X
تبلیغات
رایتل
جمعه 8 آذر‌ماه سال 1387 ساعت 10:59 ب.ظ

اندر احوالاته خونه ی ما که هیچی! بذار اول اندر احوالاته این خرید کردن و فروشنده ها بگم!!! آخه چرا انقدر این فروشنده ها اینجورین؟؟ هان؟؟؟؟؟؟ یعنی ما هر چی رفتیم بخریم آخرش کاره من با این فروشنده ها به گیس و گیس کشی رسید ! از شانسمون هم یه کچل پیدا نشد! همه از دَم  پر موووو بودن!!!

بعد  حتما اینو هم میدونی که وجود بنده در فرآینده خرید کردن برای وسائل خونه ضروریه!! (شیوع فرزند سالاری در خاندان ما!)

اون روز( یادم نیست چه روزی) رفته بودیم دستشویی بخریم! من میگفتم از این تیپ ( + ) دستشوییها بگیریم. ولی فروشندهه گیر داده بود که نه! از این  ( + ) مدل پایه دارا بگیرین که کمدش جا دارتر باشه و میگفت شیک تره! مامان و بابام هم در مورد پایه دار بودن یا بی پایه بودن نظر خاصی نداشتن!!  یه دستشویی من پسندیده بودم که بقیه هم حرفی نداشتن و میگفتم بریم همینو بخریم!!  بعد آقاهه گیر داده بود به این مدلا که گفتم!  هر چی نشونمون میداد من میگفتم: این پایه دارا زیرش سوسک میره و تخم میذاره و تمیز کردنش چون دید نداره ، سخته!! آدم 2 دقیقه میره دستشویی کوفتش میشه انقدر که باید بترسه!! یه چند بار اون گفت و من همین جواب رو بهش دادم! آخرش یارو عصبانی شده میگه: خااااننننممم ( با ولوم بالا!) مگه سوسک  بیکاره؟؟ مگه میره توی اون یه ذره جا وایمیسته؟؟ خب سوسکه از اون زیر میاد بیرون بعد میبینین دیگه!!! هی میگه سوسک سوسک! اصلا هر چی میخوای بخر! سوسک که نشد زندگی و ....

ما هم از اون آقاهه با این اخلاق گلش  کلی ترسیدیم( حتی از سوسک هم بیشتر)  و از مغازه زدیم بیرووون! و ازش خرید نکردیم تا دماغش بسوزه! ( نهایتا همون دستشویی که من میگفتم خریدیم! قرمز و سفید- بدون پایه!  البته مامانم اینا هم پسندیده بودنا!)

در مورد دیوار نظر ما به بابام غالب شد و قرار شد کاغذ کنیم . توی مغازه کاغذ دیواری همینجور آلبوم ها رو ورق میزدیم که یهو چشم بابام یه کاغذه طوسی-مشکی- نقره ای –سفید رو گرفت! میگفت همین خیلی قشنگه! و واقعا هم قشنگ بود اما نه برای خونه ی ما! منم یه غلطی کردم و بهش گفتم : این به کجامون میخوره؟؟  مگر اینکه بخوایم با کابینتهای آشپزخونه ست کنیم!! اونوقت از بین تمام حرفامون این فروشندهه همین یه جمله رو شنید!! دقیقا یک ساعت و بیست و دو دقیقه و نیم، داشت من رو توجیه میکرد که کاغذ دیواری رو نباید با کابینت آشپزخونه ست کنیم! چون به هم ربطی نداره و باید با مبلمان و کف منزل ست شود!! الان دو یو آندرستد ؟؟ والا من که از اولش بودم! ولی هیچ جوری  نتونستم  به این آقای محترم تفهیم کنم که من داشتم بابام رو مسخره میکرددددم که تو مثل لنگه دمپایی پریدی وسط زندگیه خصوصیه ما!!

باز توی یه مغازه کاغذ دیواریه دیگه فروشندهه خیلی بد سلیقه بود! یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی! از تیپ خودش و دکوراسیون مغازش تابلو بود که چه تیپ نظری داره!! اونوقت ما کلا با رنگهای تیره مشکل داریم! دوست داریم خونمون روشن باشه! ترجیحا هم میخواستیم طرح کاغذ خیلی شلوغ نباشه!!( مخصوصا برای هال و  پذیرایی) یه چند تا کاغذ با رنگ روشن و طرح محو پسندیدیم! وقتی خوب تصمیممون قطعی و یکی شد، آقاهه زحمت کشید و ر.ید توی نظر ما!! گفت این طرح ها بی روحه! اونوقت خودش به ما یه طرح ها و رنگایی پیشنهاد میداد که کمرنگترینش آجری بود!! بقیش هم از مسی و زرشکی داشت تااااا مشکی!! کاش اقلا فقط رنگ بود! طرحشم سرتا سر گل (به سایز قابلمه 12 نفره) بود!!! اصلا همین که داشت نظر میداد  و حرف میزد ،من بغض توی گلوم بود و اشک توی چشام جمع شده بود!! از مغازه که اومدیم بیرون تا چند روز مامانم مسخره ام میکرد! ولی خدا رو شکر به خیر گذشت!!( کاغذ دیواری برای پذیرایی ،توی مایه های کرم و طلایی و زیتونی و اینا گرفتیم! با تک گل های فاصله دار!)

دیگه اینکه  بعد از اون همه بحث بر سر شومینه سنگی و چدنی، بالاخره از خیرش گذشتیم و هیچی  نزدیم!! تنها چیزی که از خونمون مونده نصب کاغذ دیواری و بعدشم قرنیز دیواراست! هفته دیگه این 2 تا کار رو هم انجام میدن و بعدش تازه ما فکر میکنیم کی از اینجا بریم خونه ی خودمون!!!

+++++++++++++++++++++++++++++++++

ما طبقه ی پایینه آپارتمانمون یه سوئیت داریم که این چند ساله تنها راه رفت و آمد پله های عمومی ساختمان بود. و خب سخت بود! برای همین کم استفاده میشد! توی این بازسازی یه راهی از داخله آپارتمانه خودمون هم براش گذاشتیم و چون بیرون پله داشتیم از داخل یه بالابر گذاشتیم. دقیقا شبی که قرار به نصب این بالابر بود، خبر دار شدیم که یکی از آشناهامون( یه دختره 21 ساله) دستش لای بالابر گیر کرده و 3 تا انگشت از دست چپ و 2 تا از دست راستش داشته جلو چشم خودش قطع میشده! ولی دکترا بعد از 4 ساعت عملش کردن و تونستن انگشتاش رو نگه دارن و فقط 3 بند از انگشتاش قطع شده که یکی از بند ها رو پروتز گذاشتن و جواب داده( بقیه انگشتاش هم احتمالا حرکتش رو از دست میده)!! .... بعد از شنیدن این خبر از مقامات بالا ( مادربزرگ ها و خاله و شوهر خاله وعمو و عمه و  ...) دستور رسید که شیرمون رو حلالتون نمی کنیم اگه بخواین این بالابر رو بزنین!! اگه خدایی نکرده زبونشون لال ، پس فردا سر بچه ی گیلاس بره اون لا گیر کنه چه خاکی توی سرمون کنیم؟؟ ( حالا هر چی ما توضیح میدیم که کو شوهر؟؟ که شما دارین فکر بچه ی گیلاس رو میکنین از الان؟؟  به فکر خود گیلاس باشین که این دختره همسن گیلاس بوده!!! به خرجشون نمیره!) البته خودمون هم ترسیده بودیم! نهایتا اون بالابر رو پس دادیم !

فرداش بابام اومد گفت: یه بالابر مجهز تر سفارش دادم که سنسور و چشم الکترونیکی داره و "چیزه" هیچ کس لاش گیر نمی کنه!!  حالا از اون روز تاحالا برای هرکی میخواد توضیح بده دقیقا عین این جمله رو تکرار میکنه! منم باید انقدر سرخ و سفید بشم تا ایشون تصحیح کنند: منظورم" دست "هیچ کس بود!

( البته من فکر می کنم ایشان بیشتر نگرانه گیر کردن "چیز" آن لا هستن تا "دست "!! وگرنه اینقدر این جمله رو با تاکید، تکرار نمی کردند!)

++++++++++++++++++++++++++++++++++

چند روز پیش با متین رفتم کتابخونه دانشگاه تا یه کم مثلا درس بخونیم ! اونوقت این متین هم برداشته بود لپ تاپش رو آورده بود!! هیچی دیگه! دیدیم در اون لحظه چیزی که بیشتر از درس برامون مفیده ، استفاده از اینترنت وایرلس دانشگاست!!!( ایرانی جماعت نمی تونه از خیر چیزه مجانی بگذره!) داشتیم وبگردی میکردیم که  یه دونه از این سایتای لباس عروس پیدا کردیم. اونوقت اعتماد به نفس جفتمون هم در حد درخت سرو شده بود! بلند بلند توی کتابخونه بحث میکردیم و بقیه هم از حرصشون با چشماشون و نگاهشون ماهیتابه میکوبیدن توی سرمون!! نتیجه ی این 2 ساعت مباحثه این بود : لباس عروس! لباس نامزدی! لباس پاتختی! بله برون! حنابندون!  برای جفتمون پیدا کردیم! لباس مادر خودمون و مادرشوهرمون رو پیدا کردیم! مادرشوهرامون رو انتخاب کردیم!( مادرشوهر من جوونتر بود!) کفش و سرویس جواهرمون هم اوکی شد! دیگه فقط شوهرامون مونده بود که هرچی گشتیم به نتیجه واحد نرسیدیم! حالا هفته دیگه اگه بازم توی کتابخونه رامون بدن، این یه مورد رو هم پیدا میکنیم!

 

پ.ن:برای در امان بودن از هر نوع واکنشی ،لطف کنید با من شوخی نکنین! این چند روزه جنبه ی شوخیم در حده مادربزرگا شده و هر چی بهم میگین جدی میگیرم!! تازه مثل بچه ها زودباور هم شدم! یعنی اگه الان یکیتون بیاد بگه من آدم فضایی هستم، من باور میکنم! کلی هم غصه میخورم و ناراحت میشم! 

پ.ن: اگه آدم به جای همه چی روزی ۲۰ تا ( حداقل)‌نارنگی بخوره چی میشه؟؟ ممکنه سرطان ویتامین ث بگیره؟؟