X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 08:26 ب.ظ

فک میکنم تنها بازماندگان نسل دانشجویانی که مثل خانوم های سبزه میدون ،سر ِ جا توی کلاس با هم دعوا میکنند، توی کلاسای دانشگاه ما باشه! بقیشون هم در سده ی دایناسورها به همراه آن بزرگواران منقرض شدند!

امروز توی اون کلاس قناصه بودیم! همونجوری که قبلا هم گفتم اگه ردیف اول یا دوم و یا نهایتا سوم نتونی جا پیدا کنی رسما هیچی از درس نمی فهمی! به همین دلیل منم  نیم ساعت زودتر رفتم و 3 تا صندلی اونور و 2 تا صندلی اینور خودم رو جا گرفتم! ( فلش بک به رسم دیرینه ی صف سبزی و زنبیل گذاشتن !)

همه دوستام زودی اومدن به جز یکی! اونوقت بغل اون صندلی خالیه که جای دوستم بود یه پسره اومد نشست! منم به مژگان اشاره کردم و به محض اینکه پسره نشست، صندلی رو کشید طرف خودمون!! چند دقیقه بعدش کیفم رو از روی صندلی خالیه برداشتم و هنوز 1 ثانیه نشده بود که پسره یه کتاب گذاشت روی صندلی خالی و صندلی رو کشید طرف خودش! ( فلش بک به رسم کور کردن چشم و ابروی یکدیگر در صف سبزی!)

برگشتم به مژگان میگم: مژگان غلط نکنم اینا صندلی رو تصاحب کردن! زود باش کیفت رو بذار روش که اگه زهرا بیاد و جا نداشته باشه خفمون میکنه! ( فلش بک به قضیه ی گم شدن زنبیل یکی از خانمها در همون صف و بر پا شدن قشقرقی که آن سرش نا پیداست!)

مژگانم کیفش رو گذاشت روی کتاب پسره و می خواست صندلی رو بکشه طرف خودمون که پسره گفت : ببخشیداااا!! اینجا جای دوستمه!!!  ( فلش بک به دیالوگ : زری خاونم بکش کنار!! اینجا جای اقدس خانومه!)

ما هم گفتیم: ببخشیدااااا!! ما زودتر جا گرفته بودیم برای دوستمون! ( فلش بک به دیالوگ:  واااا ؟ خاک عالم! چه حرفا!  اینجا از صبح  زنبیل کبری خانوم بوده!!)

پسره: نخیرم! کتاب من زیر کیف شماست! ما زودتر جا گرفتیم!! ( فلش بک به دیالوگ: من صبح علی الطلوع هنوز آفتاب نزده بود اینجا بودم! یه لحظه دست کردم دیدم پولم نیست ! حواسم پرت شد تو اومدی جای اقدس خانوم رو گرفتی! و ......چنگ زدن در گیس های زری خانوم)

ما: نخیرم!! ما زودتر اومدیم! تازشم وقتی شما اومدین ما کیفمون روی این صندلی بود! (فلش بک به دیالوگ: اکرم خانوم اون موقعی که تو خواب بودی، من جلو در خونه ام رو آب جارو کرده بود! ناهارم رو هم روی آتیش گذاشته بودمو اولین نفر توی صف بودم ! حالا هم تا با پاشنه کفشم نزدم فرق سرت برو کنار !!)

بعد چون ما 5 تا بودیم و اونا 2 تا بنابراین کوتاه اومدن و کتابشو برداشت و صندلی خالی به ما رسید! ( فلش بک به دیالوگی که سبزی فروش می گوید: سبزی امروز تموم شد ! خانومایی که توی صف هستن ،بفرمایید فردا بیاین ! ..... و ختم قائله!)

حالا بعد از اینکه این همه توی سر و کله هم زدیم، زنگ زدم میبینم دوستم امروز نمیاد! یعنی اینجاست که آدم دلش میخواد آب جوب رو با قاشق چای خوری سر بکشه ولی اینجوری ضایع نشه!

در این قسمت ماجرا وجود گیلاس حیاتی میشه! سریع یکی از دخترایی که تازه اومدن سر کلاس و از قیافه اش معلوم بود داره از ته کلاس نشستن رنج میبره ، رو صدا زدم و نشوندم روی صندلی خالی!

بیچاره دختره توی ذهنش از ما چه آدمای خیّر و هم نوع دوستی تصور کرده! دعای خیرش پشت سرمان باد!

×××××××××××××××××××××××××××

دیشب یه بارونی اومد از اون بارونا! بدون شک شلنگ آسمون پاره شده بود ! اونوقت توی این بارون من توی ایستگاه اتوبوس بودم! تقریبا 15-20 دقیقه خوب خیس شدم و همه ی بدنم آب جذب کرد تا اتوبوس اومد! میدونستم با اون ترافیک سنگینی که من میبینم 2 ساعت احتمالا تو راهم! همونطور که نشسته بودم به پنجره تکیه دادم و نفهمیدم کی بیهوش شدم! وقتی بیدار شدم دیدم زیرم خیس خیسه! یه لحظه به خودم شک کردم که نکنه توی خواب کاری کردم! ولی هر چی فک کردم دیدم  توی خوابم خبری از دستشویی و اینا نبود!! خلاصه شکم وقتی برطرف شد که دیدم نصف بدنم هم که به پنجره چسبیده ، خیسه!

وقتی رسیدم خونه مثل موش 2 بار آب کشیده شده بودم و همه ی لباسای زیر و روم خیس بود و  تا مغز استخوانم سرما و رطوبت نفوذ کرده بود! هنوزم بدنم درد میکنه ! فک کنم یه کمی سرما خوردم!

حالا همه ی اینا رو گفتم که اینو بگم:

توی اون هوای بارونی  که آب جوبا بالا زده بود و همه ی سطح خیابون گل بود، یه دختره تیپ سرتا پا سفید زده بود! بیچاره انقدر بهش گل پاشیده بودن که شکل آثار ارجینال ونگوگ شده بود! هی هم توی اتوبوس غر میزد که کثیف شدم!! یکی نیست بهش بگه  وقتی توی زمستون تیپ این رنگی میزنی باید این چیزا رو هم پیش بینی کنی دیگه!