X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 03:34 ق.ظ

الان چند سالی هست که شب ها خواب ندارم!...یعنی نه اینکه ندارم آ !! منظورم اینه که معمولا از ساعت  ۳-۴ زودتر خوابم نمیبره! گاهی هم یهو ۷ صبح میخوابم و ۸-۹ صبح بیدار میشم و میرم دنبال کارهام!... دوستا و افرادی که از روال زندگیم خبر دارند، میدونند که یه پا جغد هستم برای خودم! از اون مدل جغد ها که وقتی صبح زود نگاشون کنی، چشمهاشون از قرمزی  شبیه خون آشام هاست! ( البته هر خون آشامی به جز ادوارد در فیلم تویلایت! اصلا این پسرک آبروی هرچی خون‌آشامه برده!!) ..همه‌ی اینا رو گفتم چون خواستم بگم که  بی خوابی های من در ماه رمضان هیچ ربطی به ماه رمضان و روزه و تنبلی و اینا نداره!! ( یعنی شاید ربط کمی داره!) 

آهان! داشتم میگفتم که من مدتهاست شب‌ها نمی خوابم! ولی ماه رمضان به خاطر قضیه سحری و اینکه بقیه نصفه شب بیدار میشن، بیدار موندن من خیلی بیشتر به چشم میاد! یعنی انقدر به چشم میاد که همه فهمیدن چقدر خوبه آدم شب نخوابه!! ( البته این مبحث نخوابیدن فقط شامل نخوابیدن‌هایی میشه که آدم از اتاق خواب بیرون باشه!!..اهم اهم!!)  بیشتر شب ها بقیه خانواده هم پا به پای من تا صبح بیدار میمونند!!...انقدر خوبه وقتی ساعت ۱۲ میریم نیشکر و بستنی قیفی میخوریم، بعد انقدر خوبتره وقتی توی پارک قدم میزنیم و بستنی هامون رو لیس میزنیم!!...به خیال خودمون وقتی توی پارک قدم میزنیم، کالری بستنی میسوزه! ولی به جان خودم انقدر راه میریم و قدم میزنیم که بستنی که سهله، تا فیهاخالدونمون هم میسوزه!! 

حالا چند شب پیش عمه‌ام سفارش کرده بود ، برای سحر بیدارشون کنیم!!...خواهرم هم خیلی خوشحال ساعت ۴ زنگ زد خونه‌شون!! یهو دیدم سرخ و سفید شد و گوشی رو قطع کرد!....فهمیدم شماره رو اشتباه گرفته و خونه‌ی یه خانومه زنگ زده!! اون خانومه هم از خواب پریده و تمام ابا اجداد ما رو شادروان ساخته!! ...ضمن بازگرداندن اعتمادبه نفس از دست رفته‌ی خواهرم، بهش گفتم پروژه خطیر« سحر بیدار کردن » رو تکرار کن!!...این بار وقتی زنگ زد، یه مقدار کمتر سرخ و سفید شد ولی باز هم مشکوک قطع کرد!...فهمیدم بازم شماره رو اشتباه گرفته! اما چون  این یکی خانومه بیدار بوده ، کمتر فحش داده!! ...یعنی این خواهر من با این حافظه‌اش، آبروی  هر چی آدمه برده!! شرمنده ام! راستش باید ارشمیدس میشده ولی اشتباهی توی شکم مامان من ظاهر شده و روی دست ما مونده!! 

خلاصه گوشی رو از دستش گرفتم و خودم زنگ زدم!!...خیلی زیاد زنگ خورد و وقتی نا امید شده بودم دختر عمه‌ام گوشی رو برداشت!! با صدای خوابالو میگه: ما ترسیدیم خواب بمونیم! اولِ شب سحریمون رو خوردیم و خوابیدیم!!  

از همین جا فهمیدم کلا ما خانوادگی اشتباهی توی شکم مادرهامون ظاهر شدیم!! یکی نیست به اینا بگه خب شما که میترسیدین خواب بمونین، مگه خودآزاری دارین که سحری میخورین و میخوابین! ولی قبلش به من میگین زنگ بزن؟؟...حالا اینا رو ولش کن! آه و نفرین اون خانوم اولی ِ روکجای دلمون جا بدیم؟؟ اینجوری که خواهرم تعریف میکرد تا آخر ماه رمضون دامن‌مون رو چسبیده!!

 

در طی همین شب بیداری ها،یه شب ساعت 2 توی خیابون بودیم که من یهو یادم افتاد  labello  میخوام و اصرار داشتم که همین الان بریم داروخانه شبانه روزی پاسداران و من  بخرم!... راستش توی دلم یه مقدار نگران بودم که آخه خیلی ضایع هستش ساعت 2 نیمه شب که همه میرن داروهای بیماران اورژانسیشون رو میگیرن، آدم هلک هلک بره و به آقاهه داروخانه ای، بگه من  labello میخوام!! طرف حق داره هر هر توی چشمام بخنده و بگه: مگه روز رو ازت گرفتن که الان اومدی خرید؟؟ 

ولی چون یکی از بزرگترین نیازهای من در زندگی همین   labello هستش، و اصلا تحمل خشکی لب هام رو ندارم، جلوی داروخانه پیاده شدم!!...وقتی رفتم توی داروخانه میدونی چی دیدم؟؟؟...اون بخشی که مربوط به تحویل دارو و نسخه و اینا هستش پشه هم پر نمیزد!! یعنی انقدر  برهوت بود که اون آقا دکتره که  پشت قسمت تحویل دارو نشسته بود، دستش رو زده بود زیر چونه اش و چرت میزد!! ( دریغ از یک مگس که محض  خواب نرفتن دستش از زیر چونه اش برداره و مگس رو بپرونه!!) 

ولی اینور و اونور که مال چیزای دیگه بود... اوه اوه!! قلقله بود!!...چند نفر اومده بودن مسواک بخرن!! فکر کنم بیچاره ها نصفه شبی برای اولین بار در عمرشون یادشون افتاده بود که باید مسواک هم زد!! البته شاید هم مسواک هاش خاصیت هایی برای نیمه شب داشته که یهو همگی یادشون افتاده بود مسواک بخرن!! 

یه خانومه اومده بود دمپایی طبی بخره!! فک کنم نصفه شب وقتی خواب بوده دمپاییش اذیتش میکرده! اومده بود طبی اش رو بخره!! 

2 تا خانوم هم اومده بودن رنگ مو بخرن!! چنان این کاتولوگ های رنگ مو رو ورق میزدن و با این فروشنده دعوا میکردن که آدم فکر میکرد همین الان مادرشوهرش برای فردا صبحانه دعوتش کرده! این خانومه هم یادش افتاده با این وضع موهاش شبیه گاو پیشونی سفید هستش که اینجور هول شده !! یکی نیست بهشون بگه آخه این فروشنده بدبخت که چشماش از بی خوابی تابه تا شده، چی میبینه که تو داری سر ِ رنگ باهاش دعوا میکنی؟؟ 

یه چند تا دختر هم با دوست پسراشون از یک ماشین پیاده شدن و  اومده بودن رژلب بخرن!! که خب خرید رژلب در چنین شرایطی کاملا قابل توجیه و  " امرجــنسی"  هستش!! 

وقتی از داروخانه اومدم بیرون همچین با افتخار سرم رو بالاگرفته بودم که انگار قله زردکوه رو  سینه خیز فتح کردم!!  خب هرچی نباشه خریدن labello با طعم گریپ فروت، خیلی هم بی ربط نیست!!

بعد الان من انقده خوشحالم انقده خوشحالم!! انقده خوشحالم که داروخانه ها شب تا صبح بازه! این مردم بیچاره هم همینجور نیازهای اورژانسیشون رو فرت و فرت نصفه شب راحت میتونن تهیه کنند!!..اصلا باز بودن داروخانه ها به صورت شبانه روزی، در کاهش نرخ مرگ و میر، نقش بسزایی داره!! 

 

 

پینوشت: اگه میبینین کمتر کامنت میذارم، دلیلش نخوندن وبلاگ هاتون نیست! من تمام وبلاگ هایی که توی گوگل ریدرم بولد میشه، دنبال میکنم! ولی راستش  توی مود خیلی چیزها نیستم! از جمله کامنت گذاشتن و نوشتن از هر نوعی!! فقط اگه جایی حس کنم که نیاز هست، کامنت میذارم!...بنابراین اگر کسی برام کامنت میذاره تا در برابرش کامنتی از من توی وبلاگش ببینه، میتونم راحتش کنم و بگم زحمت به خودش نده!...البته زیاد هم بد نیست!شاید اینجوری بهتر بشه فهمید چه کسانی  من رو به خاطر ِ من میخونن !نه به خاطر ِ خودشون!...