X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 12:38 ب.ظ

اینکه ۱ ماهه از من خبری نیست، اصلا دلیلش این نیست که تمام پیش بینی هام درست از آب در اومد و دلم میخواست زیاد پست قبلم رو بخونید!!!! نه فداتشم! من انقدر خضوع ِ نفس دارم که به روی خودم هم نمیارم حتی! 

 

راستش چند وقتی ِ که یک آلزایمر نوع « آ » گریبانم رو گرفته!! 

 یادمه قبل از آلزایمرم ،همیشه نگران پسوردهای فراوان و رو به افزایش در زندگی‌ام بودم! و پیش بینی میکردم روزی فرایند رشد بی رویه پسوردها، تبدیل به بحرانی عظیم در زندگی‌ام شود!! 

**از طرفی چون خیلی ذهن خلاقی در انتخاب پسوردها دارم، ۹۵ درصد پسوردهام شماره تلفن های یکی از اقوام و آشنایان و افرادی است که می شناسم!! البته هر پسورد شماره‌ای مجزا از دیگری است!! ( حالا اگه خیلی باحالی بیا منو هک کن! سه سوته  حله به جان شوما!! منم انقدر هک شدم که دیگه سِر شدم!) 

** از طرفی بعد از پایان امتحانات، اولین سایتی که باز میکردم و مشتاق دیدارش بودم، سایت دانشگاه و سایت  دانشگاهی گلستان بود!!!...انقدر روزی هوار بار یوزر و پسوردم رو زده بودم که .....!!! به جان خودم همه ی زندگی ام از همین جا مختل شد!!! 

** خب برمیگردیم سر ِ بحث اصلی! بعلههه!!! مخلص کلام اینکه یادم رفته بود پسوردم چیه و نمیتونستم وارد مدیریت وبلاگم بشم!! و تنها پسوردی که یادم بود ، مربوط میشد به آخرین ورودم به سایت گلستان!!....اما چون خداوند آی کیو عظیمی برای این روزها به من اعطا فرموده، دفتر تلفن رو برداشتم و انقدر شماره ها رو زدم تا به یک شماره آشنا رسیدم!! و الان میتونم با افتخار بگم که «من متعلق به همه ی شوماااام!!» 

 

پینوشت مهم همینجا: من همیشه پسوردهام رو توی یک برگه مینویسم و بین کتابهام، توی کمدم میذارم!!( یعنی جای امن تر از این سراغ داری؟؟ ) ...بعد از امتحانات برگه ها و کتابهای اضافی ام رو خونه تکونی کردم و این برگه که از جانم عزیزتر بود، بین ورق باطله ها رفت قاتی باقالیا!! و  من موندم و خروار ها خاک که نمی دونستم چه جوری بریزم تو سرم!! ...البته لازم به تاکید است که : من از ۳ مرداد تصمیم گرفتم وبلاگم رو آپدیت کنم!! قبلش هنوز امتحان داشتم!! ( خنگ خودتی!!) 

 

 

 

مورد دیگری که گریبانم رو گرفته،« سرطان ناخن» یا به عبارتی« قانقاریای نوع آ » است! 

دیروز برای اولین بار، تحریک شدم که از اسپری موبر استفاده کنم!!  ( این تحریک شدن از اونجا نشئت گرفت که اصلا حس و حال درد کشیدن و اپیلاسیون موهای زیر بغلم رو نداشتم!!)...خولاصه کف اسپری رو در موضع مالیدم و با« انگشتان دستم» خوب پخشش کردم!!... روش نوشته بود ۳ دقیقه بذارین بمونه و بعد بشورین، ولی من کارم رو محکم کردم و ۱۰ دقیقه گذاشتم موند!!

 در مدت این ۱۰ دقیقه گوشه ی حمام نشستم و به موبایلم خیره شدم!! ( انقدر این زمان طولانی میگذشت که از صدتا درد اپیلاسیون بدتر بود!!!) 

 وقتی با آب می‌شستم و این موها ویژ ویژ کنده میشد، انقدر ذوق کردم که انگار دوباره متولد شدم!!!...چند لحظه بعد حس کردم ناخن هام هم داره همراه با موها کنده میشه!!...فک کن! هر چی دست می‌کشیدم به ناخن هام، لایه لایه کنده میشد!!...منم که به ناخنام حســــــــــاس!! داشتم از ترس میمردم!!...اما خدا رو شکر قبل از اینکه تمام ناخنم جلوی چشمام توی چاه بره، این روند     لایه لایه زاسیون   متوقف شد و یه چیزی به عنوان ناخن روی دستام باقی موند! هر چند خیلی نرمه و مثل پوست پیاز تا میشه!!!

نکته ایمنی: اگر برای بار اولیست که از این مزخرفات استفاده میکنید... اگر اسپری موبر قوی در خانه دارید... اگر حوصله اپیلاسیون ندارید...خودتان را به نکات ایمنی که پشت قوطی اسپری نوشته، نسپارید!!! احمق ها!!! پشت این لعنتی نوشته: دور از دسترس کودکان قرار گیرد ولی ننوشته به علت ایجاد قانقاریا  از تماس با ناخن خودداری شود!!!...اونوقت منم خیلی خوشحال  ۱۰ دقیقه این کف رو گذاشتم روی ناخنم بمونه !!! خب الان فکر میکنم عمق فاجعه مشخص شد! 

نکته پیشنهادی: از دیروز که ناخنم اینجوری شده توی یه فکری هستم!!...موقع کاشت ناخن باید کل ناخن زیری ساییده بشه!!! اونوقت اون دستگاهه خیلی ترسناکه و میگن گاهی دردآور هم هست!! میخوام ببینم با این روشی که من کشف کردم، نمیشه ناخن رو سایید و روش ناخن کاشت؟؟؟ ...اگر بشه، حتما در کتاب اختراعات و اکتشافات، نامم رو در کنار ادیسون ثبت میکنم!! 

چهارشنبه 17 تیر‌ماه سال 1388 ساعت 02:56 ق.ظ

الان من خیلی عصبانی هستم و  یه سوال دارم! کی گفته توی این مدت که اس ام اس قطع بود، مخابرات ضرر کرده؟ نه! جون من کی گفته؟!!!!... یعنی غلط کرده هرکی این حرفو زده! نشون به اون نشونی که بنده به شخصه به جای هر اس ام اس چند خطی که یک پیج بیشتر نمی‌شد، مجبور شدم حد اقل ۱۰ دقیقه  الی نیم ساعت با تلفن یا موبایل حرف بزنم! تمام خطوطی که مورد تماسم بود هم یا موبایل بود یا شهرستان بود یا  اطراف تهران بود که با صفر شروع میشد! 

انقدر اوج فاجعه زیاد بود که روز آخر( قبل از وصل شدن اس ام اس) دست و دلم میلرزید با گوشی خودم یا خط ِ خونه تماس بگیرم! از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان برای دفع خطرات احتمالی از سوی پدرم در هنگام رویت قبوض دریافتی از سوی مخابرات،  روز آخری مجبور شدم یواشکی چندین تا تلفن با موبایل بابام بزنم و بعدش سریعا شماره رو پاک کنم! اقلا اینجوری نمی‌فهمه این قبض های تپل از کجا آب میخوره و فکر میکنه خودش چقدر زیاد حرف زده!!!!!( خدایا منو ببخش!  به خدا تقصیر مخابراته! دست و پای آدم رو می‌بنده!) 

بعد جالبه که با هر کی حرف میزنم همین مشکل رو داشته! یعنی تمام مشترکان پر مصرف اس ام اس، این مدت  چونه‌شون به راه بوده و حرف میزدن و الان نگران قبوض‌شون هستن! ( شما چه‌طور؟) 

حالا درسته بخش وسیعی از درآمد های اس ام اسی مخابرات از طریق مسابقات اس ام اسی و اس ام اس های سازمانی تامین می‌شد، ولی انصافا تعداد زوج های عاشق پیشه ‌معتاد به اسم اس بیشتره یا مسابقات تلویزیونی؟...مسابقه اگه برگزار نشه، کسی هلک هلک گوشی تلفن رو دستش نمی‌گیره تا به صدا و سیما زنگ بزنه! ولی اگه راه ارتباطی زوج های عاشق از طریق اس ام اس قطع بشه، حتما به جای هر اس ام اس ، یک یا چند تلفن جایگزین خواهد شد! 

حالا افرادی مثل من که در دوران امتحانات  بودن و با خوندن هر خط از درس هزار تا سوال براشون پیش میومد و  به جای اس ام اس،دائم تلفن دستشون بود تا مشکلاتشون رو رفع کنن هم بهش اضافه کنید! 

 

اصلا میدونید چیه؟ این هم جزئی از بازی های سیاســـ.ی خودشون بود که توی کله ی مردم فرو کنن که مخابرات ضرر کرده و ننه من غریبم بازی در بیارن که بگن به خاطر عده ای (اندک!) اغتشــ.اشگر، چه ضرر هنگفتی به درآمدهای مملکت وارد شد! 

فکر کردین اگه این همه ضرر کرده بودن، الان دوباره به خاطر هیچ و پوچ قطعش میکردن؟؟ یعنی تا این حد خر هستن؟؟ 

  اصلا فرض میگیریم این مقدار مخابرات از اس ام اس ضرر کرده، ولی واقعا چقدر از جاهای دیگه سود کرده؟؟... چند نفر توی این مدت  ( با زمان های طولانی!) از اینترنت دایال آپ استفاده میکردن؟...چند نفر برای کارهای کوچیک از خطوط تلفن استفاده کردن؟ 

بعد از وصل شدن اس ام اس، چرا هر ای ام اسی ۱۰ تا فرستاده میشد؟؟ 

اا همش راههایی بود که داشتند بدون اینکه خودمون بفهمیم، ازمون سود میکشیدن!! 

یک صحبتی هم با کسانی دارم که توی اون مدت اس ام اس رو تحریم کردن! انقدر کورکورانه عمل نکنید! فکر کردین واقعا با این واکنشهای جذاب و بچه گانه، اینا ضرر میکنن یا ما؟... اگر درآمد های مخابرات از طریق اس ام اس پایین بیاد، برای تامین مخارج تاسیسات و غیره، مطمئن باشین این هزینه رو روی یه جای دیگه میکشن! مثلا هزینه مکالمه رو بالا میبرن! دیگه تلفن زدن رو که نمیشه تحریم کرد؟؟ اگه فکر میکنید بدون تلفن هم میشه زندگی کرد، پس به فکر یک نوع زندگی در حد ۱۰۰ سال پیش باشین! چون این اتفاق برای تمام تسهیلات دولتی خواهد افتاد و دائم باید رفاه خودتون رو تحریم کنید!!  از آب و برق و گاز گرفته تا پارک و فضای سبز و سینما و مراکز تفریحی شهرداری و    تا نان و برنج و غلات! و ...  

 

 

پینوشت: حالا جدی جدی هر چی آتیش بود از گور این اس ام اس بلند میشد که تا تقی به توقی میخوره زودی قطعش میکنن؟؟...یاهو مسنجر دوباره برای من باز نمیشه! برای شما هم همینطور؟؟... ۲ روزه گوگل ریدر هم برای من بالا نمیاد! دلیل این یکی چیه؟ گوگل ریدر هم در حال آتیش سوزوندن هست و من بی خبرم؟؟ 

 

پینوشت ۲ : خیلی دلم میخواد آخر این ماه هر کسی مبلغ قبوض مربوط به مخابراتش رو توی وبلاگش رو کنه و در مورد کاهش یا افزایشش توضیح بده! 

 

دوشنبه 15 تیر‌ماه سال 1388 ساعت 04:29 ق.ظ

سکانس اول: 

چند هفته پیش خونه‌ی عموم بودم. پسر عمو کوچیکه  کلی فایل های نامربوط از دل و روده ی کامپیوتر بیرون کشیده بود و همه رو روی دسکتاپ چیده بود. هر چی تولبار بود این پایین ردیف کرده بود. کلاً تمام سعیش رو کرده بود که برینه در ظاهر کامپیوتر و اصولا چیزی که موجود بود، هیچ شباهتی به ویندوز نداشت!...عموم  ازم خواهش کرد "  کامپیوترش رو شکل آدم کنم و بهش تحویل بدم! " انقدر  کامپیوترشون نامرتب و بهم ریخته بود که خودش جرأت نداشت بهش نزدیک بشه!!...خب منم تمام شورت‌کات ها و چیزایی که حس می‌کردم اضافه است رو پاک کردم و وقتی شبیه کامپیوتر آدمیزاد شد، بهش تحویل دادم... 

سکانس دوم: 

چند وقت پیش یکی دیگه از پسر عمو‌هام یه بازی کامپیوتری خریده بود که توی نصبش مشکلی لاعلاج پیدا کرده بود. بهم زنگ زد و گفت باید چی کارش کنم؟؟...منم اشکالاتی که معمولا توی نصب بازی برای خودم پیش اومده رو مرور کردم. ولی هیچ کدوم جواب نداد و بازیش‌اش نصب نشد. بهش گفتم: " من که  الان اونجا نیستم! از پشت تلفن نمی دونم بازی ِ تو چه مرگشه!  هر وقت اومدم اونجا برات نصبش می‌کنم!" 

سکانس سوم: 

پریشب در حال سر و کله زدن و با پروژه ی دانشگام بودم. باید دیروز صبح تحویل می‌دادمش ولی هر کاریش می‌کردم هزار تا اِرور میداد و ران نمی‌شد. اونایی که شرایط مشابه رو تجربه کردن، می‌دونن در اون زمان آدم چه حالی داره و چه بخاری داره از مغزش بلند می‌شه! ... همون موقع بابام یه برگه گذاشت جلوم و گفت" زود باش اینو تایپ کن که خیلی واجبه و لازمش دارم!"... منم  پروژه ام رو کنار گذاشتم و در حالی که از شدت عصبانیت و خستگی داشتم منفجر می‌شدم، شروع به تایپ ِ متن ِ بد‌خط بابام شدم! فقط هرچی می‌دیدم تایپ می‌کردم و مغزم  کشش  ِ ویرایش و ارتباط معنایی و این حرفا بین لغات،رو نداشت! ... وقتی پرینت نوشته رو به بابا تحویل دادم، از کل 4 صفحه این اشتباهات رو پیدا کرده بود:

یکی اینکه : کلمه ی " لازم‌الاتباع " رو  اشتباهی " لزوم الاتباع" نوشته بودم!

دوم اینکه: از چندین تا کلمه ی " پینگ پنگ " که توی متن وجود داشت، یکی‌اش رو اینجوری نوشته بودم: "پینگ پونگ"

سوم اینکه یه قسمتی چون با اعداد انگیسی شماره گذاری شده بود، راست‌چین و چپ‌چینش برعکس شده بود!  حوصله ‌ی درست کردنش رو هم نداشتم! و چون چندان مهم نبود، همون جوری پرینت گرفتم!


سکانس چهارم:


امشب پسر عموم منو برد خونه‌شون. چنان بلایی سرِ این کامپیوتر بینوا آورده بود که از همه‌ی سوراخ‌هاش دود بیرون می‌زد! به من میگه اینو درستش کن! موس رو تکون می‌دادیم هنگ میکرد و خود به خود ریست میشد!...بهش گفتم : این نفسش بالا نمی‌آد! تو اگه میتونی 2 دقیقه روشن نگه‌ش دار! من برات درستش میکنم! ولی خب معلوم نیست چی کارش کردی که هی سکته میزنه!....باید ویندوزش رو عوض کنی!... گقت:" خب زود باش ویندوز جدید نصب کن!"...میگم: " خب سی دی ویندوز اگه داری بیار تا برات نصب کنم!!".... میگه: سی دی ندارم! ...میگم: پس  اگه خواستی کیست رو بیار خونه مون تا برات ویندوز نصب کنم! !..در ضمن هر چی روی درایو "سی" داری هم پاک میشه ها....


سکانس پنجم:


با داد و فریاد و دعوا، پسر عموم منو برده پیش باباش! ( عمویم توی جمع با بقیه نشسته بود!) میگه: این( اشاره به من!) بلد نیست کامپیوترم رو درست کنه! ...الان که نمی‌تونه درستش کنه! میخواد کیسم رو ببره خونشون، هر چی توش دارم پاک کنه! همه ی بازی ها و نقاشی هام پاک میشه!...همش میگین مهندس مهندس! هیچییی بلد نیست!....

 از اون سمت اتاق اون یکی عموم داغِ دلش تازه میشه و میگه: آره بابا! هیچی حالیش نیست! اون دفعه بهش گفتم دسک‌تاپم رو مرتب کن، هر چی توی کامپیوتر داشتم، پاک کرده!  الان من مجبورم همه‌ی برنامه ها رو دوباره نصب کنم!! ( توجه داشته باشین که من فقط شورت‌کات ها رو پاک کردم! واقعا وقتی یه نفر بلد نیست برنامه رو از محل اصلی، اجرا کنه،  اونوقت من هیچی حالیم نیست!!)

از اون سمت اتاق اون یکی پسر عموهه رو به بابام میگه: عمو این همه پول خرجه این گیلاس کردی، مفت نمی‌ارزه! هر وقت بهش زنگ زدم و میخواستم بازی هام رو اینستال کنم، بهم گفت که اینجوری نمیشه! باید بیام ببینم چه مرگشه!!

بابام هم آبی روی آتیش ریخت و میگه: خودم می‌دونم همه پول هایی که خرجش کردم انگار تویِ جوب ریختم! پریشب بهش چند خط دادم تایپ کنه، هزار تا غلط از توش درآوردم! سواد ِ معمولی هم نداره، چه برسه به کامپیوتر! آبرویِ منو برده! چند ماه پیش هم یه لیست بهش دادم÷ وقتی پرینت گرفتم ، دیدم شماره گذاری نکرده! ( لازم به ذکر است که اون لیستی که بابام میگفت، یه لیست 3 هزارتایی بود که چون توی اکسل نوشته بودم و اکسل خودش به ترتیب شماره داره، فراموش کردم شماره گذاری کنم! ..اونوقت برای انجام دادن همون لیست، حسابدارشون حداقل 100 تومن مزد می‌گیره ولی من دستم بشکنه که طبق روابط پدر و دختری انجام دادم!)....در نهایت هم عمه جانم  در حالی که افسوس می‌خورد، با این جمله‌ی گهر بار ختم جلسه رو اعلام کرد: وقتی مهندس ِ کامپیوتر ِ مملکت این باشه، چه توقعی از بقیه باید داشت؟؟؟( در جمله ‌ی آخر منظور از "این"،  " درخت"  نیست! اشاره به شخصی گیلاس نام دارد!)

منم بهشون گفتم: دیگه هیچ کاریتون رو به من ندین !

دلم گرفته! یه بغض عجیبی از اون وقت تا حالا توی گلومه که اگه سر باز کنه بهم میگن: ا َه اَ چقدر بی جنبه ای!! اصلا نمی‌شه ازت انتقاد کرد!!‌گیلاس  چقدر لوسی...

از رشته‌ای که خوندم، بدم اومده! توش بی گاری زیاد داره!...حس خیاطی رو دارم که به جرم " خیاطی بلد بودن"، همه‌ی آشناها ازش توقع دارن براشون لباس مجانی بدوزه!....من اگه کاری بلد باشم بدون هیچ چشم‌داشتی برای دیگران انجام می‌دم! انقدر خودم به خاطر مشکلات جزئی، کارم لنگ مونده که حالا دلم نمی خواد اطرافیانم لنگ بمونن!! ولی این سکانس پنجم رو نمی‌تونم تحمل کنم!... در قبال کاری که لطف کردم و انجام دادم، اگر تشکر نمی‌کنی، حداقل اینجوری برخورد نکن!... اشتباه تایپی جزئی از تایپه! حتی حرفه‌ای ترین تایپیست ها هم بعد از تایپ متنشون بازنگری میشه و اشکالاتش رفع میشه!.... هیچ کامپیوتر‌دانی، روند نصب همه ی بازی‌های کامپیوتری رو توی ذهنش نداره که بخواد ارور گیری کنه!....یا پک کردن اطلاعات روی دسکتاپ چه ربطی به مهندسی کامپیوتر داره؟.... اگه آدمای احمق و بی سواد این حرفا رو بهم میزدن، انقدر دلم نمی‌گرفت!

من واقعا ادعایی ندارم! ولی این همه بی انصافی در حقم دلم رو به درد آورده....

از این به بعد هیچ کاری برای هیچ کس انجام نمی‌دم! حداقل بدون اینکه کاری کنم، پشت سرم حرف درست میشه! باز کمتر دلم میسوزه! اینجوری که هم وقت بذاری، هم زحمت بکشی، هم حرف بشنوی، واقعا تا فیها خالدونت رو می‌سوزونه!

چهارشنبه 10 تیر‌ماه سال 1388 ساعت 05:27 ب.ظ

بر اساس یه سری عوامل ماوراء طبیعی، یه اصلی به وجود اومده که : همه باید  به یک طریقی گشاد بشن!...اصلا منظورم اون «سندروم ِ خاص ِ گشادی ِ تحتانی» که رویِ کل ِ ایران به میزان مساوی سایه افکنده، نیست!... بـــعله! این مورد مهمترین است و همه به یک میزان دچارش هستیم و حرفی درش نیست!  

گشادی انواع دیگری نیز دارد که چه بسا بحث برانگیز تر و غیر ملموس تر از نوع ِ خاص ِ آن است!  

تا حالا ندیدی کسی جیبش گشاد شود؟  

تا حالا ندیدی کسی یقه ی لباسش گشاد نبوده و در اثر بعضی اعمال(!) گشاد شود؟ 

تا حالا ندیدی کسی دهانش (شاید هم لب هایش!) در اثر مواردی خاص تر(!) گشاد شده باشد؟ 

تازه! گاهی کفش هم گشاد میشود! مثلا هر وقت مردی بی هوا پا در کفش ِ زنی میکند، کفش‌‌‌‌ ِ زن به میزان ۲۰۰ درصد گشاد میشود!...(البته طبق نظریه ای دیگر، یک اپسیلون احتمال دارد که پای آقا تنگ شود. ولی به علت نادر بودن این مورد، از آن صرف نظر میکنیم!)

گاهی نیز «گوش» گشاد می‌شود و هر حرفی در یک گوش بزنی، در گوش گیر نمی‌کند و از آن یکی گوش در می‌شود!  

شلوار نیز از نقاط مختلف قابلیت گشاد شدگی دارد! به هر حال در رفتن ِ کش ِ شلوار یا پاره شدن ِ خشتک، هر یک به نوعی باعث گشادی ِ آن می‌شود! 

چیزی که این روزها من از آن رنج میبرم، «گشادی ِ مغزم» است! ....وقتی یک ترم تحت عنوان سندروم خاص گشادی ِ ایرانیان، هرچه کتاب و جزوه و درس و استاد است را میبوسیم و کنار میگذاریم( لازم به ذکر است : همانطور که مطلع هستید بوسیدن استادان به شکل فیزیکی منع شده و تبعات حراستی ِ فراوانی در پی دارد. پس به طرق معنوی می‌بوسیمشان!)..بــعله! وقتی یک ترم همه ی این ها را میبوسیم و کنار میگذاریم،به خود امید می‌دهیم که در طولِ گشادی ِ قبل از امتحانات( فرجه ها!) درس ها را در مغز فرو خواهیم کرد! اما باز هم  همان سندروم خاص بر فرجه های امتحانات غلبه کره و همه چیز به شب امتحان موکول می‌شود!  آن وقت مجبوریم یک شب ِ ، ره ِ صد ساله را بپیماییم .... البته فکر نمیکنم کسی در این شب ، راه صد ساله را بپیماید! باز هم به دلیل غلبه و تاثیر شدید سندروم ِ خاص،همه به ۴۰-۵۰ سال اکتفا میکنند و بقیه اش را به کَرَم و یا کِرم ِ استاد میسپارند و ما بقی ِ شب را هر چه دعا بلد هستند میخوانند تا شاید فرجی شود!( باز هم در این شب سرنوشت ساز در پی راهی برای گشادی  و فرج ِ کار هستیم!) 

در نهایت یک شبه آنقدر اطلاعات در مغزمان فرو می‌کنیم که مغز بینوا یک‌هو سلول های خاکستری‌اش هزار برابر میشود و آنقدر گشاد می‌شود که دیگر هیچ در وپیکری ندارد! آن وقت است که  هر چه اطلاعات در آن ریختیم، قبل از اینکه سر جلسه برویم از یک جایی در میرود ! سر جلسه  ما می مانیم و یک مغز گشاد و بی حاصل و یک سندروم ِ خاص ایرانیان که هر چه برایش تف بفرستیم کم‌اش است! 

یک فاجعه‌ی دیگری که گشادی ِ مغز می‌آفریند اینست که: وقتی در دوران امتحانات، حجم مغز آدم زیاد می‌شود، همه ‌اش خیال میکنیم خیلی می‌فهمیم! و چون فقط «خیال» میکنیم که خیلی میفهمیم،  دیگران می‌گویند فلانی سرش باد داره!.. و البته جای ِاین حرف ِ دیگران تا مدت ها روی پیشانی آدم می ماند و چراغ میزند! 

در نهایت امیدوارم علم آنقدر پیشرفت کند...آنقدر زیاد که جوال دوزی پیدا شود و گشادی های انسان ها را درز بگیرد! 

 

 

 

پی نوشت ۱: کنکور از عوامل مهم و پشت پرده ی  گشادی ِ مغز است!  

 

پی نوشت ۲: یک ماهی هست که قصد دوباره نوشتن دارم. ولی به خاطر جو سیاسی ِ حاکم بر وبلاگستان، خودم رو قاتی ِ این جو نکردم!.. در ضمن این وقفه ی ایجاد شده، انگیزه ی نوشتن را برگرداند ولی کلی چیزهای دیگر را برد!...ذهنم برای سوژه یابی ضعیف شده! آن هایی که زیاد مینویسند میدانند که هر چی آدم بیشتر بنویسد، بیشتر میاید!...آهان راستی:  گیلاس بودن هم یادم رفته!...ولی سعی میکنم بد یا خوب دوباره شروع کنم!...حالم خوب است.

 

پی نوشت ۳: این چند ماهی که اینجا نمی نوشتم، خیلی ها لطف داشتند و کامنت های پر محبتی به جای گذاشتند. باور کنید دیدن کامنت بعضی افراد تا سر حد پشتک وارو زدن، خوشحالم کرد! 

پی نوشت ۴: لینک هایم را دستکاری کردم و چند تاش پرید. هر کسی که لینکش قبلا بوده و الان نیست یا اینکه قبلا نبوده و فکر میکند در آینده باید باشد، بگوید. 

 

چهارشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 10:44 ق.ظ

یه زمانی دوست داشتم خاطراتم ثبت بشه! برای همین اینجا مینوشتم! 

الان زیاد انگیزه ای برای ثبت شدن روزمرگی هام ندارم!! 

تا پیدا شدن انگیزه ای دوباره، ترجیحا چیزی اینجا نمی نویسم!! 

وبلاگم رو دوست دارم چون خاطرات قشنگی رو اینجا به یادگار گذاشتم که دلم براشون تنگ میشه! بنابراین برمیگردم! فقط نمی دونم کی!!!... شاید تا ۱-۲ هفته دیگه! شاید هم  ۶-۷ ماه دیگه!!   

دوستون دارم

<< 1 2 3 4 5 ... 21 >>