X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 08:57 ب.ظ

دلیل این غیبت نیمه صغری چیزی نبود جز خریت استادان دانشگاهمان و بس!! این مردان احمق و از خانه به دور وقتی استاد شوند، نتیجه اینگونه می شود که شد! وقتی حس مسئولیت و همراهی با بانوی خانه در مردی بمیرد، از خانه تکانی و خرت و پرت خریدن و حال و هوای عید دور می شود و در لمحه ای که همه ملت کبکشان خروس می خواند، برای دانشجویان بینوا و معصوم فرت و فرت امتحان نیم ترم میگذارند!! و دانشجویان چون حبابی شفاف ، از فرط هیجان این خبر مسرت آور،  ترق ترق میترکند!!

اگر خدا بخواهد و سه شنبه هم آخرین امتحانم را بدهم بعید میدانم دیگر در عید امتحانی مانده باشد!!

           « برگرفته از دفترچه خاطرات یک دانشجوی بخت برگشته در سده تکنولوژی »gerye

*********************************

چند روز پیش یکی از کتابای پیش دانشگاهیم رو خیلی اتفاقی از زیر یه جایی پیدا کردم

با قیافه ای که نشان دهنده حس مرور خاطرات ماندگار گذشته است و در چشمها اشک شادی جمع میشود، شروع به ورق زدن و تماشای صفحه به صفحه ی کتاب کردم!

واقعا صحنه رمانتیکی بود که  دل هر بیننده رو می لرزاند. خاطرات دانش آموزی... دوستان... دبیران دوست داشتنی... نیمکت های مدرسه... یادش بخیر که روزگاری نه چندان دور چه دانش آموز درس خون و خوبی بودم!!gerye

خوب حس گرفته بودم که یه دفعه از وسط کتاب یه سیگارت سیاه پیدا کردم!!

 این سیگارت رو سال پیش دانشگاهی به عنوان نماد چهارشنبه سوری در کنار یه نقاشی از همین روز مبارک به دیوار کلاس زده بودم تا ببینیم و آه از نهادمان بلند شود  که چقدر نگون بخت هستیم و باید در اوج سر و صدا تا دیر وقت سرمان در  کتاب بپوسد گوسفندا

توی همین حال و هوا بودم که سیگارت رو روشن کردم و از پنجره اتاقم پرت کردم بیرون! بعدش هم خیلی خوشحال بودم که بالاخره این سیگارت رو به صدا درآوردم. خیلییییی حس سبکی داشتم

چند ثانیه نگذشته بود که یه رگبار فحش از بیرون خونه به سمت داخل شلیک شد! یه نیگا به ساعت انداختم و ...........بعدش با اندکی تفکر ،ترجیح دادم بقیه روز رو در دستشویی سپری کنم! باشد که در آینده ای نزدیک ، رستگار شوم 

*********************************

بعد از یک حدود یک سال، هفته ی پیش یک دل سیر فوتبال دیدم! وای خواهر اگه بدونی چه کیفی کردم!!! نمیدونم چرا هر فصلی که تیم های محبوبم در اوج هستن من حس فوتبال دیدن ندارم! ولی هفته گذشته دیگه نتونستم از بازیه رم و رئال بگذرم!!!!  وقتی ووچینیچ گل زد دلم میخواست جای اون باشم و چند تا ملق بزنم و همه ماچم کنن!!  از همون لحظه همون حسی که در پست قبل نسبت به استخر رفتن داشتم در مورد فوتبال بازی کردن پیدا کردم!!  دیری نپایید که یه  اس ام اس رسید ! قراره دوشنبه با بچه ها بریم فوتبال بازی کنیــــــــــــــــــم[*****ا

باز هم یادش به خیر! یه زمانی برای خودم فوتبالیستی بودم!! روزم سپری نمیشد اگه چند بار در روز  توپ نمیزدم!!ا  ولی به دلیل مصدومیت های متوالی دیگه پزشک تیم بهم اجازه بازی نداد و در آن زمان نفهمید که اگر اینگونه مرا از عشقم دور کنه  روحم  ذره ذره دود میشه و در نهایت می میرهgerye

اولین مصدومیتم مربوط میشه به سال سوم راهنمایی! داشتیم روی آسفالت فوتبال بازی میکردیم که اینجانب دروازه بان بودم! اومدم توپ رو بگیرم و مثل همیشه از سنگر دفاع کنم که نمیدونم چرا مهاجم تیم حریف دست منو زیر توپ ندید! میخواست توپ رو شوت کنه امابا عاج کفشش این دست منو کشید روی آسفالت !!! انقدر عمق فاجعه زیاد بود که ناخن هام که کنده شد هیچ! به اندازه یه تانکر خون که اومد هیچ! پوست دستم که چسبید به آسفالت هیچ!  گوشت دستم هم ور اومد همینجور روی هوا آویزون بود هیچ! استخوان های انگشتام همه اش مو برداشت تا چند ماه دستم سایز دست  گوریل شده بود!!ا

اما ناامید نشدم! تنها با تغییر پست به توپ زدن ادامه دادم!سال دوم دبیرستان بودم که در پست مهاجم در حال گل زدن بودم! نا گهان مدافع تیم حریف توپ را با کله ی گیلاس اشتباه گرفت! کله ی من و توپ هر دو روی هوا بود که مدافع با هوش، با دقت بسیار  تشخیص داد که باید روی کله گیلاس هد بزند! به جون گیلاس کله به این سفتی توی عمرم ندیدم ! لامصب کله اش مثل تخته سنگ سفت بود!! همچین کوبوند پای چشمم که همون لحظه یه بادمجون دلمه ای پای چشمم سبز شد!!! اول تابستون این اتفاق افتاد! تا آخرای تابستون هنوز اثراتش بود!!!  وقتی نیم رخ بودم از یه سمت که نیگا میکردی شکل افغانیا  شده بودم( بادمجان از سایز چشم می کاهد جانم!!) از اونور که نیگا میکردی شکل گیلاس بودم  !!دقیقا این شکلی :  ا

خولاصه انقدر خوشـــــــگل و دلبر بودم که نصف خواستگارام در طول عمرم در همون زمان پیدا شدن!ا

با اراده ای فولادی همچنان فوتبال رو ادامه دادم! سال سوم دبیرستان بودم که با توجه به تجربه های تلخ گذشته در پست دفاع بازی میکردم! با جمعی از دوستان دفاع مستحکمی داشتیم که شهره ی عام و خاص بود!ا

اما در اون زمان هم شانس به گیلاس رو نکرد و در موقعیت حساسی که مهاجم حریف  بود و دروازه ی خالی و گیلاس شونصد متر اون طرف تر در حال پیاده روی و سوت زدن، بود و همه مطمئن بودند گل دیگری به پای تیم حریف نوشته شده،‌ناگهان چه میکنـــــــــــــــــــه این مهاجم!!! و توپ رو می کوفونه وسط صورت گیلاس! و در اینجا بود که کل مساحت صورت گیلاس کاملا له شد!!! در این مرحله هم تا مدتی چشمان قرمز شده ی گیلاس تار میدید! ولی خدا رو شکر به مرور زمان بینایی اش در حد عقاب بازگشت!ا

الان من همچنان به فوتبال عشق می ورزم و خوشحالم که بعد از مصدومیت های متوالی ،فردا می توانم باره دیگر در فوتبال شرکت کنم و مفید باشم!!! ورزش قسمت عمده ای از روح مرا تشکیل می دهد!! البته الان بعد چند روز تفکر و تعمق، قصد دارم در پست توپ جمع کن ایفای نقش کنم!!!ا

*********************************

ببین کارم به کجا رسیده که امروز عصر به یه کاسه آش رشته حسودی میکردم و دلم میخواست جای اون بودم