سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 19 مرداد ماه سال 1389 ساعت 10:57 PM

آقا ما ۲ روز رفتیم شمال ! وقتی برگشتیم حس کردم ۲۱ سال عمرم رو الکی به باد دادم!! این همه ما سالی چند بار هلک هلک میرفتیم شمال خیلی به خودمون حال میدادیم میرفتیم جنگل و دریا و هلک هلک برمیگشتیم خونه!! هی خودمون رو گول میزدیم که بابااا هوا بخور!! شمال آدم میاد باید هوا بخوره دیگه!!  

راستش ما مسیر شمال رفتنمون اینجوریه که یا از جاده هراز میریم و یه سره میریم نور و رویان و اونجا اقامت میکنیم و برمیگردیم!! یا از جاده چالوس میریم و مقصدمون کلاردشت و عباس آباده و دوباره از همون جاده چالوس برمیگردیم!! دیگه نهایت تنوع‌مون اینه که از وسط راه میندازیم توی جاده دیزین و یکم پیچ میخوریم و میایم خونه!! آهان!! یه ۲-۳ بارم از اتوبان قزوین-رشت رفتیم سمت اونور!! همه‌ی اینا رو گفتم که بگم به ندرت شده بود استان مازندران فاصله بین عباس‌آباد و نور رو بریم!!  

این بار هم عباس آباد بودیم!!‌ولی چون دیدیم داریم توی ویلا کپک میزنیم ، خودمون رو غافلگیر کردیم و شبانه راه افتادیم سمت نمک‌آبرود!!  

آقا چشمتون روز بد نبینه!! به خدا دست خودم نبود این هیجاناتی که ازم متصاعد میشد!! نمک‌ابرود قدیما این شکلی نبود که!! یه شهربازی سرش داشت!! یک خط تله‌کابینم داشت!!  

وااای یعنی وقتی رفتیم کنار آبشار و من با این حبابها مواجه شدم داشتم خودم رو جر میدادم که سوار بشم!! این پسر عمه ام هم هی آبروی خاندان رو در خطر میدید و  میگفت خاک بر سرت گیلاس!! آبرو برامون نذاشتی!! هر کی ببینت فک میکنه از دهات پاشدی اومدی که انقدر ذوق‌مرگی!! خلاصه قضا و قدر یاری کرد که آبروم حفظ بشه جلو این همه تماشاچی لنگ و پاچه ام نره هوا!!  و گفتن بچه هایه به سن من رو سوار حباب نمیکنن!! 

منم همینجور در حال افسردگی بودم که یه قورباغه اندازه بند انگشت پرید جلومون!! انقدر این قورباغه جیگر بود که همون موقع میخواستم قورتش بدم!! به اصرار من و با کمک همراهان گرامی بچه قورباغه مذکور رو کردیم توی جعبه عینک!!  الان که خوب فکر میکنم میبینم این جمله رو باید در گوشی بگم: میخواستم بیارمش تهران بزرگش کنم!!  ولی بابام از اختیارات پدرانه اش استفاده کرد و مجبورم کرد حیوون بی زبون رو بندازم توی دریاچه!! ...واقعا نمیدونم با خودم اون لحظه چی فکر کردم که قورباغه رو از جمله حیوانات خانگی حساب کردم!!  

خلاصه یه کم اومدیم این طرف‌تر و چشممان به جمال کارتینگ روشن شد!! خانوادگی به دور از در نظر گرفتن آبروی خاندان به سمت گیشه بلیط هجوم بردیم و چند لحظه بعد همه سوار بر کارتینگ بودیم!! در وصف این وسیله‌ی شگفت انگیز فقط همینقدر بگم که از جمله شگفتی های خلقت است و انصافا خدا خیلی بهمون حال داده کارتینگ اختراع کرده!! یعنی روزی که خدا داشته کارتینگ اختراع میکرده به موجودی مثل قورباغه، یک دهن کجی گنده کرده!! والا!! 

وقتی سوار کارتینگ میشی با تمام نیرو پات رو روی پدال گاز فشار میدی!! اصلا مهم نیست از ترمز استفاده کنی یا نه!! من که توی همه ی پیچ ها با نهایت سرعت میپیچیدم!! آقاهه میگفت سرعتش ۱۰۰ کیلومتر در ساعته که البته من فکر میکنم کمتر بود!! توی شب با سرعت روی زمین ویژ ویژ حرکت میکنی و باد میخوره توی صورتت و آشغال میره توی چشمت و هر چی انرژی داری توی پدالها تخلیه میکنی! کلا لحظات باحالیه!! واقعا برای خودم متاسفم که تا این سن تا حالا فکر کارتینگ سواری رو هم نکرده بودم!! از این به بعد کارتینگ در برنامه تفریحی اصلی خاندان ما قرار گرفته!! و به هر کس تا حالا از این موجود ریز قل قلی ( کارتینگ!) غافل بوده پیشنهاد میدم به سمتش بشتابد!!  

حالا این وسط من توی جو سرعت و عشق و حال کارتینگم!! عمه‌ام برگشته میگه: یادته اون خواستگاره که پارسال ردش کردی؟؟ همون که گفتی پسره درون‌گراست و من ازش خوشم نمیاد؟؟ همون که همون موقع هم بهت گفتم خاک بر سرت که اینو پروندی؟؟ یادته؟؟ یادته چقدر گفتم این پسره حیفه؟؟...میگم: خب آره یادمه!! ....میگه: یادته که باباش چقدر پول دار بود!!‌.....میگم: آره بابا میدونم باباش ۲ ماه پیش فوت کرد و یه ارثیه هنگفت هم به پسره رسیده!! ولی خب که چی؟؟؟ ....میگه: همین دیگه!! خاک بر سرت!! خب ویلاشون توی شمال یه پیست کارتینگ اختصاصی داره که میتونستی هروقت میای شمال صبح تا شب کارتینگ سوار بشی!!  

یعنی الان باید اعتراف کنم که این شبه برام ایجاد شده که درون‌گرا بودن مهم تره یا پیست کارتینگ؟؟ واقعا چرا ما دخترا انقدر خریم؟؟  این همه پسر برون‌گرا ریخته و کسی تحویلشونم نمیگیره! ولی مگه چند تا پسر ،ویلاشون پیست کارتینگ داره؟؟ به هر حال از الان به بعد یکی از شرایطم برای ازدواج وجود پیست کارتینگه!! والا!! پسر خوب که نمیشه پیدا کرد!! اقلا به لذت های دنیا بچسبم!

بعدشم سوار تله کابین شدیم و رفتیم توی هپروت!! تله کابین توچال هیچ وقت این حال و هوا رو نداره!! نمک‌ابرود از توی یه جنگل فوق‌العاده رد میشی و بعد توی مه فرو میری...جوری که نتونی بیرون از کابین رو ببینی و یهو از مه میای بیرون که رسیدی بالای کوه!!  

دیگه وقت نداشتیم...ولی توی برنامه دفعه بعدمون هست که حتما سورتمه سوار بشیم!! یه سورتمه های تک نفره داره که از توی جنگل حرکت میکنه...یه چیزی تو مایه های مونو ریل خودمون...ولی اینکه باید توی جنگل پیچ پیچ بخوری یه حس ترس توی وجود ادم میندازه که عاشقشم!! ...به هر حال خوش گذشت و همه ی لذت سفر رو به کارتینگ مدیونم :دی 

پنجشنبه 24 تیر ماه سال 1389 ساعت 1:49 PM

 

کم کتاب و رمان نخوندم!!  ولی میتونم بگم یکی از بهترین و زیباترین و شیرین ترین کتاب هایی بود که تا حالا خوندم!! وقتی صفحه ی اول رو تموم میکنی دلت میخواد یکسره به خطوط کتاب چشم بدوزی و تا تمام ۶۳۹ صفحه رو نخوندی از کتاب چشم بر نداری! حس اینکه این داستان واقعیه و فقط حاصل خیال پردازیه یه نویسنده ی ماهر نیست، اشتیاقم رو برای خوندن این کتاب بیشتر میکرد! فکر میکنم هر کسی با هر نوع سلیقه ای از این کتاب لذت ببره!! توش هم عشق داره، هم معما، هم هیجان، هم مرگ و تجسس و ... 

به هر حال توصیه میکنم هر کس این کتاب رو نخونده بجنبه!! قسمتی از نوشته ی پشت جلد رو میذارم! ولی مطمئن باشین داستان کتاب خیلی هیجان انگیز تر از توضیح پشت جلد هست! 

در ضمن انتشارات لیوسا کلا کتاب های خوبی داره!! ۲-۳ سال هست که توی نمایشگاه با این انتشارات آشنا شدم!! واقعا رمان های محشری داره که به نسبت بقیه نشر ها، کمتر سانسور میکنه!! و .... 

 

  

نویسنده: لین پمبرتون 

مترجم: سیما فلاح 

انتشارات : لیوسا

 

 کیت کودک یتیمی است که در یتیمخانه‌ای در ایرلند زندگی می‌کند و استعداد نقاشی عجیبی دارد. او طی حوادثی متوجه می‌شود که فرزند نامشروع مریلین مونرو (هنرپیشه مشهور آمریکایی) و جان کندی رییس‌جمهور امریکا بوده و برای حفظ آبروی کندی مجبور شده‌اند او را به یتیمخانه بسپارند 

پشت جلد :
کیت دختری، بسیار زیبا و در عین حال لجوج و بی‌باک به شدت عاشق کشیشی جوان و خوش‌قیافه می‌شود. کشیش سعی می‌کند تسلیم جاذبه‌های جنسی کیت نشود، ولی عاقبت او در جدال میان ایمان و شهوت به نقطه اوج خود رسیده و منتهی به رسوایی می‌شود.
کیت برای رهایی از این گرفتاری به شهر دیگری می‌گریزد و تحت حمایت مردی قرار می‌گیرد و در نتیجه تعلیم، نقاش مشهوری می‌شود و عاقبت عشق را به امنیت می‌فروشد و با مرد ازدواج می‌کند.
ولی عشق او و کشیش سرانجام به رسوایی منتهی می‌شود و ناگزیر به جستجوی هویت حقیقی خود برمی‌آید. در این میان...

سه شنبه 24 فروردین ماه سال 1389 ساعت 3:26 PM

اول برید اینجا ( + )  رو بخونید تا بگم براتون!! 

از قرارهای وبلاگی اصلا خوشم نمیاد!! یعنی اصلا دوست ندارم رابطه های واقعی و مجازی قاتی بشن! ولی از همون ۲-۳ سال پیش که با خرس قهوه ای بیشتر  آشنا شدم ، دوست داشتم باز هم بیشتر آشنا بشم!! :دی  کلا شخصیتش رو دوست دارم! و در نهایت بعد از مدت ها روز ۱شنبه موفق به دیدار شدیم که شرحش رو ایشون نوشتن!  فقط من یه کوشولو میگم:

ما روز سه شنبه هفته پیش برای یکشنبه قرار گذاشتیم! این روز و ساعتی هم که اوکی شده بود به این راحتیا که نبود!! بعد از چند سال ما تونسته بودیم روی این روز و ساعت توافق کنیم!  یعنی من به خودم گفتم اگه مرده باشم هم باید وصیت کنم وراثم، جنازه ام رو ببرن سر قرار!! ...اونوقت من از ۵شنبه تب کردم!! بدنم شروع کرد به درد گرفتن!!  کارتن موز و یخچال و اینا رو دیدین وقتی خم میکنین چه جوری میشه؟؟ من گیلاسش بودم!!  انقدر بدنم درد میکرد و تب داشتم که از شنبه هر ۳ ساعت ۱ ژلوفن+ ۱ استامینوفن میخوردم تا یه کم آروم بشم!!.... یک شنبه هم خوشحال رفتم دانشگاه و ساعت ۱۱ سیدخندان بودم که با خرسی قرار داشتم!! اون موقع یا هنوز اثرات قرص توی بدنم بود یا هیجان داشتم یا نمیدونم! به هر حال حالم خوب بود!! ... ولی یک ساعت که توی شهر کتاب چرخیدیم، این بدنم شده بود مثل همون کارتن موز و یخچال و اینا! با این تفاوت که انگار دارن با پرس لهم میکنن!! وحشتناک درد داشتم!! به روی خودم هم نمیاوردم ! آخه خیلی زشته آدم دفعه اول یکی رو ببینه! بعد من همه‌اش براش ناله کنم!! اونوقت تنها خاطره ای که ازمن به یادش میمونه یه گیلاس مچاله است!! 

هر جوری بود خودم رو توی شهر کتاب کشوندم! ( خرس قهوه ای مطمئن باش خاطرت خیلی عزیزه که برات ناله نکردم!! وگرنه من دست به ناله ام خیییلی قویه!! :دی) 

بعد از توی شهر کتاب که اومدیم بیرون خوشحال بودم الان  توی ماشین خرسی میشینم و میریم  نهـــــــــــــــار چلوکباب برگ  میزنیم به بدن!! فک کن!!  

بعد خرسی جونم خیلی خرسند پیشنهاد داد پیاده بریم تا سر میدون و اونجا پیتزا بخوریم!!  با پیتزا مشکلی نداشتم!! ولی خب قاعدتا باید پیاده میرفتیم دیگه و همین یه ذره راه رفتن هم برام عذاب بود!! 

حالا رفتیم پیتزا چمن!! شلــــــوغ!! جا نیست وایسیم! چه برسه بشینیم!! خرسی گفت خب سفارش میدیم! پیاده میریم تا پارک نیاوران! پیتزامون رو اونجا میخوریم!! یعنی انقدر خوشحال شده بودم که حد ندااااشت!! اصلا هم هیچ جام درد نمیکردااا !!

خلاصه نمیدونم چی شد که خدا یاری کرد و همون جلوی چمن ، کنار خیابون غذامون رو خوردیم و کلی حرف زدیم و از پیاده رفتن معاف شدیم!! 

بعدشم که خرس قهوه ای عزیزم زحمت کشید، من رو تا خونه رسوند و همین دیگه!!  ( بگم نذاشتی بستنی بخوریم؟؟  :دی)  واقعا به من که خیلی خوش گذشت! اصلا نفهمیدم این چند ساعت چه جوری سپری شد!!  خرس قهوه ای از اون آدمهایی هست که آدم هر چی باهاش باشه، سیر نمیشه!! تازه قراره دفعه دیگه که رفتیم بیرون برام دستبند بخره :دی  

 

بعدشم هم که اومدم خونه دیدم بعــــله!! خرس قهوه ای قدمش خوب بود!! بالاخره بعد از چند سال که همیشه کابوس آبله مرغون داشتم، به واقعیت تبدیل شد!! لامصب بدجوری هم به واقعیت تبدیل شد!! الان یه اپسیلون جا نمیتونی توی بدنم پیدا کنی که جوش نزده باشه!! بگم تا کجااااهاام از اینا زده؟؟؟  فقط از ظاهرم انقدر بگم که جلو آینه میرم قبض روح میشم!! دیگه خارش و درد و ایناش بماند!! چشم چپم هم توش از اینا زده!! قدرت دیدم به یک چشم کاهش یافته!!  

این پاراگراف آخر رو در راستای جمله ی آخر خرس قهوه ای نوشتم که اذهان عمومی روشن بشه!!

  

 

 

پینوشت: پریشب رفتم دکتر ( هنوز زیاد روی پوستم دون دون نشده بود!!)!! سریع نشستم روی صندلی بیمار و گفتم : آقای دکتر من آبله مرغون دارم . برام دارو بنویسید!! دکتره چشماش گرد شد!! گفت اونوقت تو از کجا تشخیص دادی؟؟  لباست رو بزن بالا من شکمت رو ببینم!! میگم: دکتر گیر دادیا!! خب خودم میدونم آبله مرغونه!! چه اصراری داری شکمم  رو ببینی!!  بیا حالا برای نمونه این کنار گوشم یه دونه هست همینو ببین!! حالا اون دونه ای که من نشونش دادم خییییلی گنده و پرآب بودا! ولی نیش دکتره تا بنا گوش باز شد و  گفت این خیلی ریزه!‌اصلا معلوم نیست و  هیچی رو معلوم نمیکنه!! شکمت رو ببینم!!  منم حرصم گرفته بود که این گیر داده شکمم رو ببینه، برای همین هیچ جوری حاضر نبودم شکمم رو نشونش بدم!! یه دونه روی دستم نشونش دادم! بازم قبول نکرد!! دیگه نهایتا یه دونه‌ی بسیار ریز  از توی کمرم نشونش دادم و این بار راضی شد که تشخیص من درست بوده!!...بعد دکتره فک میکرد من احمقم!! میگه: برات یه لوسیون کالامین نوشتم!!باید روی پوستت بمالی!  مثل شربت توی بطریه!! یه وقت نخوریشااا !! اگه بخوری در خوشبینانه ترین حالت زخم معده میگیری!! 

بعد بهش میگم: حالا نمیشه به جای لوسیون، پماد کالامین رو استفاده کنم؟؟ میگه: نـــــــــــه!! پمادش سفید سفید روی پوستت میمونه!! زشت میشی!!  

 بعدشم گفت یه گواهی برای معلم مدرستون مینویسم که ۷ روز استراحت کنی!! میگم: دکتر من دانشگام هم دیگه داره تموم میشه!! میگه: خب برو از همین گواهیه زیراکس بگیر به همه ی استادات بده!!

پنجشنبه 19 فروردین ماه سال 1389 ساعت 4:25 PM

 

الان که اومدم خونه، توی راهرو یه گربه پرید جلوم! منم  چی کار کردم؟؟ آفرین!  یعنی من حتی رنگ گربهه رو هم ندیدم فقط  تنها ری‌اکشنم در مقابل این بلای آسمونی این بود که جیغ زدم و در رو محکم پشت سرم بستم !! تازه همچنان  نگران بودم یه وقت گربهه از توی سوراخ کلیدی جایی بیاد تو!!  

مامانم گفت از صبح  احتمالا به خاطر بی احتیاطی یکی از همسایه ها، طبق معمول در خونه باز مونده و گربه هه فکر کرده اینجا فیل هوا میکنن!! بیچاره اومده توی خونه و گیر افتاده!!  

نه! جون من خونه ی ما رو حال میکنی؟؟ امنیت در حد بــــنز  !!! بدون استثنا هر روز یکی باید در رو باز بذاره و هر چند وقت یک بار یک عدد دزد محترم کفش هامون رو بدزده!! ما هم از رو نمیریم و همچنان کفش هامون رو بیرون از خونه در میاریم!! تازه چندین ساله از این فنرها بالای در وصل کردیم و  در خودش بسته میشه و الان وضعمون اینه! وگرنه تا الان خودمون رو هم دزد برده بود!! والا! 

 داشتم میگفتم!  از وقتی من اومدم، و گویا چند ساعت قبلش، این گربهه نشسته روی پله ها و چنان با ناله هاش التماس میکنه که یکی ببرش بیرون که جگر من ( حتی من!!!) هم آتش گرفته!!  

ولی متاسفانه  انگار تمام شجاع ها و گربه دوستان کهکشان راه شیری رو توی ساختمون ما جمع کردن!! نمونه اش خود ما!! من و خواهرم و مامانم اگه از ده فرسخیمون گربه رد بشه روحمون به چیز میره! حالا توقع دارین برم براش در رو باز کنم و از طبقه ی سوم - چهارم  راهنماییش کنم از در بره بیرون؟؟ یعنی واقعا انقدر قابلیت های من رو بالا میبینین؟؟ ...احتمالا بقیه همسایه هامون هم چنین وضعی دارن که بعد از چند ساعت هنوز صدای این بیچاره میاد!!  

خیلی دلم برای گربه‌ هه ی فضول میسوزه!! همه‌اش نگرانم گرسنه باشه که اینجور میو میو میکنه!!  امیدوارم تا چند ساعت دیگه یه  قوی‌دل پیدا بشه و  تا از گرسنگی نمرده ببرش بیرون!  اونوقت  وقتی از اینجا آزاد بشه میره برای  دوستاش خاطرات دوران اسارتش رو تعریف میکنه!! میگه از هول حلیم افتادم توی دیگ و .... اوه اوه!! قیافه در حال فرار و جیغ زدن من رو هم تعریف میکنه!!  

خواستم بگم از اینور توی محیط وبلاگستان انقدر گربه دوست زیاد شده که برای بچه گربه ها سرپرست پیدا میکنن و گربه درمان میکنن و گربه میارن خونه بزرگ میکنن و اینا!! از اینور موجوداتی به نام آدم در خانه ی ما زندگی میکنن که حتی جرات نمیکنن به گربه نزدیک بشن!!  بعد احتمالا این گربهه که خونه ی ما گیر کرده بد شانس ترین گربه ی زمینه!!   

اگر هیشکی نبرش بیرون باید زنگ بزنیم آتش نشانی؟ آره؟؟ 

 

 

 

 

یکشنبه 1 فروردین ماه سال 1389 ساعت 02:32 AM

سال ۸۸ که نفهمیدم  اصلا چه جوری نیومده، رفت!!  

ایشالا هیبت ببر ۸۹ من رو بگیره و یه دستی به سر و روی این وبلاگ بکشم! 

عجالتا عیدتون مبارک تا از سفر برگردم! 

سال خوبی داشته باشید و اینا و اونا...

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>