فقط شوهر خاله‌ی بدبختمون از دست دخترش سکته کرده!)

آقای همسایه روبرویی کـــــــــلی متاسف میشه! و میگه خدا صبرتون بده تا دوباره این ماشین ماشین بشه!! 

ظهر بابام صحنه ی تصادف (!!) رو بازسازی میکنه و ماشین رو کنج دیوار ِ ویلای همون آقا شورتیه(!) میذاره!! ...بعدش زنگ میزنه پلیس تا بیان و کروکی بکشن. شاید بتونیم خسارت بیمه بدنه رو بگیریم!..بعدش هم میاد توی خونه تا منتظر پلیس و مامور بیمه بشه! 

بابام تازه نشسته بود که دیدیم دارن در رو از جا میکنن!! همسایه روبروییمون یه جوری در خونمون رو میزد که انگار آتیش گرفته!! داد میزد « آقای فلانی! آقای فلانی!!..بدو بیا که بدبخت شدی!!» 

ما وحشتزده پریدیم بیرون که چی شده؟؟...همسایه‌مون گفت: هول نکنیدآ!!  آروم باشین!...فکر کنم ماشینتون خلاص بوده!! عقبکی رفته توی دیوار!!...الهی بمیرم که شما خیلی بدشانسین!! توی ۲-۳ شب دو بار ماشینتون تصادف کرد!!...اصلا هول نکنین! هیــــــــچی نشده!! 

حالا اون بدبخت داشت از ترس پس میفتاد، ما مرده بودیم از خنده!!...یه کم آرومش کردیم وبعد ماجرا رو براش شرح دادیم! 

قبل از اینکه بفهمه ماجرا از چه قراره، ماشینش رو (+) توی سایه جلوی در ما پارک کرده بود! ولی وقتی فهمید توی شهرک به این خلوتی، بعضی‌ها(!!!) میتونن انقدر خوب و با احتیاط رانندگی کنن و کلا چقدر خوبه که آدم توی خونه‌ی خودش انقدر آرامش داره، ماشینش رو زد زیر بغلش و تا تهران میدویید !! ( یکی نیست بهش بگه مال دنیا چرک کف دسته!! ایییشش!!) 

ما هم  بعد از چند روز اقامت در آنجا، حوصلمون سر رفت و خیلی شیک(!) وسایلمون رو ریختیم توی صندوق عقب و با طناب بستیمش! و الان اینجا تهران است، ما زنده میباشیم! 

این جمله ی آخر رو گفتم که اگر توی جاده هراز ماشینی دیدین که صندوقش رو با طناب بستن و بهش خندیدین، خیلی غلط کردین!! خب دارن میبرن تهران درستش کنند دیگه!!