X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 10:21 ب.ظ

جودی آبوت.. افسانه جومونگ..لاسـت.. فرار از زندان.. آلیاس.. سریال ۲۴..سند باد.. زنان سر سخت.. متشکرم.. یوسف و زلیخا...کوفت .. درد.. اَه ا َه

دیگه حال آدم رو به هم میزنن اینا!!

حالا مردم خودشون رو برای یانگوم شقه شقه میکردن، شما هم از آب گل آلود کرم خاکی گرفتین و کردینش توی دی وی دی . مردم  مرفه بی درد  هم برای رفع درد های  اوقات فراغتشون ، نشستن این سریال مفید رو بار دیگر بدون سانسور دیدن تا شاید در طول فیلم یه نفر دیگه هم بر علیه یانگوم توطئه کرده بوده باشه و بار اول از چشمشون دور مونده باشه!!! ( واقعا انگیزه مردم برای چنین کاری هنوز هم برام مبهمه!! من به زور چند قسمتش رو از تلویزیون تونستم ببینم! فکر دوباره دیدینش هم مغزم رو  به درد میاره!)

حالا لاست سریال پر طرفدار و قشنگ و معروفیه و دستتون درد نکنه که دارین منتشرش میکنین!! خیر ببینین از جوونیتون!

ولی دیگه  به اینجام رسیده!! ( آره عزیزم دقیقا همین جا)

ولی دیگه خونم به جوش اومده  از بس تبلیغ هر سریال در پیتی  رفته توی چشمام!  طرف قبل از پیدایش انسانها، سریال ساخته و شما الان دارین تبلیغش رو میکنین؟؟

ولی دیگه چشمام شکل این خانومه در سریال زنان سرسخت شده از بس این چند روزه ریخت کجش رو بالای هر وبلاگی دیدم!! با اون لبخند ژکوندش خجالت هم نمی کشه!!

اونوقت بدبختی همینه!! همین که تا تصمیم میگیری یه پیج جدید رو باز کنی و هنوز یو آر ال صفحه رو ننوشتی ( گاهی هم هنوز تصمیم نگرفتی که کدوم پیج رو  میخوای باز کنی) که اول قلپی یکی از این سریال ها میاد جلو چشمت! و خب خیر مقدم بی نظیریه در آغاز کار!! بعدش همینجور که چشمت به این سریاله دوخته شده، باید منتظر باشی تا پیج   لود بشه !!!

دوستان، عزیزان، رهگذران، ( اه حالا هر کی می خوای باش) تو رو به ارواح هر کی دوسش دارین اگه سریال خواستین بیاین خودم بهتون میدم!!  پول که نمیگیرم هیچ، یه چیزی هم دستی بهتون میدم! فقط از این سایت های بی جنبه خرید نکنین که جو گیر بشن و فکر کننن خبریه و اینجور کاربران محترمی مثل من رو به عجز و ناله بنشونن!!

*****مطلع هستین که وسط دعوا حلوا خیرات نمی کنن!! منم  جوش آورده بودم و یه چیزی گفتم!! حالا از فردا نیاین آویـــ.زون  کله کچل من بشین و همین 4 تا شوید مو رو هم از جا در بیارین که فیلم می خواین!! من اگه فیلم  داشتم که الان اینجا نبودم! اصلا فیلم چیزه خوبی نیست!! به جاش خرما بخورید!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

امروز صبح توی یکی از وبلاگ ها ( کجا بود؟؟) چیزی در مورد اعتیاد به  "تردمیل" خوندم!!

 قبول دارم برای کسی که اهل ورزش باشه، تردمیل وسیله خوبیه !! وقتی هم که اسمش میاد همه میگن: جون میده برای زندگی های آپارتمان نشینیه امروزی که مردم 2 قدم راه نمیرن و اینجوری میتونن توی یه وجب جا، پیاده روی کنن !!... برای بچه های شیطون خوبه که روی تردمیل انقدر بدوند که انرژی شون ته بکشه و دست از سر کچل مادرشون بردارن!! و ...

حالا از این میگذریم که این وسیله هم مثل خیلی چیزای دیگه ، صرفا چون "مد " شده، باید خریداری بشه و در خانه ها موجودیت پیدا کنه !! و الان جوری شده که هر کسی که برای خونه اش چرخ گوشت میخره، پشت بندش یه تردمیل هم میخره!! مثلا طرف تا چند روز پیش حس اینکه از تخت  خوابش بلند بشه  رو نداشته و صبح تا شب ولو بوده روی تخت. یهو از امروز ورزشکار میشه و میگه اگه روزی چند کیلومتر راه نرم، بدنم از کار میفته و من یه عمر قهرمان دومیدانی بودم و حالا ترک عادت موجب میشه که  بمیرم! خلاصه  اجبارا یه تردمیل  کنار اتاق رویده میشه . از فردا با خیال راحت تر و ذهنی فارغ از دغدغه ی تردمیل ( که در زندگی از اقدس خانوم اینا عقب نیفتاده) ، دوباره ولو میشه روی تخت و صبح  تا شب تنها با  کاردک  میشه از روی تخت جمعش کرد!!

صحبتم با اوناییه که واقعا برای ورزش و تندرستی این دستگاه رو خریدن و در خانه شون مثل گلدون، جنبه تزئینی نداره!!

این چند ماه که خونه مادربزرگم بودیم، دقیقا محل تخت من زیر اتاق خواب داییم اینا بود!! و تردمیلشون هم توی اتاق خوابشون بود!!  اینا  هم خانوادگی  برای حفظ سلامتی و لاغری  و اندام متناسب، از ساعت 5 صبح تا 9 صبح به ترتیب نفری 1-2 ساعت روی این یورتمه میرفتن!!  دفعه اول که من خواب بودم و با روشن شدن تردمیل حس کردم از طبقه بالا به سمت پایین ، داره زلزله میاد!! تازه این اول کار و دستگرمی بود!! وقتی خوب گرم میشدن و روی شیب، دو سرعت  رو شروع میکردن، این چنین به نظر میومد که یه نفر داره تیرآهن های خونه رو گاز میزنه و هر لحظه احتمال انهدام خونه وجود داره!!

 یه چند بار تذکر دادیم  که اگه میشه صبح زود، حس ورزشکاریتون شکوفا نشه!! ولی  خب بهانه ها فراوان بود و خلاصه این مدت از دست اینا خواب نداشتیم ولی بر حسب اینکه حرف و حدیثی پیش نیاد ،  دیگه چیزی بهشون نگفتیم!!

روزی که به خونه خودمون برگشتیم، از ته ته ته دلم خوشحال بودم که از شر ورزش صبحگاهی دایی و دایی زادگان راحت شدم!!

اما چشمتون روز بد نبینه!!

اولین صبح در خانه خودمون، با خیال راحت  در خواب پادشاه هفتم رو میدیدم که یهو  تختم  پیتکو پیتکو کنان از روی زمین به هوا پرتاب شد و بعد از چند بار که به سقف خوردم، فهمیدم بعـــــــــــــله!!   توی این 7 ماه که ما نبودیم، همسایه بالاییمون چشم ما رو دور دیده و ایشان هم ورزشکار شده بود!!  و از شانس خوب من، محل شکوفایی  استعدادهای نهفته ی ورزشکاران بالای تخت من بود!!

فقط خدا میدونه که چه صداهایی از طبقه بالا به گوش نمیرسه و چه لرزشهایی حس نمیشه!! ... برای  آدمی مثل من که شب ساعت  4  تازه میخوابه و با کوچکترین صدایی از خواب بیدار میشه، واقعا شکنجه است!!

حالا  درسته به روشون نمیاریم و تا حالا چیزی نگفتیم( که اگه بگیم هم مطمئنن تاثیر نداره!! میدونی که!! فرهنگ آپارتمان نشینی بسیار بالاست!! چهاردیواری اختیاری!!) ولی بارها شده از خواب پریدم و و سردرد شدید گرفتم و از ته دل بهشون ... گفتم!! ( برای  سنجش خلاقیت خوانندگان جای خالی را خودتان پر کنید)

با دوستام هم که صحبت میکردم همه از این مسئله مینالیدن!!

به خدا یه کم ورزش کردن  و مانکن شدن،ارزش مردم آزاری رو نداره!! میشه یه جوری ورزش کرد ولی آه و نفرین مردم پشت سرمون نباشه!!  تردمیل اصلا وسیله خوبی برای زندگی آپارتمان نشینی نیست!!

 

سه‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 12:42 ق.ظ

پارسال بهار، اول پسر خاله کوچیکه ام آبله مرغون گرفت. بعد از 2 هفته پسر خاله بزرگم گرفت!... هنوز پسر خاله بزرگه خوب نشده بود که خاله ام گرفت! شدت بیماری به ترتیب سنشون بود. طوری که پسر خاله کوچیکه اصلا نفهمید کی آبله مرغون گرفته و کی خوب شده و چی کجاش در اومده . ولی خاله ام از شدت تب و خارش چند شب نخوابید و خیلی خیلی اذیت شد!

من هنوز در سن 20 سالگی آبله مرغون نگرفتم و همین باعث شد که از ترس واگیر شدن، تا 1 ماه بعدش پام رو خونه شون نذارم! ( باور کن میترسیدم ویروس ها توی یخچال یا زیر فرش لانه کرده باشن و من رو سورپرایز کنن!! هر چند اینو میدونم که ویروس فقط توی بدن آدمهاست ولی به هر حال کار از محکم کاری عیب نمیکنه!) مخصوصا اینکه وصفیات بیماری خاله ام رو شنیده بودم و خیلی ترس داشتم!  بالاخره سنی از من گذشته و همین باعث میشه که اگه آبله مرغون بگیرم، بدفرم بگیرم!! از طرفی چون خیلی دیر جای جوش های خاله ام خوب شد و  با توجه به این نکته که من "زیادی خوشگلم"، همین یک مورد رو برای زیباتر شدن کم داشتم  ، بنابراین برای کور شدن چشم حسودان سعی کردم آبله مرغون نگیرم!!

این موضوع و فرار های من به خیر گذشت تا همین 3 هفته پیش!!

 خونه ی عمه ام بودیم و در جوار پسر عمه جان نشسته بودم و توی سر و کله هم میزدیم تا سوال های ریاضی اش رو حل کنم!

پس فردای اون روزی که خونه شون بودم، فهمیدم پسر عمه ام آبله مرغون گرفته!! اونم این موقع سال!! وسط زمستان!!

دیگه مطمئن بودم اینبار حتما میگیرم!! اول تعطیلات بین 2 ترم بود و مجبور نبودم در صورت واگیر شدن، با اون ریخت و قیافه خال خال پشمی از خونه بیرون برم و همچنین تا آخر ماه صفر از عروسی و مهمونی آنچنانی خبری نبود و این خیلی امیدوارم کرد که هیچ کس من رو در اون وضع نمیبینه!! و خیلی راحت میتونم 2 هفته استراحت کنم!!

تا همین چند روز پیش هر روز صبح با نیت اینکه الان یه جوش آبله مرغونی وسط صورتم یا روی شکمم زده، خودم رو در آینه نظاره میکردم! ولی زهی خیال باطل!! خبری نبود!!

تا 2 هفته صبر کردم و چون علائم بیماری پدیدار نشد، بشکن زنان فریاد برآوردم که : این بار هم جستی!!

تقریبا آبله مرغون از ذهنم پاک شده بود.جمعه خونه ی مادربزرگم بودم.  یهو علاقه ی عجیبی به پسر عمو و دختر عمه ام پیدا کردم و 2 تاییشون رو هزار تا بوس کردم 2 هزار تا گاز گرفتم!! یعنی تا حالا به یاد ندارم که این 2 تا رو اینجوری تفی و گازی و همه چی کرده باشم!! ( هیییس!)

خلاصه یک دل سیر اینا رو ماچ بارون کردم و رفتم خونمون!!

فردا صبحش  خبردار شدم که جفتشون آبله مرغون گرفتن!!

یعنی این دفعه جون خودم نباشه و جون شما باشه، مطمئنم که واگیر شدم!!

یکی نیست به من بگه: خاک بر سرت! آخه آدم یکی رو بوس میکنه خب بکنه! ولی دیگه اینجوری نکنه که همه چرکای صورتشون رو هم ساکشن کنه!! چه برسه  به ویروس آبله مرغون که توی هوا هم پخشه و نیاز نیست به خودم فشار بیارم!!

الان چند شبه دارم کابوس آبله مرغون میبینم!! از اول هفته هم به همه هشدار دادم که کسانی که آبله مرغون نگرفتن ، طرف من نیان!! به زودی در این محل تعدادی جوش سبز میشود!

نمیدونم چرا انقدر از این بیماری ترس دارم!!

مامانم میگه حالا انقدر بترس تا بهت تلقین بشه و خیلی سخت این مریضی رو بگیری!!... ولی حرف توی گوشم نمیره و روزی هزار بار بدنم رو چک میکنم که خدایی نکرده، زبونم لال، چشم شما کور، دنده بقیه نرم، من نگرفته باشم!!

فک کن!! من الان بگیرم!! اونوقت 2 هفته باید خونه نشین بشم!! حالا همه درد ها و خارش ها و تب و اینا به کنار!! 2 هفته اول ترم غیبت میخورم! دیگه تا آخر ترم نمی تونم غیبت داشته باشم!! ای خداااا !! آخه این چه زجریه؟؟؟؟

خلاصه اینکه باید تا 2 هفته این کابوس رو به دنبال خودم داشته باشم تا ببینم چه خبر میشه!! در حال حاضر شب و روزم سیاه شده!!

لازم به ذکر است که پارسال د ر راستای ترس هایم، موضوع رو با دوستی پزشک در میان گذاشتم. کلی مسخره ام کرد و برچسب عقب ماندگی ذهنی و جسمی و روحی به پیشانیم چسباند و گفت : چرا مثل ننه بزرگ ها فکر میکنی؟؟ همه لازم نیست این بیماری رو بگیرن و بعضی افراد با اینکه در معرضش هستن ولی تا آخر عمر بدنشون مقاومت میکنه و این بیماری رو نمیگیرن!!! اصلا هم به خودت تلقین نکن!! نهایتا میگیری دیگه! نمیمیری که!!!

خلاصه بنده نصیحت شدم و کلا فکر آبله مرغون رو از سرم بیرون کردم!! اگه بگی یه اپسیلون من دیگه ترس داشته باشم، ندارم!! میبینی که؟؟؟  همه اش اثرات همون نهیب دوسته!! دارم این افکار عقب مانده رو از ذهنم پاک میکنم!

جدا موفقیت من در این راه خیلی جای تقدیر داره!! یادم باشه یه حلقه گل گردن خودم بیاویزم!! 

××××××××××××××××××× 

کتاب ایلگار دخترم ( فهیمه پوریا) رو هم خوندم. یه مقدار غیر واقعی  و خالی بندی بود. ولی نسبت به کتاب های ایرانیه دیگه ،موضوعش جالب تر بود برام!! اگه رمان ایرانی میخونین ،این کتاب رو پیشنهاد میدم... کمتر میشه انتهای داستان رو حدس زد!

بعد از اون هم به دلیل در خطر افتادن سلامت چشم و گوش و گردن و همه جام، بالاخص خانواده،، از طرف مادرم هر گونه رمان خوندن ممنوع شد!!( بی جنبگی در حد انفجار) الان برای پر کردن اوقات فراغتم،  دارم آشپزی میکنم و رخت میسابم و دیگ مسی می شورم!!  

 

××××××××××××××××××  

باران عزیزم من رو به یه بازی دعوت کرده که چون هنوز بلد نیستم و منتظرم یکی یادم بده، بعدا بازی میکنم! 

 

×××××××××××××××××× 

 

الان که صفحه مدیریت وبلاگم رو دوباره باز کردم با این صحنه مواجه شدم 

 

 

 یه شوک اساسی بهم وارد شد!! فک کن!!! این بلاگ اسکای یهو این همه کامنت توی دامنم گذاشته!! منم که وسواس خاصی در جواب دادن به کامنت ها دارم!! پیر شدم!! کمر شکست با این اشتباه بلاگ اسکای!!  

فقط خدا رو شکر میکنم که یک اشتباه بود!! وگرنه سالها میگذشت و من هنوز در حال جواب دادن به کامنت دوستان بودم!!

سه‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 10:51 ب.ظ

من واقعا نمی فهمم که دانشگاه ثبت نام کردم یا زایـشــ.گـاه؟! ولی به هر حال هر ترم باید بعد از تزریق آمپول فشار،  انقدر درد بکشیم تا فارغ بشیم!! 

امروز صبح ساعت ۸ ، خیر سرم انتخاب واحد داشتم. فک کن وقتی هنوز ۲تا نمره ها نیومده ( به دلیل فعالیت بیش از حد استادها) و ۳ تاش هم هنوز تایید نشده، آدم با چه امیدی باید دروس جدید رو برداره؟؟ 

~ هر ترم باید یه بار مبنا رو بر اساس اینکه همه دروس ترم قبل  پاس شده بگذاریم و دروس جدید برداریم !

~ و یک سری از دروس رو هم بر اساس اینکه دروس ترم قبل پاس نشده برداریم! 

اونوقت موقع حذف و اضافه باید یکی از ۲ مجموعه ی بالا رو حذف کنیم وچون بقیه دروس پر شده، دیگه نمیشه چیزی رو اضافه کرد!! 

اینجوریه که الان مثلا من ۱۹ واحد برداشتم. آخرش به زور یه ۱۲-۱۴ واحدی  ته کاسه ام میمونه!! (‌تازه این در خوشبینانه ترین حالت ممکنه!) 

حالا با همه ی این مشقت ها یه لیست پر کردم. وقتی اومدم دکمه تایید رو بزنم، نوشته : به علت ندادن شهریه  این ترم شما امکان ثبت نام ندارید! ( هر هر هم به ریش من میخندید که ۲ ساعت الاف شدم)

یعنی دلم میخواست دستمو تا آرنج بکنم توی مانیتور و این سایت رو جر واجر کنم با این ارور دادنش!!  

شنبه با پای خودم رفته بودم دانشگاه و شهریه ام رو  توی حلقوم اینا کرده بودم!! اونوقت با کمال پررویی برای من این ارور رو میده!! 

خلاصه چون هیچ کاری از دستم بر نمیومد، یه کم توی سر خودم زدم، تا جایی که سر درد شدیدی گرفتم!!... بعد تصمیم گرفتم برم دانشگاه تا پیگیری کنم، ولی به این نتیجه رسیدم که احتمالا تا من برسم اونجا و کارم درست بشه، دیگه باید مثل گداهای شب جمعه ته واحدها رو جارو بزنم و هر چی مونده بود به روی تخم چشم بذارم! 

در نهایت دوستم به دادم رسید و چون دانشگاه بود کارم رو پیگیری کرد. این آقای امور مالی هم تلفنی با من حرف میزد و بعد از مقداری خوش و بش‌، مهربون شد و   کارم رو موقتا راه انداخت!! ولی شرط گذاشت که بعد از انتخاب واحد، تا ظهر رسید رو براش ببرم وگرنه هر چی دیدم از چشم خودم دیدیم!! 

بنده هم انتخاب واحد رو به عهده همون دوستم گذاشتم و خودم راه افتادم که تا ظهر این برگه رسید رو به این آقاهه بدم!! 

همین دیگه! دنبال چی هستی؟؟  تموم شد! 

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ 

 

از اون هفته تا حالا انقدر کتاب خوندم که دوباره چشم درد گرفتم  و باید متوصل به قطره های چشم بشم!  

مثلا ۷۰۰ صفحه رو بدون وقفه خوندم! حتی بینش برای امور واجب( دستشویی) یا شام و نهار هم از جام تکون نخورم!! ( بنابراین من هر وقت زیاد کتاب میخونم شدیدا لاغر میشم!)  

عادت دارم دراز بکشم و در اتاق هم بسته باشه و در سکوت مطلق کتاب بخونم و تازمانی که کتاب تموم نشده هیچ حرکتی نمیکنم! اونوقت حتی در طول کتاب خوندن به خودم زحمت نمیدم که از این پهلو به اونم پهلو بشم !! برای همین تا زمان تموم شدن یک کتاب، یا زخم بستر میگیرم یا کمرم یه وری میشه!!

من معمولا زیاد مطالعه میکنم. رمان هم زیاد میخونم! ولی از رمان های عاشقانه که  بیشتر دست بچه مدرسه ای ها دیده میشه، خیلی خوشم نمیاد!!( البته هر از چند گاهی اعتقاد دارم که باید از این کتاب های عشقی کشکی، به زور هم که شده بخونم تا هم یاد جوونیهام بیفتم. هم یه مقدار احساسم جریحه دار بشه و مردم نگن که تو بی احساسی !هم چند تا دلیل دیگه!!) 

در راستای مطالعات مفید( !) اخیر، به نکته جالبی پی بردم! اونم اینه که : من در کتاب خوندن خیلی بی جنبه تشریف دارم!! ( یعنی یه چیزی میگم و یه چیزی میشنوی!) 

این بیجنبگی از اون منظر نیست که بشینم با غم و غصه های کتاب زار بزنم  یا با خوشی هاش بخندم!( تا حالا فقط برای کتاب « پدر آن دیگری» ( اثر پرینوش صنیعی) که فوق العاده قشنگ بود و خوندنش رو یه بار دیگه پیشنهاد میکنم، چند قطره اشک ریختم و بس!).. بالعکس از نظر ظاهری، خیلی عادی و یکنواخت کتاب میخونم. ولی در عمق وجودم از شخصیت های داستان خیلی تاثیر میگیرم! 

وقتی کتاب  «افسون سبز» ( نوشته تکین حمزه لو)  رو میخوندم، تا ۲ روز مثل شخصیت اول داستان که در طول ماجرا به زنی ضعیف و تو سری خور تبدیل شده بود، حس حقارت میکردم! شدیدا بدبختی رو در وجودم میدیدم و دنیام شبیه دنیای اون دختره شده بود! و حس میکردم اگه ازدواج کنم، مثل صبا بدبخت میشم و حتما از همسرم کتک میخورم!! بنابراین تصمیم گرفتم که با هر بار کتک خوردن حتما به پزشکی قانونی مراجعه کنم تا برای طلاق راحت باشم!!  در ضمن روحیاتم حساس شده بود و کسی نباید به این نکته ی قبیح اشاره میکرد که: بالای چشمم ابرو ه ! 

بعدش که کتاب « غزال» (‌نوشته ی طیبه امیر جهادی) رو شروع کردم، تغییر رو در روحیات خودم حس میکردم! تا جایی که تا ۲ روز همه ی خانواده رو می خندوندم و شیطنت میکردم . بابام رو سر کار میذاشتم و صدای مامانم در اومده بود که تو چته؟!!  خدا رو شکر برادری نداشتم که کاراته بازی کنیم( چون این توانایی رو هم در خودم میدیدم که کمر بند مشکی دارم و همه رو میتونم له کنم!) ... بعدشم تصمیم گرفتم اسب سواری یاد بگیرم! بعدشم مرد رویاهام رو یا یکی مثل سپهر انتخاب کنم و یا اگه مثل سپهر نیست، انقدر بزنم توی سرش تا مثل سپهر بشه!! و من هم باید یک زن کامل بشم تا همسرم از من راضی باشه و زندگیم خراب نشه!! حتما هم زود بچه دار بشم تا شوهرم بی جهت ولم نکنه!!

یا با خوندن کتاب های پائولو کوئیلو ( اینبار« ساحره پورتوبلو» ) ، تبدیل به یک انسان منطقی میشم که برای هر چیزی به دنبال فلسفه آن هستم!!! دقیقا توی حرف زدنم حس میکنم چند سال بزرگتر شدم و پخته تر حرف میزنم!!

این چند روز برای بار هزارم «بینوایان» رو هم به دست گرفتم که شاید اینبار تا آخر بخونم! ولی باز هم تا فصل کوزت پیش رفتم و در حالی که  فحش رو نثار ویکتور هوگو می کردم ، کتاب رو ته کتابخونه پرت کردم! واقعا این کتاب چی داره که تبدیل به یک شاهکاره ادبی شده؟؟!!  

کتاب « آرزوهای بزرگ»  اثر چارلز دیکنز رو هم بالاخره خوندم که خوشم اومد! 

با خوندن کتاب « بنگاه آدم کشی» ( نوشته : جک لندن) روح کارآگاهی در من زنده شده و تصمیم داشتم یه اسلحه کمری بخرم !! شاید هم به زودی در مــافیا استخدام شدم!

 

حالا واقعا نمیدونم اسم این  احساسات مختلف ، بی جنبگیه یا پرورش یافتن ابعاد مختلف شخصیتم!! هر چی که هست، فقط در موقع خوندن کتاب خودنمایی میکنه!! و اثر زودگذری هم داره!  شاید برای همینه که هیچ چیزی رو برای گذرندن اوقات فراغتم، با کتاب عوض نمیکنم .

شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 07:59 ب.ظ

شنیدی میگن : حرف راست رو از بچه بشنو؟؟  

به جان خودم من از وقتی زبان باز کردم ( به عبارتی بچه بودم) ، همیشه این موضوع رو موکدا  تکرار میکردم!! 

همیشه میگفتم که اون مادربزرگم بایدبا اون بابابزرگم ازدواج کنه و اون یکی مادر بزرگم باید با اون یکی پدر بزرگم ازدواج کنه تا زندگی شیرین بشه! ( الان دو یو آندرستند؟؟... منظورم اینه که بابای بابام باید با مامان مامانم ازدواج میکرد و اون ۲ تای باقیمانده هم با هم!)

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان الان هم که سنی ازم گذشته و دنیا دیده شدم،و با وجود اینکه ۱۰ سال از فوت یکی از پدربزرگهام میگذره، ولی همچنان به این موضوع فکر میکنم!! ( البته زیاد جرات گفتن این حرف رو ندارم !) 

با همون ذهن و تفکر کودکانه ام ، این موضوع رو تشخیص میدادم که اگر تغییری در بین ازواج رخ بده، موجب تفاهم بیشترشون میشه! 

برای نمونه: من در ۴ سالگی، مادر پدرم و پدر مادرم رو بیشتر دوست داشتم و حس میکردم مهربونتر هستند! و از نظر من این دلیل محکمی بر تغییر زوجیتشون بود!  

چند سال بعد دریافتم که مادر پدرم و پدر مادرم هر دو بسیار شوخ طبع و بذله گو هستند . و از این حیث آنها را مناسب زندگی با یکدیگر میدونستم! 

چند سال بعد در یافتم که مادر پدرم و پدر مادرم ولخرج تر هستند و به ظواهر زندگی بیشتر اهمیت میدن!

چند سال بعد ، زمانی که با مفهوم وسواس آشنا شدم، با توجه به نیمچه وسواسی که در مادر مادرم و پدر پدرم میدیدم، بار دیگر نظریه خودم رو بیان کردم و دیگران  خیلی محترمانه به قسمت هایی حواله کردند! ( این بار با نگاه های بعضا خصمانه رو به رو شدم) 

و روز به روز بر تعداد دلایلم افزوده میشد... 

 . 

سالیانه بعد همچنان این نظریه رو در سر داشتم و در خلوت به این موضوع فکر میکردم!! 

شاید مهمترین دلیلی که پیدا کردم، این بود که هر دوی آنها گربه رو دم حــ.جله کشته بودن! و بنابراین در تمام طول زندگی، همسرشون بسیار بسیار زیاد مراعاتشون رو میکرد و در خانواده ای با زن سالاری مواجه بودم و در خانواده ای با مرد سالاری!( البته نه به اون معنا که وقتی مرد پا به خانه میذاره یه نفس کـــــش بگه و بقیه برن دنبال گور خودشون!!! یه چیزی خــــــیلی خفیف تر... ولی به هر حال محوریت خانواده حول اون شخص میگشت) 

 

ولی الان مطمئنم  و بر این باورم که اگه ازدواجهاشون بر طبق نظر من صورت میگرفت، ۲ روز هم نمی تونستند با هم زندگی کنن!!! خدا خودش بلد بوده در و تخته رو با هم جور کنه!! 

گاهی تفاهم داشتن توی زندگی بر مبنای تضاده!!  

مثل هم بودن شرط لازم هست ولی کافی نیست!! همیشه مثل هم بودن، باعث آرامش نمیشه! 

 گاهی باید تفاوتهایی وجود داشته باشه تا اولا زندگی از یکنواختی خارج بشه و ثانیا افراد بتونن یکدیگر رو خنثی کنند( همون مکمل هم بودن!) ... معمولا وقتی ۲ نفر متفاوت باشن، بعد از سالها زندگی، رنگی از  شخصیت و رفتارهای هم میگیرن و هر دو به تعادل نسبی در رفتارهاشون میرسن!!( البته منظورم از این تفاوتها تفاوتهای اساسی و پایه ای نیست!)

 مثلا ۲ نفر ولخرج اصلا نمی تونن با هم زندگی کنن و یه جایی به بن بست مالی میخورن!! 

۲ نفر خشن و بد اخلاق تحمل همدیگه رو ندارن!! و در زندگی هیچ کس کوتاه نمیاد!

۲ تا آدم خونسرد همیشه در اول دنیا به سر میبرن و هیچ گاه گذشت زمان براشون مهم نیست! همونطور که ۲ نفر عجول همیشه آخر دنیا رو میبینن!!   

۲ نفر آدم احساسی، هیچ وقت در تربیت فرزنداشون موفق نمیشن!! چون گاهی باید به دور از احساس با عزیزترین ها برخورد کرد 

و .... 

 

 

 

 

خیلی جالبه که  زمانی که من تقریبا بزرگ شده بودم و دیگه حرفی از این موضوع به میان نمیاوردم، پسر عموم که ۴ سالش بود بار دیگه این موضوع رو پیش کشید!! اینبار اون معتقد بود که  باید مادر مادرش با پدر پدرش ازدواج کنه و ۲ نفر دیگه با هم و در این صورت زندگی شیرین میشود!! 

  

 ~~~~~~~~~~~~~~~~

  

هلپ!!

 

من مشکلات زیادی با گوگل ریدر دارم. تمام فید ها رو وارد کردم و توی محیط گوگل میتونم به روز بودن رو ببینم. ولی برای انتقال تگ ها به بلاگ اسکای  و قالبم، مشکل دارم. چند تا مطلب هم در این زمینه خوندم. ولی توضیحاتی که اونجا داده شده، توی گوگل ریدر پیدا نمیکنم!! مثلا اصلا قسمتی به نام«  بلاگرول»  توی تنظیمات گوگل ریدرم وجود نداره!! به دلیل پایین بودن سرعت اینترنت هم اصلا نمی تونم خودم باهاش سر و کله بزنم. دوستانی که با گوگل ریدر کار کردن اگه میشه کمکم کنند. ممنون میشم اگه اطلاعاتی در این زمینه در اختیارم بگذارین. 

 

اضافه شده ساعت ۱۲ شب: 

وای باورم نمیشه ۴ ساعت بعد از اون همه ناله و گریه، با توجه به ۴ ساعت روی صندلی نشستن ، تونستم لینکدونیم رو درست کنم! ممنونم از موسیو گلابی و روشنک عزیز بابت در اختیار گذاشتن لینک های مفید  

من بالاخره تونستممم

لینکدونیم درست شدههههههههه 

 

به جز میثم، شخص دیگه ای هم هست که لینکش نکرده باشم؟؟ اگه هست و هنوز لینک نکردم زودتر بگین!! بعدا دیگه حسش رو ندارما!! 

میثم: فیدت رو پیدا نکردم!! خودت کمک کن!! 

 

چهارشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 02:47 ب.ظ

یه اصلی هست که میگه: در مورد کسی شایعه سازی نکن، چرا که آه مردم دامنت رو میگیره! ( شایعه سازی یا همون تهمت ناروا یا غیبت بی جا!)

خب داشتم فکر میکردم چه رابطه ی منطقی بین " آه مردم"  و  "دامن"  وجود داره؟! چرا باید آه مردم دامن رو بگیره؟! اگه کسی دامن نداشته باشه و یا دامنش کوتاه باشه ،آه مردم کجاش رو میگیره؟؟!!

تنها توجیهی که برای این مسئله وجود داره، اینه که  " آه" از میلیون ها سال قبل وجود داشته! و  دامن هم از سالیان قبل مورد استفاده مردم بوده! حتی مردها هم در قدیم لباس های دامن شکل میپوشیدن و تقریبا پوشش رایج مردها و زن ها همون دامن بوده!!! و به دلیل گذر از دوران پارینه سنگی، معمولا دامنهایشان بلند بوده ( مگه توی فیلما ندیدی؟؟) و قابل دسترس ترین قسمت موجود، همان دامن بوده! بنابراین به راحتی " آه" میتونسته دامنگیر بشه!!

چه بسا اگه در میلیون ها سال قبل ، ماهیت شلوار یا شـ.ورت یا ســ.وتین برای مردم تعریف شده بود و به جای " برگ" از تکه پارچه استفاده میکردن ، الان " آه" میتونست جاهای دیگری رو هم بگیره!! ( خب عزیز دلم اگه  " آه "  اون زمان برگ رو میگرفت که فرتی برگه پاره میشد و قضیه لوس میشد!! اصلا توجه نمی کنیا!)

نکته قابل تامل دیگه ای که وجود داره ، طریقه اثر گذاری آه مردم بر مردان امروزی است! ( به دلیل عدم وجود دامن در لباسشان) ... اگر فرض را بر این بگذاریم که آه در قدیم دامن مردان را نیز میگرفته ، حال که مردان نعوذ بالله  در پوشش رسمیشان دامن وجود ندارد، پس  " آه " بیچاره کجایشان را بگیرد؟؟ پاچه های کلفت و سر سخت شلوار های جین که به خودیه خود به هیچ جا بند نیست و در حال افتادن است؟؟!!!!...  اصلا شاید هم با توجه به تمامی دلایل موجود، آه مردم به مردان امروزی بی تاثیر است!!  الله اعلم!!  هوم؟؟

<< 1 2 3 4 5 ... 21 >>