X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 5 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 09:51 ب.ظ

توی پست قبل  به همه ثابت شد که ما در این چند ماه اخیر تبدیل شدیم به آدمای مرفه بی درد!! به همین دلیل به محض اینکه از رسانه ها شنیدیم در این تعطیلات احتمال داره جاده های شمال ترافیک سنگین باشه، ما هم آب دستمون بود زمین گذاشتیم و بدو بدو خودمونو رسوندیم به عمق ترافیک که از لذت زیادش عقب نباشیم!!

جای هر کسی که از این لذت بی بهره موند واقعا خالی بود! ساعت 3.5 بعد از ظهر 5شنبه  راه افتادیم و ساعت 3.5 نیمه شب جمعه رسیدیم عباس آباد!  اصلا هم ترافیک نبودااااااا! ما خودمون آهسته حرکت میکردیم که ترافیک بشه همه حال کنن!! و هر کی ترافیک بزرگراه مدرس و همت رو تا حالا نچشیده الان با همه وجود درکش کنه!

بعد چون ما کلا آدمای "خیر ببینی مادر" هستیم، مادر بزگ و پدر بزرگ و  عمو و عمه و دوست عمه و هرکی دستمون بهش میرسید رو هم راه انداختیم که بیاد و از راه لذت ببره و خستگی از تنش بیرون بشه!

توی راه ِ رفت، مامانم گلاب به روتون رفت  دستشویی و از 5 تا پله لیز خورد و با مخ رفت توی زمین! خیلی خدا بهش رحم کرد ولی  کلا الان نصف بدنش از کار افتاده!

اونجا که بودیم این پسر عمو کوچیکم که با نام خرسی معرف حضور شماست ، شب سالم خوابید و وقتی صبح بیدار شد، نشتی شدید پیدا کرده بود! ( گلاب به روتون، معذرت میخوام، روم به دیوار، اسهال ) فقط اینجوری بگم که از صبح تا شب 5 بار این بچه  1 ساله گند زد به خودش و هر آن کس که بغلش کرده بود و زندگی! ما هم صرف شدن فعل ر.ی.د.ن رو با چشم غیر مسلح  دیدیم!  در این حین بنده هم از این فیض کثیر بی نصیب نموندم و از جمله افراد  گ.و.ه مال شده به حساب میومدم!! ( قیافت رو هم اونجوری نکن! آدم از واقعیت که نمیتونه فرار کنه! قانون طبیعته! یه بارم این بلا سر شما میاد و به پدر و مادر این قانون فحش میدی)

ولی با این حال خیلی دلم براش می سوخت! انقدر از صبح حمامش کرده بودن و اذیت شده بود که وقتی از جلو حمام یا دستشویی رد میشد از ترس اینکه دوباره بخوان بشورنش گریه میکرد! خودشم که از صبح تا شب نصف شد! موقع برگشت فقط از اون بچه تپل 2 تا چشم باقی مونده بود!

واقعا  این تجربه باعث شد عقلم یه تکونی بخوره و به این باور برسم که تا هزار سال بعد از ازدواجم هم اسم بچه رو نیارم! مگه آدم از جونش سیر شده که اینجور خودش رو توی عذاب بندازه! اه اه! بچه چیه !!!  ( الان چون شوهرم پیدا شده و  سنی ازمون گذشته و  چند سالیه داریم با صلح و صفا زندگی میکنیم و مشکلم فقط بچه بود، به این نتیجه رسیدما! فکر دیگه نکن جانم!)

با همه این احوالات بازم خوش گذشت! هوای شمال که عالی بود! اگه این بچه ها مدرسه و مشکلات جانبی( همونا که بالا تر عرض شد) نداشتن آدم دلش میخواست حداقل یک هفته بمونه!( الان دقت داری که من چقدر به خودمو دانشگاه اهمیت میدم!)

شنبه بعد از ظهر راه افتادیم  به سمت تهران  و دوباره با همون ترافیکی که اومدیم مواجه شدیم و دوباره لذت اندر لذت شد! انقدر غرق لذت ترافیک شده بودیم که لذت داشت از همه جامون میزد بیرون! مخصوصا اون وقتی که یک ساعت ماشینا حرکت نمی کردن و خاموش کرده بودیم و شدیدا wc   لازم شده بودیم دقیقا  اوج لذت بود!

در آخرحرفی ندارم به جز اینکه به همه ی تهرانی های عزیز توصیه میکنم هر وقت 2 روز تعطیل شد به هر نحوی که توان دارید،( موکداً با تعداد ماشین بیشتر) خودتونو بندازین توی جاده های شمال که حالش رو ببرین و به نوبه ی خودتون سهمی در ایجاد ترافیکی هر چه سنگین تر داشته باشید!