X
تبلیغات
رایتل
شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 02:07 ق.ظ

دسته جمعی اون سوت بلبلی رو بزنیننن 

ده میگم سووووت بزنینننن  

اون کف قشنگه رو بزززززن

 در نهایت طلسم شکسته شد و ما بالاخره بعد از ۷ ماه، پنج شنبه شب در خانه ی خودمون خوابیدیم!!! من که باورم نمیشد که دیگه توی خونه ی خودمون بخوابیم! حالا شما اگه باورت میشه خیلی خوش خیالی!!   

از ۲-۳ روز پیش که رفتنمون قطعی شده بود، پسر خاله هام از همه ناراحت تر بودن!! انگار دور از جونمون می خوایم بمیریم!! در این حد غصه ناک بودند!!!... هرچند تحمل جای خالیه ما واقعا سخته!! میدونی که!!

  بعد از ورود به خانه و در میان خیل کثیر اسیاب و اثاثیه و کارتن های متعدد، اولین کاری که کردم ابتدا یافتن کامپیوتر بود و سپس   سیم این بینوا رو به برق زده تا  موجودیت کامپیوترم رو ثابت کنم!! وااای الان انقدر کیف میده!!... بعد از این همه وقت الان روی صندلیه خودم، توی اتاق خودم با خیال راحت نشستم و تا هر وقت که دلم بخواد میتونم شب بیدار بمونم و کسی دعوام نکنه!!! انقدر خوبه!! ( به شما خواننده محترم پیشنهاد میکنم مدتی خونه تون رو بی دلیل خراب کنین و بعد بسازین. بعد از حدود ۷ ماه که بازگشت خود را جشن میگیرین دنیا خیلی قشنگ میشود!! ) 

- انقدر دلم برای دستشویی راحت خونه خودمون تنگ شده بود ( هیچ ساعتی از شبانه روز،شلوار هیچ کس پشت درمون پارک نیست!!)

- انقدر دلم برای دوش پرفشار و حمام گرم و خوشگل خودمون  تنگ شده بود 

- انقدر دلم برای این ریموت درمون تنگ شده بود!(‌حالا زیادم جای خوشحالی نداره!  این ریموته خراب شده! باید قر قر  و قیژ قیز در رو با دست باز کنیم!)  

-انقدر دلم برای شیر آب رو باز گذاشتن تنگ شده وانقدر دلم برای برق اضافی روشن کردن تنگ شده بود( این مادربزرگم هی شیر آب رو میبست  و برق اضافی رو خاموش میکرد تا صرفه جویی کنه!) 

انقدر دلم برای چایی های پر رنگ خونه خودمون تنگ شده بوووود( مادربزرگم اینا چای کمرنگ میخورن! بقیه هم باید بخورن!!) 

انقدر دلم برای سکوت و آرامش خونه خودمون تنگ شده بود( این مورد لازم به توضیح نیست!)

- انقدر دلم برای یخچال خودمون تنگ شده بود!! با یه فوت  اینو فشار میدیم و ازش آب و یخ  میزنه بیرون!!! ( از اول تابستون تا حالا حسرت یه لیوان آب یخ به دل ما موند!!) 

- انقدر دلم برای تخت خودم تنگ شده بود( از فرط دلتنگی،  الان ۲ شبه تخت ها وصل نیست و مجبوریم میان خیل لوازم، همین وسط روی زمین بخوابیم!!  صبح هم این استخوان لگنم فرو میره توی سرامیکهای زمین و جا میندازه!! ) 

بازم انقدر دلم برای راحت پای کامپیوتر نشستن و تنهایی فیلم دیدن تنگ شده بود 

 

خب دیگه بسه!! 

( بابت تمام اینا خدا رو شاکرم!! واقعا آدم اینجوری میفهمه چقدر نعمت داره و هیچ وقت به چشمش نمیومده!!! همیشه نداشته هام رو میدیم ولی اگه کسی بهم میگفت دستشویی هم نعمته، میخندیدم بهش!! ) 

 

عرضم به حضورتون اینکه این مدت  طول کشیدنه خونه ی ما، هیچ سودی اگه نداشت، تنها فایده اش این بود که موقع امتحانا یه خونه خالی موجود داشتیم!! ما هم که وقتی یه خونه خالی در دسترس داشته باشیم،ابتدا  نیشمون رو تا بنا گوش باز میکنیم و سپس  خوب عقلمون رو به کار میندازیم و طی یک نو آوری، از خونه خالی به عنوان سالن مطالعه استفاده میکنیم!!  

عصر به عصر(‌همزمان با ورود پسر خاله هام به خانه و تبدیل خانه به باشگاه فوتبال) توبره ای شامل ( پرتقال-نارنگی- سیب- بیسکویت- لیوان-قاشق چای خوری و غذا خوری- چاقو-  آبجوش- نسکافه- چای- شکلات- کمی غذا- چیپس- پفک- کیک- آدامس نعنایی- و گاهی اوقات چیزای دیگه هم بود) بر دوش انداخته و به همراه خواهر گیلاسی ، از باشگاه فوتبال به خانه ی خرابه ی خودمان کوچ میکردیم!! و انصافا در خانه ای که نه تلویزیون هست و نه کامپیوتر و نه آدم و نه هیچ چیز دیگر به جز پشه(!) تا آخر شب درس می خواندیم!!  

تنها عاملی که ممکنه باعث پایین آورد معدل این ترم من بشه، همین پشه هاست!! روزی حداقل ۱۰۰۰ تا پشه میکشتیم و فردا دو برابر شده بودند!! واقعا اگه بگم هجوم پشه ها به خانه ی ما بود ، بی ربط نگفتم!!  همه جا سیاه از پشه بود. نسبت به حشره کش هم مقاوم شده بودند. میمردن و جنازه هاشون روی زمین میفتاد.  بعد از چند ساعت هیچ اثری از جنازه های پشه نبود و دوباره همه شون زنده میشدن!! واقعا چیز عجیبی بود!! 

 ------------------------ 

 

این همه خودم رو به در و دیوار کوبیدم که مهندس کامپیوتر بشم !! حالابه هر کی میگم : بابام جان!! من به درده کارای ظریف میخورم!! من رو چه به کارای سنگین و خونه تمیز کردن!! من رو چه به کارتن جا به جا کردن!! من اگه میخواستم این کارا رو بکنم میرفتم معدن می خوندم!! شایدم میرفتم یه زمین میخریدم و کشاورز میشدم!! ... حزف من رو نشنیده گرفتن و انگار دارم با جارو حرف میزنم تا اینکه... 

چند متر زمین رو تی کشیدم و  برای اینکه دسته ی تی توی دستم بود،کف دستم ۲ تا قلنپکی ( همون تاول شما) در آورد!!  بعدشم کمرم از درد یه وری موند!!  

اونوقت بازم به جای درس عبرت گرفتن از اینکه  نباید گیلاس کارای سخت انجام بده، نشستن به مسخره کردن!! میگن تو نازنازی هستی! از بس هیچی کار نکردی، با کار به این راحتی اینجوری شدی!! ... خب این حرف یعنی چی؟؟؟ ... خب سیستم بدن من اینجوریه!!... هم توانم کمه هم زورم  کمه.هم اینکه خیلی پوستم و بدنم حساسه!! دیگه اینا که به من ربطی نداره!! 

خلاصه انقدر از این حرفا زدن که من برای  دفاع از شخصیت زیر سوال رفته ی خودم، جو گیر شدم و  به اندازه ۵ تا کارگر مرد کار کردم!!!   اونوقت داغ بودم نمی فهمیدم! الان که ۲ ساعته نشستم حس میکنم همه ی بدنم داره شهید میشه!! ( همه ی ناخنهام هم شکست... گریه!)  

 

واقعا اگه این ننه /بابای من، ۲ تا دونه پسر زاییده بود، الان مینشستن کنار و پسرا طبق وظیفه غلامیه ننه/بابا رو میکردن!! حتی برای خالی نبودن عریضه، دامادی هم نداریم که غلامیمون رو بکنه!!... شانس نداریم دیگه!!

---------------------------------------- 

 

می خواستیم ماشین ظرفشویی و ماشین لباسشویی رو جابجا کنیم و بذاریم سر جاش. 

مکان: خونه ی خودمون 

انسانهای موجود: گیلاس- خواهرش- مادرش - پدرش 

مسافت مسیر: حدود ۸ متر 

 

-گیلاس: بابا اینا سنگینه!! ما نمی تونیم تکونش بدیم!  بعدا که کارگرا اومدن میدیم جا به جا کنن  

- آره بابا! الان شما کار میکنین ! این وسط باید یکی رو پیدا کنم کمر شما رو درمان کنه!! زحمت نکشین!

ـمامان: نهههههههههههه!! کارامون عقبه!! دیر میشه! اینا رو باید از این وسط برداریم و وصل کنیم!! همش همین حرفا رو میزنین که ۷ ماهه آواره ایم!! همش تنبلی میکنین دیگه!! الان ما ۳ تا اینورش رو میگیریم. بابات هم اونورش رو میگیره و بلندش میکنیم!!  اصلا هم کمرتون درد نمیگیره! سبکه!! 

با این حرفا مجبور شدیم سرش رو بگیریم و تکون بدیم....چشام رو بستم تا زورم زیاد بشه ( بچگی هام ، توی یه کارتون این رو یاد گرفته بودم!!!) .... خلاصه بلند کردیم و گذاشتیم سر جاش!! خیلی سنگین تر از اون چیزی بود که تصور میکردم!! 

وقتی تموم شد، دیدم مامانم اونطرف وایساده و داره به ما راه رو نشون میده و در پایان کار خسته نباشید عرض میکنه!!!! ... بهش میگم: واقعا معنیه ۳ تایی اینورش رو میگیریم رو فهمیدم!! بیخود نبود میگفتی سبکه!! اگه مسیر رو نشون نمیدادی، گم میشیدم!! کار سنگین  دیگه نداری تا شما راهنماییمون کنی و ما انجام بدیم؟؟

--------------------------------------------------- 

به مناسبت دهه مبارک فجر،بعد از ۳۰ سال، برای اینکه در انقلاب بی نصیب نبوده باشیم،  تعدادی ناصرالدین شاه موجود داشتیم( این عکس معروف کله اش که همه جا هست! از جمله روی مبلمون!) و در هنگام باربری مرحمت فرمودیم و کله ها را یک به یک به در و دیوار کوبانده و تمامیه ناصرالدین شاه ها را پوکاندیم!!  

البته تعدادی ناصرالدین شاه کور و دماغ شکسته هم داریم که به یاری خداوند گورشان را میکنیم!!  

عکس آن مرحوم در آینده ای نزدیک منتشر خواهد شد!!

باشد که  سلسله شاهنشاهی منقرض شود و مورد قبول درگاهش شویم

  

 

 

 

پینوشت: اضافه شده توسط سعید!! ( نمونه ای از الطاف دوستان و آشنایان در مواجهه با بی خانمان بودن ما!!) 

داشتم یه کتاب تاریخ باستان ایران میخوندم توش نوشته بود بانو گیلاس نامی در عهد تیرکمون شاه خانه اشتان را به تاراج بسته جهت عرض ارادت به پای بوسی مادر بزرگ جان شتافت
در آن بین دو عدد پسر خاله صغیر السن حضور داشته که مدام ژانگولر بازی کرده یا حرفهای بی ناموسی از میزان فشار و فرود می زدند که چشمان این ستاره به مثال پیاله از چشم بیرون می زد
بنای اقامت بر چند روز بیشتر نبود که این چند روز به سالیانی کشید و بانو گیلاس دردهای فراوان به جان خرید در این تبعید خود خواسته که پر بود از مشقت و درد من جمله ساعتها به انتظار بیت الخلع نشستن و استفاده از ماکسهای مختلف برای بی هوش نشدن در هنگام رفع حاجت بواسطه نشر گازهای گلخانه ای و ..
از اخباری که پیداست گویا هنوز که سالیان درازی از عمر مورخین در این پیامد سپری شده این بنای ویران هنوز در گیر رنگ دیوار و طرح سرامیک آشپز خانه است و بانو گیلاس هنوز در آرزوی هجرت
-----------صفحه بعد تاریخ معاصر ایران--------
گیلاس نواده بانو گیلاس از بزرگان عصر تیرکمان شاهان امروز طی خبری مسرت بخش اعلام کرد که منزل به خوشی سلامتی آماده بهره برداری شده و در بدو امر برای خالی نبودن عریضه همگی خانواده به میمنت و شاید یک دست و هورا برای خود و خاندان فقیدشان کشیدن
طی اخبار واصله این مهم صدر اخبار خبرگزاری های جهان قرار گرفته
جهت خواندن اصل خبر به وبلاگ نامبرده مراجعه شود. 

 

پینوشت: با این همه کار رو سختی و رنج، چرا هر کسی من رو میبینه میگه چاق شدیااا!!! واقعا چرا؟؟

سه‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1387 ساعت 09:47 ب.ظ

دیروز توی اون اتاق مشغول درس خوندن بودم که یهو صدای دعوای این 2 تا پسر خاله ام  از توی اون یکی اتاق اوج گرفت!!  توجه کنید:

-          نخیرم! تو نمیدونی کدومشون بیشتر میکنن تو!!( یه چک  آبدار، توی گوش اون یکی)

-          نخیرم خودت نمیدونی! توتی بیشتر از روبینیو میکنه تو!!( یه لگد به یه جای اون یکی)

-          نخیرم! توتی یه کم میکنه تو! ولی روبینیو تا تهش میکنه تو!! اینجوری!!( کشیدن گیس اون یکی)

-          برو باابااا !! توتی همیشه تا ته ِ تهش میکنه تو! همه میدونن! روبینیو یه ذره میکنه تو!!  ( گاز گرفتن از یه جای اون یکی)

-          نهههههههههه! توتی اینوری تا اینجا میکنه تو! ولی روبینیو از اینور و  تا اینجا میکنه تو!! ببین!! ( در آوردن چشم داداش)

-          .....

-          .. 

حالا فک کن آدم توی اون اتاق نشسته و با شنیدن صدای این 2 تا، اول شاخ هاش در اومده و بعد کنجکاو شده که  کی بیشتر میکنه تو که این 2 تا انقدر دارن جدل میکنن!!! بعد، از طرفی هم میخواد به روی خودش نیاره که داره صداشون رو میشنوه و  کنجکاوی میکنه! ولی به هر حال این خیلی مهمه که کی بیشتر میکنه تو!!! آخه این پسر خاله های بنده هنوز فلان خودشون رو هم نمیشناسن !چه برسه به اینکه  بخوان بفهمن توتی بیشتر میکنه تو یا روبینیو!!  خلاصه اومدم ببینم قضیه چیه که اینا اینجور مقدار "تو کردن" براشون مهم شده و دارن همدیگه رو میکشن!!   

مکان: اتاقی که پسر خاله هام توش بودن 

زمان: لحظه ی ورود گیلاس به مکان

-          آهاااان! گیلاس هم اومد

-          آره! گیلاس بیا  این عکسا رو ببین! بگو کی بیشتر میکنه تو!!

-          گیلاس: سرخ و سفید و بنفش ( خب بی حیا تو هم خجالت بکش دیگه!)

-          گیلاس: ببینم  

 حالا چیه؟ چرا میخندی؟ فک کردی تو دست این 2 تا ،عکس اتاق خواب توتی و زنش رو دیدیم؟؟ نه فداتشم!! عکس روبینیو و دوست دخترش هم نبود!!  این عکس و این عکس  و چند تا دیگه از اینا رو نشونم دادن! میگن بگو بعد از گل زدن، موقع خوشحالی ، توتی شصت دستش رو بیشتر میکنه توی دهنش یا روبینیو!! ( البته همچنان بعضی کلمات جمله رو حذف به قرینه معنوی میکردن که برای رفع هر گونه سوء ظنی مجبورم خواننده رو آگاه کنم!!!)

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این مردم غزه رو میبینین؟؟ ... قصد توهین ندارم ولی اینا از همه جاشون بچه میزنه بیرون!! دیشب  با یه خانومه مصاحبه میکرد!! 4 تا بچه بغلش بود!! اشک میریخت و میگفت که 7 تا بچه اش هم کشته شدن!!

اونوقت این بحث رو توی خانواده پیش کشیدم! به این نتیجه رسیدیم که به دلیل کمبود امکانات رفاهی و تفریحی و از همه مهمتر نداشتن" برق"، به این بلای" فرزند بیشتر، تفریح بیشتر" مبتلا شدن!!

مادربزرگم میگفت: قبلا در ایران هم همینجور بود!! برق نبود! تلویزیون و تلفن و موبایل و کامپیوتر هم نبود! وسایل گرمایشی هم نبود!!  هیچ وسیله تفریحی هم نبود! مردم مجبور بودن که شب، زود به رختخواب برن  و  زوجشون رو توی بغل بگیرن و پتو رو روی خودشون بکشن( برای جلوگیری از اتلاف انرژی و  ایجاد بخاری خانگی!) !! خب این همه ساعت در طول شب تا صبح، حوصله شون سر میرفت و اینگونه بود که صبح از زیر پتو یه مشت بچه ی تازه تولید شده میدادن بیرون!! 

خب این کشور هایی که درحال انقراض هستند و مرفه بی درد هستند و از کمبود جمعیت دارن بال بال میزنن، یه کم از تجربیات کشور های بچه خیز استفاده کنند ! عقلشون رو به کار بندازن و شب به محض تاریکی هوا برق و گاز و .. قطع کنن!!!  والا!

 

 

پینوشت: این مدت درگیر امتحانات و درس بودم. البته هنوز تموم نشده ! برای همین فرصت جمع و جور کردن اینجا رو نداشتم!

یه معذرت خواهی و یه تشکر بدهکار دوستانی هستم که لطف داشتن و این مدت به اینجا سرمیزدند.  

 

یه شخصه « حکیم»  نامی از من پروفایل خواستن! و گویا نتونستن پیداش کنن!! اینجا میتونید  اطلاعاتی درباره من ببینید. هرچند با این چیزایی که من مینویسم حتی آدمای مریخ هم اطلاعاتشون درباره گیلاس ،بیشتر از این پروفایله!! ولی به هر حال..

سه‌شنبه 3 دی‌ماه سال 1387 ساعت 01:30 ب.ظ

  

 

  اون هفته نه ولی اون یکی هفته امتحانای ترمم شروع میشه! اونوقت ما مثله همیشه باید تا روزه قبل امتحان بریم مهده کودک! ( همون دانشگاهی که بقیه میرن!) یعنی اصلا این مسئولانه مهده ما حالیشون نیست که ما قبل امتحانا به فرجه نیاز داریم!! مثلا ارواح خاک همه رفتگانمون باید یه دور این درسا رو بخونیما!!  

حالا کاش فقط همین بود! اصلا این مسئولان دانشگاه، انگار با حمل و نقل عمومی تهران و حومه قرار داد دارن و برای همین از هرگونه تعطیلی ما رو محروم میکنن!! ( هر چی فکر کردم دیدم تنها جایی که از هر روز دانشگاه رفتن ما سود میکنه همین حمل و نقله!  شما جای پر سودتری به ذهنت میرسه؟؟) 

 نه! جون من ببین؟! من مدرسه میرفتم اوقات فراغتم بیشتر از الان بود!! حتی پیش دبستانی هم که بودم باز بهتر از الان بود!!  الان هر  ۸ روز هفته که کلاس دارم! دریغ از حتی ۱ روز تعطیلی!! ( حالا بماند که مثلا ما روزانه هستیم و همه کلاسامون نصفه شبه!) اونوقت از ۲۳ شهریور رفتیم تا خود روز قبل امتحانات هم باید بریم! اگه نریم هم غیبت میخوریم و حذف و این بازیا!! ( مثلا این ۵ شنبه بعد از عید غدیر که حتی کلاغ ها هم صبح از توی خونشون بیرون نیومدن، منم نرفتم دانشگاه! اونوقت استاده محترم درس انقلاب ساعت ۸ صبح، تشریف بردن و درس دادن و حضور غیاب کردن و بنده هم به دلیل ۴ عدد غیبت برای درس عمومی، اندر شرف حذف شدن هستم!!) 

حالا باز همه ی اینا هیچی!! اینجاش آدمو میسوزونه که حتی بین ۲ ترم هم ۲-۳ روز بیشتر تعطیلی نداریم!!!  

اونوقت میگن چرا جوانان قصد ترک تحصیل و یا به عبارت بهتر ترکاندن خودشان را دارن! واقعا چرا؟؟!! 

 ××××

خونمون هم تموم شده! ولی حسش رو نداشتیم که بریم!! دیگه دیروز بابام زحمت کشیده رفته یه گرد و خاکی از خونه بگیره! بعد این درپوش چاه توالت رو که برداشته دیده این کارگرا  لطف کردن و این مدت تا میتونستن سنگ و کلوخ و سیمان و ... ریختن توی چاه توالت! حالا چاهمون تا سقف گرفته!! باید برای انجام واجبات دست به دامن همسایه  ها بشیم!! 

تازه برق کشه اومده سیم تلفن رو وصل کنه! دیده سیمه تلفن ما ،این همه سال به 2 تا از همسایه ها وصل بوده!! حالا تیم تحقیقاتی هنوز مشغول بدست آوردن اون سره نخ هستن! ولی شاید این وسطا معلوم بشه کاسه ای زیر نیم کاسه است و این قبض های کذایی تلفن از جای دیگه آب میخوره!!  

××××

دیشب متین خانوم به مناسبت عوض کردن ماشینشون به ما شیرینی دادن! البته برای ماشین قبلیش نهار داده بودا !!  

رفتیم این کافی شاپ تیراژه و نفری یه کیک شکلاتی با چای خوردیم. بعد یه دونه تیرامیسو هم گرفتیم که ۳ تایی با هم بخوریم!! ( در عکس یک عدد تیرامیسو با ۳ عدد قاشق مشاهده میکنید!  تازه اون هم نصفه ی چای متینه! اون کیک هم نمیدونم مال کیه که نصفه خورده!) 

یعنی به آدم بگن پیاده کل اقیانوس ها رو شنا کن، ولی از این تیرامیسوی آشغال نخور!! اگه تابستون بود باز یه چیزی! اگه یه کافی شاپ دور افتاده بود که سالی یه بار به جز پرنده ما هم بهش سر نمیزنیم، بازم یه چیزی!! آخه بابام جان توی سرما و زمستون چرا باید کارامل این آشغالی که ما خوردیم در حد  خراب شده باشه؟؟ یعنی مزه ی همین  رو میداد!!  من که قاشق رو توی دهنم بردم و حتی قورت ندادم و تف کردم! ولی با همون یه کم که توی دهنم بود، از ترشیدگی و خرابیش زبونم بریده شد و تا آخر شب  حال تهوع داشتم!! حیف اون کیک شکلاتی خوشمزه که مزه اش با این آشغال از دهنم رفت! در واقع کوفتم شد!!

نتیجه میگیریم اگه با دوستانتون رفتین بیرون از این آشغالا نخورین . ولی کیک شکلاتی حتما بخورین!و به قول شوهر خاله ام چیزی رو بخورین که مطمئنین ازش!! در صورتی که خواستین یه آشغال که ازش مطمئن نیستین بخورین، لطف کنین اول آشغال رو بخورین که مزه ی بقیه چیزا از دهنتون نره!! 

با تشکر

دوشنبه 25 آذر‌ماه سال 1387 ساعت 12:45 ق.ظ

 بعد از یه عمر تحصیل توی مدرسه و دانشگاه و یدک کشیدن عنوان مهندسی ،در نهایت به این نتیجه رسیدم  که باید "خرافاتی" بشم  تا زندگیم بچرخه!! چرا که  همونطور که رمال ها معتقدند ، نیمی از حوادث روزگار روی انگشت   خرافات میچرخه که برای با کلاس تر شدن و علمی تر شدن موضوع میتونیم بگیم همون متافیزیک خودمون( کی به کیه پدر جان!) !! و این نظریه ها  در اثر تجربیاته سالیان دراز خون و خون ریزی و گاها گیس و گیس کشی به دست اومده!! و در راه امتحان چگونگی عملکرد آن افراد زیادی تباه و بدبخت و فلک زده شده اند!!

1-      خورشت کرفس نحسه!! حتی بیشتر از عدد 13!! و باید اونو همچون سیزده به در،  در کنید!! 

 طریقه اثر گذاری کرفس بر جامعه بشریت:  به محض اینکه تصمیم به پخت این غذا بگیرید، توی خونه دعوا میشه!! و اگه همون اول دعوا نشد، تا شب که صبر کنید حتما دعوا میشه!! و حتی اگه جایی باشین که این غذا طبخ شده باشه و ازش نخورین، باز هم از خطر گرفتار شدن به امواج دعوا مصون نیستید!!

 نشون به اون نشون که در چند سال اخیر هر وقت ما کرفس داشتیم توی خونمون دعوا شده!! و حتی اون شبی که خونه مادربزرگم کرفس داشتن، پدربزرگم با عموم دعواش شد و انقدر فراگیر شد که پدر بزرگم آویزون یقه همگان بود!!

2-      پسر دایی = گربه سیاهه

طریقه اثر گذاری پسر دایی بر جامعه بشریت: دقیقا  ورژن پیشرفته ی گربه سیاهه هستش و همون عملکرد گربه سیاهه رو داره! با این تفاوت که اگه آب بریزین روش، فرار نمیکنه!!

اگر اول صبح پسر داییتان رو دم در خونه ببینید، مطمئن باشید که اون روز یه اتفاق بدی برایتان رخ میدهد و کلا میزاد توی روح  ِ روز خوبتون!!

نشون به اون نشونی که: توی این 6 ماهی که خونه مادربزرگم هستم، هر وقت موقع بیرون رفتن از در خونه، پسر داییم رو دیدم، روزم خراب شده!! یعنی خرااااب شده ها!!

3-      شکستن ناخن  بلند شگون داره

طریقه اثر گذاری شکستن ناخن بلند بر جامعه بشریت: اگر ناخنتان بشکند به مهمانی دعوت می شوید و یا مهمان در منزل دارید! هر چه تعداد ناخن های شکسته بیشتر باشد و یا از بیخ تر و بدفرم تر ناخنتان بشکند، به مهمانیه مهمتری دعوت می شوید و یا مهمان مهمتری دارید! و عمق رودروایسی در مهمانی بیشتر می شود!

نشون به اون نشون که: تا وقتی هیچ جا نمی خوام برم ناخنام بلند و  یه دست  و مرتبه! هر وقت یه ناخنم میشکنه بلافاصله مهمونی دعوت میشیم یا یکی میاد خونمون!! اگه 2-3 تاش بشکنه عروسی دعوت میشم!!   یه دفعه هم که همه ناخنام با هم شکست برام خواستگار پیدا شد!!

4-      زیاد کثیف شدن نحسه

طریقه اثر گذاریه این مورد اینجوریه که اگه زیاد کثیف باشین مطمئنا وقتی پاتون رو توی حموم میذارین، آب سرد میشه!!  و وقتی با آب سرد مثل آن حیوان نجیب لرزیدین و مردین و  بالاخره  تمیز شدین، آب گرم میشه!!

نشون به اون نشونی که: هر وقت تمیز بودین برین حموم !! و ترجیحا خونه مادربزرگتون نرین حموم!!

5-      بقیه موارد رو یادم رفت! اگه یادم اومد میام مینویسم!!

................................................................................................................

 

 حس میکنم این بحث باید تموم بشه. ممنون که جواب دادین 

 

حالا یه سواله خیلی مهم دارم: 

آیا متین( دوست من) دختره یا پسر؟؟!!

 

چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1387 ساعت 08:17 ب.ظ

دیشب کلی با متین اس ام اس دادیم و قرار شد امروز زودتر بریم و ساعت هایی که فیری هستیم یه کم درس بخونیم ! دو روز دیگه امتحان داریم هیچی بارمون نیست!!

موقع رفتن به دانشگاه یهو دیدم چند تا از تمرینای تحویلیم رو حل نکردم و با توجه به تصمیم کبری که گرفته بودم، نشستم به حل تمرین و بعد پیش به سوی دانشگاه شال و کلاه کردم!

داشتم از در خونه بیرون می رفتم که همزمان با باز کردن در خونه، با یک دیوار از جنس ماشین پراید مواجه شدم! یعنی طرف برای پارک  ماشینش ،توی این شهر گشته بود و گشته بود تا ته یه کوچه بن بست جلو در خونه ما ، وسط شمشادا رو گیر آورده بود!! حالا این خونه مادربزرگم کلنگی هست، ولی نه انقدر که طرف  با خودش فکر کنه  اینجا متروکه است و هیچ آدمیزادی دلش نمی خواد بیاد بیرون!! هیچی دیگه! با یک حرکت پلنگی از روی ماشین رد شدم ... وقتی رسیدم سر کوچه یه آقای پیری از این چوبای پنبه زنی دستش بود و یقه همه رو میگیرفت و میگفت: خانم امروز هیچی دشت نکردم! لطف کنید یه چیزی به ما بدین!  ( واقعا هنوزم کسی پنبه میزنه ؟؟ اصلا تشک پنبه ای هنوزم کاربرد داره که این آقاهه هنوز این شغل رو داره؟؟!!) خلاصه برای فرار از این آقاهه راهم رو کج کردم و داشتم از گوشه دیوار میرفتم که یهو از توی دیوار یک عدد کله سگ به همراه پوزه اش اومد توی شکمم و هاپ هاپ پارس کرد!! توقع داری جیغ نزنم؟؟ خب بنفشش رو هم زدم ! ولی یه پیرزنه هم همزمان با من داشت از توی دهن سگه میومد بیرون، اونم خیلی ترسیده بود! انقدر زیاد که تا وقتی من رسیدم سر کوچه، هنوز همونجا وایساده بود و داشت خواهر مادر و هفت جد سگه رو میاورد جلو چشمش!!.... هنوز ضربان قلبم سر جاش نیومده بود که به محل کنده کاری زمین توسط شهرداری رسیدم!! یه دونه از این کارگرای زحمتکش یهو بیل و کلنگ رو زمین گذاشت و از توی چاله پرید کنار من!! تقریبا چند تا کوچه کنار من راه میومد و زبان اصلی پیشنهاد ای خداپسندانه میداد! ( من فقط خانم خوشگله رو از بین حرفاش میفهمیدم!) ولی بعد از همراهی چند تا کوچه، وقتی دید من پیاده رویم طولانیه ، خسته شد و دیگه نیومد! حسن ختام این پیاده روی هم یه فحش قلنبه بود که نثار بنده کرد!!....

 بالاخره رسیدم دانشگاه! .....

کلاس که تموم شده بود و فقط تمرینام رو تحویل دادم!! ... تا کلاس بعدی 2 ساعت زمان داشتیم که با متین میخواستیم درس بخونیم!! به محض اینکه کتابامون رو باز کردیم، خواهر متین زنگ زد که نهار نخورده و چون تنهاست ما هم باهاش بریم بوف!! ما دو تا هم که درس خووووووووون(!!!) هنوز تلفنش قطع نشده بود که با کله بیرون دانشگاه بودیم!! خلاصه این 2 ساعت هم به  نشستن در بوف و پاساژ گردی گذشت!!

مثل دانشجوهای خوب، نیم ساعت از کلاس بعدی گذشته بود که رفتم سر کلاس!! دوستم یه مجله آورده بود که فال و طالع بینی و اینا داشت!! فک کن!! برای همه مثلا این بود که سریع تر ازدواج کن و خبر خوب در پیش رو داری و ... اونوقت برای من گفته بود: در تحصیل علم کوشش کن!! یعنی انقدر؟؟  یعنی انقدر من درس نمی خونم که صدای حافظ هم درومده!! می دونی که!!

.......................................................................................................................

بچه ها زهرا خانوم رو که یادتونه؟؟ متاسفانه امروز وقتی اومدم خونه خبردار شدم صبح به رحمت خدا رفته!! یه بغضی توی گلومه که نمی دونم چه جوری باید ازش خلاص بشم!! توی این مدت که میومد اینجا خیلی بهش انس گرفته بودیم! از حق نگذریم و بدون توجه به اون چیزایی که قبلا گفتم، واقعا خانوم دوست داشتنیی بود! خیلی صفات خوب داشت که واقعا میدونم خدا هم همه اینا رو دیده!! کمتر بنده ای انقدر خوبی های اون رو داره!!

 شنبه صبح اینجا بود! همش حرف مرگ میزد! یه جوره دیگه شده بود!!  منم حوصله این حرفاش رو نداشتم و از اتاق اومدم بیرون!! موقع رفتن هم باهاش خداحافظی نکردم!! ... حس میکردم دوباره چند روز دیگه میبینمش!!!... افسوس که ..... خیلی دلم گرفته!!  خیلی... چهره ی خندونش از جلو چشمم محو نمیشه... حرص خوردنش از دست کارای خواهرش... خاطراتی که با عشق از همسرش میگفت و ...

 درسته بچه نداشت ولی خیلی غریبانه امروز چند ساعت بعد از مرگش ، دفن شد!! نه تشییع جنازه ای نه هیچی! وصیتش بوده که به پرستارش گفته!!! حتی خواهرش هم که رفته بوده  ددر دودور، از فوتش بی خبر بوده!!

براش یه فاتحه بخونین  و چند تا صلوات بفرستین!!! امشب شب اول قبرشه!!  مطمئن باشین این یه فاتحه راه دوری نمیره!!

هفته ی بدی بود! خیلی خیلی بد!! پر از خبرای  دردآور! .. اینم تکمیل کننده این هفته بود!!... خدا این 2 روز باقیمونده رو به خیر بگذرونه!!

<< 1 ... 3 4 5 6 7 ... 21 >>