X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 14 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 08:51 ب.ظ

 

 

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service 

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service 

مدتیه هرچقدر برنامه ریزی و تلاش بی وقفه میکنم، همیشه وقت کم میارم! اما هیچ کاری هم انجام نمیدم آ !...داشتم به این فکر میکردم قبلا چی کار میکردم که به همه کارهام میرسیدم؟؟؟...الان تعداد زیادی فیلم و سریال دیده نشده دارم!...تعداد زیادی کتاب دارم که عذاب خوانده نشدنشون واقعا کمرم رو داره میشکونه!...درسهام مونده! ( فک کن از اول ترم دارم میگم درسام مونده!)... اتاقم بهم ریخته است!...کمدها و کشوهام نامرتبه!...موهام نامرتبه و حس و حال آرایشگاه رفتن ندارم و .... همه ی این ها و کلی کارهای دیگه در حالی روی هوا معلق موندن که تقریبا اینترنت رو هم از زندگیم حذف کردم ! فکر کنم خدا زندگی من رو روی دور تند گذاشته! ...با همه ی این اوصاف دلم میخواد دوباره روزانه نویسی رو شروع کنم! اما جرات ندارم به زبان بیارم چون اصلا این روزها کارهام حساب و کتاب نداره و روی هیچ چیزی تمرکز ندارم!!...علت اینکه دلم میخواد روزانه نویسی رو دوباره شروع کنم هم همینه!...راستش روزانه نویسی به نوعی  باعث میشه روی کارهای کوچک و پیش پا افتاده و روزمرگی ها بیشتر تمرکز بشه و گاهی همین تمرکز باعث کاهش وقت های پرت میشه!! 

××باید همین جا ( هرچند دیر!) از همه ی دوستانی که تلفنی-حضوری-اس ام اسی و کامنتی تولدم رو تبریک گفتن تشکر کنم!...روز تولدم به خاطر یک سری اتفاقاتی که افتاده بود زیاد اخلاق خوشی نداشتم! حالا این اخلاق خوشی که میگم در حد پاچه گیری و گاز زدن دیوار و آویزون شدن از پرده و قصد خودکشی توی یخچالمون و اینا بود، نه بیشتر!...نمکی که روی زخمم پاشیده شده بود، این بود که  صبح روز تولدم حس کردم خانواده ام یادشون نیست که فرزندشون در چنین روزی متولد شده! نشون به اون نشونی که بابام صبح زود سلام نکرده از خونه بیرون رفت و گفت شب برمیگرده!...مامانم هم گفت حالم خوب نیست و میخوام تا عصر بخوابم!...حالم گرفته تر از قبل شد و اون پست از جمله پس لرزه های قبل از انفجارم بود!! 

ظهر توی اتاقم بودم که دیدم بابام از شیرینی فروشی محبوبم ( بی بی)  برام کیک شکلاتی خریده و به همراه کادو روی میز چیدن و منتظر من هستن!! 

انقدر سورپرایز شده بودم که در یک نانو میلی صدم ثانیه عضلات صورتم از اخم به خنده در حد جر خوردن لب تبدیل شد! ( دیگه همونجوری موند!) 

منم وقتی دیدم انقدر نازم خریدار داره و  کلا چه قدر خوبه آدم رو نشه با یک من  عسل قورت داد، پیشنهاد دادم کیک رو به خونه مادربزرگم ببریم و اونجا تولده گنده تری برگزار کنیم!! 

خلاصه تولد به یادماندنی و خوبی بود! و تک تک اعضای خانواده رو شرمنده اخلاق گل و بلبلم کردم!! و اونها هم با کادوهاشون در حال خنثی کردن جرقه های انفجاری بود که دودش توی چشم همه میرفت!!