<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[.:گیلاس:.]]></title>
		<link>http://monzo.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[لباس!!]]></title>
					<link>http://monzo.blogsky.com/1387/03/29/post-68/</link>
					<description><![CDATA[<P>یه پارچه آبی با&nbsp;خط خطی و گل های صورتی&nbsp;&nbsp;دارم. چند روز پیش مامانم پیشنهاد داد&nbsp; اینو بدیم خیاط بدوزه. یه دفعه قرار میشه بریم یه جا&nbsp;، لباس جدید داشته باشم. منم&nbsp; به سرم زد&nbsp; رفتم توی این سایت های لباس یه گشتی بزنم مدل جدید پیدا کنم.همچین مدل پیدا کردم&nbsp; پرتقاااال!!! آدم اینا رو بپوشه یاد شب اول قبرش میوفته!! چشمت روز بد نبینه مادر!!</P>
<P>اینو میبینی؟؟؟&nbsp; این خانمه مدل لباسش اینجوریه که وقتی داره میره فک می کنی داره میره. وقتی هم داره میاد بازم فک میکنی داره میره!!!&nbsp;اصلا آدم میبینش&nbsp; دچار هیجان کاذب میشه!!</P>
<P>&nbsp;<A href="http://tinypic.com/view.php?pic=13ykr9w&amp;s=3" jQuery1213203035890="11"><IMG alt="View Full Size Image" src="http://i29.tinypic.com/13ykr9w_th.jpg" width=160 border=0></A></P>
<P>اونوقت اینم آینده ی همون خانومه هستشا! از اول اگه آینده نگر بود اینجوری نمیشد! چند سال گذشته. دو تا شکم زایمان کرده چاق شده.لباسش براش تنگ شده ولی نمیخواد این واقیعت رو بپذیره! اومده به زور زیپش رو ببنده که&nbsp;زیپش از پشت در رفته!&nbsp;&nbsp;ولی انصافا خوبیش &nbsp;اینه که الان میتونی تشخیص بدی وقتی داره میره انگار داره میاد!!</P>
<P>&nbsp;<A href="http://tinypic.com/view.php?pic=2m320e9&amp;s=3" jQuery1213203196234="11"><IMG alt="View Full Size Image" src="http://i25.tinypic.com/2m320e9_th.jpg" width=160 border=0></A></P>
<P>اینم همون خانومه هست که اینجا&nbsp;ذات خشنش رو شده!!! در حین یک دعوا دست به یقه شده&nbsp; و در رفتگی زیپش تبدیل به جر خوردگی نا متقارن یقه شده!!</P>
<P>&nbsp;<A href="http://tinypic.com/view.php?pic=2webajl&amp;s=3" jQuery1213203195343="11"><IMG alt="View Full Size Image" src="http://i28.tinypic.com/2webajl_th.jpg" width=160 border=0></A></P>
<P>این خانومه از اون بالایی درس عبرت گرفته و از الان یه لباسی متناسب با دوران حاملگی و شیردهی تهیه کرده!!!&nbsp; به این میگن زن زندگی!!</P>
<P>&nbsp;<A href="http://tinypic.com/view.php?pic=xg9wgj&amp;s=3" jQuery1213203345656="11"><IMG alt="View Full Size Image" src="http://i31.tinypic.com/xg9wgj_th.jpg" width=160 border=0></A></P>
<P>طبق شواهد و مدارک موجود، ایشون لباسشون رو بعد از اثاث کشی دوخته اند. اینم پرده صورتیه&nbsp;اتاق خواب&nbsp;خونه قبلیشونه که زنیت به خرج داده و دامن دراپه دوخته !! یاد بگیر!!</P>
<P>&nbsp;<A href="http://tinypic.com/view.php?pic=2ikr0w1&amp;s=3" jQuery1213203358750="11"><IMG alt="View Full Size Image" src="http://i32.tinypic.com/2ikr0w1_th.jpg" width=160 border=0></A></P>
<P>جل الخااااالق!!! اینجا هم&nbsp; کرکره های لباسش رو کشیده پایین، تا قابلیت های زیاد لباس&nbsp;رو به&nbsp;رخ همه بکشه&nbsp;!!</P>
<P>&nbsp;<A href="http://tinypic.com/view.php?pic=14siejm&amp;s=3" jQuery1213203515000="11"><IMG alt="View Full Size Image" src="http://i27.tinypic.com/14siejm_th.jpg" width=160 border=0></A></P>
<P>ایشون یه خانم فقیر&nbsp;متشخصی هستن که فقط&nbsp;موفق به تهیه نصف لباس شدن!!&nbsp;هر جا میرن&nbsp; تکیه میدن به دیوار و فقط باید لباسشون رو از جلو ببینیم!! اتفاقا&nbsp; فرشته ( دوستم) نامزدی نرگس زیپ پشت لباسش در رفت و مثل این خانومه مجبور شد تا آخر مجلس به دیوار تکیه بده!!!</P>
<P>&nbsp;<A href="http://tinypic.com/view.php?pic=28lgi7l&amp;s=3" jQuery1213203497968="11"><IMG alt="View Full Size Image" src="http://i25.tinypic.com/28lgi7l_th.jpg" width=160 border=0></A></P>
<P>ایشون هم یکی دیگر از آینده نگر ها هستن. تا اونجایی که من یادمه این لباسش رو از طفولیت داره هنوز! هر یه سال که بزرگتر میشه&nbsp; ، یه چاک وسیع تری اون جلو میده و یه قلاب عریض تر وصل میکنه به خودش!&nbsp;&nbsp;</P>
<P>&nbsp;<A href="http://tinypic.com/view.php?pic=20h21zt&amp;s=3" jQuery1213203612890="11"><IMG alt="View Full Size Image" src="http://i31.tinypic.com/20h21zt_th.jpg" width=160 border=0></A></P>
<P>این خانوم سبزه&nbsp;هم که دیگه اسوه ی صرفه اقتصادیه!!!&nbsp;&nbsp; نشون داده که میشه یه روسری رو با چهار تا گره تبدیل به تن پوش کرد! البته شاید!! اگه دولا میشد&nbsp;عمق صرفه بیشتر نشون داده میشد!!</P>
<P>&nbsp;<A href="http://tinypic.com/view.php?pic=2r2lq3o&amp;s=3" jQuery1213203602421="11"><IMG alt="View Full Size Image" src="http://i25.tinypic.com/2r2lq3o_th.jpg" width=160 border=0></A></P>
<P>آخیییی!!! اینم یه عروس بدبختیه که شدیدا دچار فقر فرهنگیه!!! تور سرش رو به پشت گردنش زده! فقط من موندم&nbsp; سنجاق ها رو کجای گردنش فرو کرده؟؟</P>
<P>&nbsp;<A href="http://tinypic.com/view.php?pic=pht5&amp;s=3" jQuery1213203676625="11"><IMG alt="View Full Size Image" src="http://i26.tinypic.com/pht5_th.jpg" width=160 border=0></A></P>
<P>&nbsp;</P>
<P>حالا میگین من پارچه آبیم رو چی کار کنم؟؟</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 18 Jun 2008 20:25:17 GMT</pubDate>
					<comments>http://monzo.blogsky.com/Comments.bs?PostID=68</comments>
          <guid>http://monzo.blogsky.com/1387/03/29/post-68/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بازی]]></title>
					<link>http://monzo.blogsky.com/1387/03/14/post-67/</link>
					<description><![CDATA[<P>راستش یه چند وقتیه که بالکن ما شبیه این فروشگاههای تاناکورا شده. اونم از اون نوعش که لباس زیر دست دوم میفروشن<IMG alt="" hspace=0 src="http://www.pic4ever.com/images/17.gif" align=baseline border=0></P>
<P>سر نخ این ماجرا به باد برمیگرده! و طبق کشفیات ما&nbsp;احتمالا یه رابطه&nbsp;زیرمیزیی بین&nbsp; حس خانه و خانه داری خانم های همسایه ما ،با باد وجود داره! &nbsp;هر دفعه که باد و طوفان میشه ،این خانمهای همسایه های طبقه بالایی ما اون حس کدبانوگریشون یهو&nbsp;گل میده و&nbsp;تک تک اعضای خانواده و لخت مادر زاد میکنن و میفتن به رخت شستن! از رویی ترین لباسها گرفته تا لباسهایی که مرتبط با فیها خالدون خانواده است!!&nbsp; و تنها مشکلی که وجود داره اینه که همشون زیر خط فقرن و &nbsp;در موقع پهن کردن لباس روی بند رخت، گیره به تعداد کافی ندارن!!!</P>
<P>آخه این چه وضعیه؟؟؟&nbsp; اینا لباس رو میندازن رو بند رخت توی بالکن خودشون. بعد همون موقع فرت باد میزنه این شورت و سایر لباس زیراشون که سبکه&nbsp;رو میندازه توی بالکن ما! اونوقت از خجالتشون دیگه روشون نمیشه بیان دنبالش!! ما هم که نمیتونیم هلک هلک شورت به دست،&nbsp;بریم زنگ تک تک همسایه ها رو بزنیم تا بفهمیم این شورت مردونه یا زنونه مال کدام شخص شخیصیه!!!! اینجوریه که یه کلکسیون انواع لباس زیر در سایزها و مدل های مختلف توی بالکنمون داریم!!!</P>
<P>واقعا با این فرهنگ آپارتمان نشینی چی کار باید بکنیم؟؟؟</P>
<P>------------------------------------------------------------</P>
<P>اینم اون بازی که از طرف خیلی دوستان بهش دعوت شدم و گفتم نمی نویسم. الان یه دفعه دلم خواست بنویسم!!!</P>
<P><STRONG>۱۰ تا چیزی که دوست دارم:</STRONG></P>
<P>۱- ماشین</P>
<P>۲- نی نی کوچولو و لباس بچه</P>
<P>۳- کیف و کفش و لباس و عطر و لوازم آرایش</P>
<P>۴- نو آوری و خلاقیت و خاص بودن و تنوع داشتن و تکراری نبودن توی همه چیز به جز دوستی و روابطم با آدما!</P>
<P>۵- غذاهای تند و سرخ شده و&nbsp;ادویه دار و خوشبو&nbsp; و غذاهایی که جدیده و همچنین چیپس و پفک و شکلات و هله هوله</P>
<P>۶- میوه . مخصوصا میوه های تابستونی . (گیلاس)</P>
<P>۷- لوازم تزئینی&nbsp;و هر چیزی که&nbsp;گوگوری و بامزه و رنگی رنگیه( حتی این چسب زخم هایی که عکس دارن!)</P>
<P>۸- کتاب</P>
<P>۹- لوازم برقی . حالا هر چی میخواد باشه. از&nbsp; لوازم&nbsp;صوتی و تصویری گرفته تا آبمیوه گیری و میکسر و جارو برقی و اپیلیدی! کلا هر چی با برق کار میکنه دوست دارم. مخصوصا اگه&nbsp; یه چیزه جدید باشه! ( این علاقه ام آدما رو به این فکر فرو میبره که شاید مال دوران پارینه سنگی باشم!!!)</P>
<P>۱۰- رستوران رفتن و مسافرت و مهمونی رفتن و کلا با دیگران بودن( مخصوصا وقتایی که با دوستام هستم!)</P>
<P>&nbsp;</P>
<P><STRONG>۱۰ تا چیزی&nbsp;که دوست ندارم:</STRONG></P>
<P>۱- زیاد تنها بودن</P>
<P>۲-&nbsp; غذایی که زردچوبه زیاد داره. بادمجون. املت. تخم مرغ. گوجه فرنگی. اسفناج . سیب زمینی آب پز. مرغ آب پز&nbsp;. سس کچاب. سالاد .کشک&nbsp;و ...</P>
<P>۳- گربه و سوسک و مارمولک</P>
<P>۴- این آدمایی که بد غذا می خورن</P>
<P>۵- آدمایی که به فکر خودشون نیستن و همچینین آدمایی که زیادی به فکر خودشونن</P>
<P>۶- از مقایسه شدن خوشم نمیاد</P>
<P>۷- از اینکه توی کارم دخالت بشه متنفرم</P>
<P>۸- آمپول</P>
<P>۹- از آدمایی که گیر میدن&nbsp; بدم میاد</P>
<P>۱۰- از&nbsp;زندگی کردن توی رویا و خیالات بدم میاد </P>
<P>&nbsp;</P>
<P>۱۰ نفر رو باید دعوت کنم حالا! چون کار سختیه و همه بازی کردن دیگه&nbsp;بیخیال میشم!!</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 3 Jun 2008 16:12:33 GMT</pubDate>
					<comments>http://monzo.blogsky.com/Comments.bs?PostID=67</comments>
          <guid>http://monzo.blogsky.com/1387/03/14/post-67/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[سوک سوک!!]]></title>
					<link>http://monzo.blogsky.com/1387/03/10/post-64/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;&nbsp;این باد شدن رگ غیرت پسرا به هیچ دردی هم&nbsp;که نخوره&nbsp;، در یک مورد خیلی مفیده!! فقط باید&nbsp; شارژرش دستت باشه!!</P>
<P>چند روز پیش با دورنمای رسیدن به هوای آزاد&nbsp;،&nbsp;شال و&nbsp;کلاه کردیم و شام خریدیم، رفتیم توی پارک در&nbsp;کانون داغ خانواده &nbsp;بخوریم. همچین که&nbsp;نشستیم تا با آرامش&nbsp;یه گاز به این ساندویچمون بزنیم یه آقای گربه&nbsp; اومد جلو چشممون!!&nbsp;فک نمی کنم دیگه لازم باشه در مورد خودم و گربه چیزی بگم! انقدر قبلا گفتم که الان هر کی توی خیابون از گربه بترسه شما حدس میزنین گیلاس باشه!!&nbsp;&nbsp;به هرحال رویت گربه در موقع گاز زدن ساندویچ معادل با کوفت شدن غذای من بود!! اگه خودم میخواستم&nbsp; تمام وقت دنبال این گربهه بدوم&nbsp;اونوقت کی غذای منو میخورد؟؟&nbsp; خوولاصه&nbsp; یه پسر بچه ۸-۹ ساله داشت از کنارمون رد میشد. منم تنها با نیت سوء&nbsp;، بهش گفتم:</P>
<P>:ـ&nbsp;آخه به تو هم میگن پسر؟؟</P>
<P>:ـ&nbsp; تو که از دخترا بدتری! ( این کلمه روی پسرا در این سن تاثیر شدیدی داره!!!&nbsp; حاضرن هر نوع بیگاری و باگاری رو انجام بدن ولی مثل دخترا نباشن!!)&nbsp; </P>
<P>:-خیلی ترسویی!!! ( در اینجا چشمان پسرک برق نففففس کش زد!) </P>
<P>:-اگه راست میگی&nbsp; که شجاعی&nbsp;برو دنبال اون گربهه&nbsp; فراریش بده !! منم میبینم بلدی یا نه!!!</P>
<P>..</P>
<P>.</P>
<P>و اینگونه بود که پسر بچه بدبخت برای اثبات سیب زمینی نبودن خودش، یک ساعت و نیم&nbsp;بی وقفه&nbsp;دور پارک دنبال اون آقا گربه میدوید!!!<IMG alt="" hspace=0 src="http://www.pic4ever.com/images/tooth.gif" align=baseline border=0></P>
<P>*************************</P>
<P>میخوام یه فراخوان ملی بدم و هرچی اسفند توی این کشور هست جمع کنم و یه جا برای مامانم دود کنم که چشم نخوره!!</P>
<P>ماشالا از هر انگشتش شونصد تا هنر میپاشه بیرون!!! هر کاریشم میکنیم کوتاه نمیاد که!!! دائم ما باید مستفیض بشیم!!!</P>
<P>یه نمونه اش اینه که خیلی ساده&nbsp;این ماشین لباسشویی ما رو تبدیل کرده به کارخونه رنگرزی!!!<IMG alt="" hspace=0 src="http://www.pic4ever.com/images/dash2.gif" align=baseline border=0></P>
<P>چند وقت پیش یه مانتو کرم که خیلی هم دوسش داشتم رو توی کمدم آویزون کرده بودم! بعد از چند روز هر چی دنبالش گشتمو کمد رو زیرو رو کردم و کمد لباسای بابامو گشتم که نکنه اشتباهی برداشته باشه و اینا، اصلا انگار این مانتو&nbsp; از اول وجود نداشته! نبود که نبود!!&nbsp;اینجا بود که دست به دامن مامان خانوم شدم و آنگاه شصتم خبر دار شد که&nbsp; اون مانتو قهوه ایه که انگاری آشنا میزد&nbsp;، ورژن جدید همون مانتو کرمه هستش!! و مانتوم کرم رنگ توی ماشن رفته بودو&nbsp;&nbsp; طی یک چشم بندی&nbsp; قهوه ای بیرون اومده بود!!!&nbsp; جل الخااالق!!!</P>
<P>لباس خواب سفید خوشگلم رو که ۲ بار هم نپوشیده بودم حتی،با هزار نذر و نیاز سپردم دست مامانم. ولی ....</P>
<P>صورتی تحویل گرفتم عزیزم!!!<IMG height=24 src="http://www.pic4ever.com/images/4fvgdaq_th.gif" width=45 border=0></P>
<P>یه مدت بود این بابای بیچاره ام سعی میکرد نه عرق کنه ،نه چیزی بخوره ،نه نفس بکشه،&nbsp;نه فعالیتی کنه که تحت هیچ شرایطی لباساش کثیف نشه! چون بیچاره هر وقت لباس سفید یا رنگ روشن تحویل مامانم میداد&nbsp;، صورتی خال خال پشمی تحویل میگرفت!!! </P>
<P>از بس لباس صورتی پوشیده بود که چند بار توی کوچه&nbsp; آدما به جای&nbsp;خواهرش &nbsp;اشتباهی گرفتنش!!!<IMG height=24 src="http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif" width=22 border=0></P>
<P>این خواهرم یه حوله داشت سفید با گلهای رنگی بود. مامانم حس کرد این رو باید بشوره. بعدش طبق معمول&nbsp; حوله صورتی با گلهای رنگی&nbsp; رسوند دست صاحبش. چند وقت بعد تر دوباره&nbsp;حس کرد فقط یه قسمت این حوله بینوا لک شده. این بود که روی اون قسمت به شعاع یک کله، وایتکس ریخت!!! خب طبیعتا اون قسمت سفید شده! رنگ گلهاش هم رفته! بقیه حوله صورتی گلداره!!!</P>
<P>یه وقتا فک میکنم&nbsp;اگه بخوام تک تک لباسای رنگرزی شده رو بذاریم کنار و دیگه نپوشیم باید&nbsp;حداکثر یک ماه بعد&nbsp;بابامو با لباس سفید راه راه مشکی از پشت میله های زندون بکشیم بیرون!! (&nbsp;تا حالا به این فک نکرده بودم که بابام هم میتونه شکل دالتون ها بشه!!! <IMG height=21 src="http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif" width=19 border=0>)</P>
<P>البته اینم بگم که مامانم خیلی سعی میکنه!! بیچاره لباسای سفید و رنگی رو جدا میریزه توی ماشین ولی به هر حال ..</P>
<P>من که فک میکنم این ماشین لباسشوییمون تف رنگی میکنه روی لباسا!!!</P>
<P>*************************</P>
<P>پینوشت: دوستان عزیزم برای اینکه مدت زیادی بود آپ نکردم معذرت میخوام. اگه اون زمان اون پست رو نمی نوشتم و نمی گفتم که هر روز آپ میکنم مطمئن باشین که هر روز آپ میکردم! در اون زمان لازم بود با خودم لج کنم تا به کارام برسم که البته باز هم نرسیدم!! میخواستم تا پایان خرداد دیگه اینجا چیزی ننویسم ولی شرمنده محبت دوستان شدم و این پست از زیر دستم در رفت...</P>
<P>&nbsp;پینوشت: از طرف چند تا از دوستان به بازی دعوت شدم. قبلا این بازی رو من انجام دادم. این دفعه کوتاه بیاین دیگه!</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 30 May 2008 13:48:04 GMT</pubDate>
					<comments>http://monzo.blogsky.com/Comments.bs?PostID=64</comments>
          <guid>http://monzo.blogsky.com/1387/03/10/post-64/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[:ایکس]]></title>
					<link>http://monzo.blogsky.com/1387/02/08/post-66/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P>باز این امتحانای من شروع شد و ذهنم دچاره بیش فعالی شد!&nbsp; تا میشینم درس میخونم با هر خطی که از کتاب میخونم ذهنم هزار و شونصد جا پرسه میزنه!فک کنم از الان&nbsp;به بعد&nbsp;مجبورم روزی هزار بار اینجا بنویسم تا ذهنم خالی بشه!!</P>
<P>اصلا من از بیخ با تمرکز روی یک موضوع مشکل دارم!&nbsp; باید چند تا کار رو باهم انجام بدم تا یه چیز نسبتا قابل قبولی از توش دربیاد.تا اونجایی که یادمه از&nbsp;طفولیت&nbsp;عادت داشتم بیشتر درس رو سر کلاس یاد بگیرم. اونوقت ورودم به دانشگاه مساوی با تخلیه علمی ذهنم بود!&nbsp;فقط انقدر بگم &nbsp;که الان مغزم شکل تخته وایت برد یک بار مصرف شده! &nbsp;آهان! دلیلشم اینه که سر کلاس بچه ها فقط درس گوش میدن و هیچ کار دیگه نمیکنن! اونوقت منم مجبورم فقط گوش بدم! اینجوری میشه که اول کلاس۱۰۰ درصد حواسم با استاده! آخر کلاس منفی ۱۰۰ درصد حواسم با استاده. چون ریتم یکنواخت کلاس مثل لالایی عمل میکنه و بیهوش میشم وسط درس!<IMG alt="" hspace=0 src="http://www.pic4ever.com/images/dash2.gif" align=baseline border=0></P>
<P>اون موقع ها که مدرسه میرفتم همیشه همراه درس یه کار دیگه هم میکردم.&nbsp;الان یک کامیون پر از موشکها و&nbsp;نامه هایی که سر کلاس با بچه ها رد و بدل میکردیم دارم. بیشترین استعداد و خلاقیتم هم سال سوم دبیرستان&nbsp;شکوفا شد که نامه ها رو روی پوست پسته و پرتقال&nbsp;مینوشتم&nbsp;تا معلممون ذهنش نکشه و نتونه کشف کنه که این تکنولوژی جدید&nbsp;فروت میل هستش! اگه از نامه خسته میشدیم بازی میکردیم سر کلاس. از اونم خسته میشدیم یه کارای دیگه میکردیم مثلا&nbsp; اول یه پرتقال سر کلاس&nbsp; بین بچه ها پخش میکردیم ( تا اینجا نصف زنگ میگذشت) بعدشم با پوستش و یک عدد لوله خودکار یه جا رو نشونه می گرفتیم و مسابقه&nbsp;تیر اندازی راه مینداختیم!!&nbsp;سقف موفقیت هم اون موقعی بود که چشم معلم رو نشونه میگرفتیم! &nbsp;خلاصه بیش تر وقتا نصف حواسم به درس بود نصف دیگش به کارای دیگه ولی با همون نصف حواس هم درسی رو که یاد میگرفتم حسابی یاد میگرفتم! همیشه با فقط&nbsp; گوش دادن مشکل داشتم و دارم. سال پیش دانشگاهی هم همیشه سر کلاسای فیزیک تا معلم درس رو شروع میکرد من سرمو میذاشتم رو میز و آخر کلاس از خواب بیدارم میکردن و نهایتا توی کنکور&nbsp;به فیزیک که رسیدم فقط تونستم چند تا خمیازه به صورت تست ها تحویل بدم! &nbsp;ولی هندسه رو چون همیشه کلاسمون تیکه و خنده بود ۲۰۰ درصد زدم!( نصفی از دیفرانسیل هام رو هم با ترفند های هندسی حل کردم!)</P>
<P>هــــــی روزگار!&nbsp; حالا این داغ دلم از اونجایی تازه شد که هفته پیش بعد از مدتها سر کلاس آقای دایره با مریم و المیرا بازی کردیم و علاوه بر اینکه خواب نبودم ، درس رو هم&nbsp;کامل یاد گرفتم!!!</P>
<P>¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤</P>
<P>هر وقت این کیبورد کامپیوترم&nbsp;رو میبینم&nbsp;،یاد توالت فرنگی سیار عمه مامانم میفتم!!<SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><IMG height=28 src="http://www.pic4ever.com/images/84.gif" width=28 border=0></SPAN></P>
<P>&nbsp;</P>
<P>بنده خدا چند قرن سن و سال داره. هر جاش هم یه دردی داره. خب طبیعیه که دست به آب ایرانی براش جواب نمیده. این عمه خانوم هم یه کم وسواس داره و هر جایی خوشش نمیاد از توالت فرنگی&nbsp;خونه مردم&nbsp;استفاده کنه. اینه که همه جا مثل قرصاش&nbsp;این توالت فرنگیش هم همراهشه!&nbsp;البته من حس میکنم توالت خودش خوش استیل ترم هست! به قالبش بیشتر عادت داره و راحت تره روش! شاید هم چون&nbsp;یه زمانی شوهر مرحومش از این وسیله استفاده میکرده ،یه جورایی یاد آور خاطرات شیرین اون دورانه براش! به هرحال از نظر روانشناسی ثابت شده که&nbsp;ارضاء نیاز های اولیه آدمی ،در روحیه تاثیر زیادی داره!</P>
<P>حالا همه اینا رو گفتم که بگم منم مجبورم این کیبوردم رو عنر عنر دنبال خودم خرکش کنم و همه جا ببرم! یه چند وقتی لازم بود جایی یه سری مطلب تایپ کنم. یه جوری هم بود که چون مطالب توی کامپیوتر خودشون بود و فایل هاش زیاد بود باید روی همون کامپیوتر کارا رو انجام میدادم. اونوقت این کیبورد من لامصب انقدر خوش دسته که وقتی باهاش تایپ میکنم حس میکنم دارم هلو میخورم. بدفرم بهش عادت دارم و جای بعضی دکمه هاش هم با بقیه کیبورد ها فرق داره. اینه که&nbsp;دیگه رسما کار کردن با کیبوردهای دیگه برام مثل هندل زدن میمونه!<IMG alt="" hspace=0 src="http://www.pic4ever.com/images/17.gif" align=baseline border=0>&nbsp;&nbsp;</P>
<P>هیچی دیگه! مشکلم همینه. دیگه چی بگم دربارش؟؟</P>
<P>¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>حالم الان با اون وضعیتی که در پست قبل گفتم زمین تا آسمون فرق داره و بهتر شده. چون:</P>
<P>الف: فصل توت فرنگی شده و یک عالمه توت فرنگی خوردم و ذوق مرگ شدم</P>
<P>ب: فصل گوجه سبز شده و گوجه سبز خودم و ذوق مرگ شدم</P>
<P>ج: تا چند وقت دیگه گیلاس میاد و رویای گیلاس وجودم رو سرشار از عشق کرده</P>
<P>د: تابستان به زودی می آید و همراه خود میوه های خوشمزه می آورد</P>
<P>ه: پنج شنبه این هفته&nbsp;خونه دوستم مهمونی دعوتیم</P>
<P>ز: چند روز پیش با دوستام رفتیم در به در و پیتزا سر آشپز نوش جان کردیم</P>
<P>ی:&nbsp;دیشب چند تا بسته چی توز موتوری خوردم</P>
<P>ط: پیدا کن پرتقال فروش را</P>
<P>ق: چهارشنبه امتحان آقای قلزم دارم</P>
<P>ش: تمام موارد به جز&nbsp;&nbsp; ق</P>
<P>غ: فقط&nbsp; ق</P>
<P><FONT color=#ff0000>&nbsp;پ. ن: من بادام و پسته خیلی دوشت دالم!!</FONT></P>
<P><FONT color=#ff0000>پ.ن&nbsp; خوب:&nbsp; <A href="http://relevision.blogfa.com/"><STRONG>این لینک</STRONG></A> وبلاگ حمید محمدی( همین که اخبار ورزشی میگه) است. اگه دلتون خنده میخواد یه سر بزنین. من که خیلی خوچم میاد!!&nbsp; </FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 22:57:29 GMT</pubDate>
					<comments>http://monzo.blogsky.com/Comments.bs?PostID=66</comments>
          <guid>http://monzo.blogsky.com/1387/02/08/post-66/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
