X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل
پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 01:49 ب.ظ

 

کم کتاب و رمان نخوندم!!  ولی میتونم بگم یکی از بهترین و زیباترین و شیرین ترین کتاب هایی بود که تا حالا خوندم!! وقتی صفحه ی اول رو تموم میکنی دلت میخواد یکسره به خطوط کتاب چشم بدوزی و تا تمام ۶۳۹ صفحه رو نخوندی از کتاب چشم بر نداری! حس اینکه این داستان واقعیه و فقط حاصل خیال پردازیه یه نویسنده ی ماهر نیست، اشتیاقم رو برای خوندن این کتاب بیشتر میکرد! فکر میکنم هر کسی با هر نوع سلیقه ای از این کتاب لذت ببره!! توش هم عشق داره، هم معما، هم هیجان، هم مرگ و تجسس و ... 

به هر حال توصیه میکنم هر کس این کتاب رو نخونده بجنبه!! قسمتی از نوشته ی پشت جلد رو میذارم! ولی مطمئن باشین داستان کتاب خیلی هیجان انگیز تر از توضیح پشت جلد هست! 

در ضمن انتشارات لیوسا کلا کتاب های خوبی داره!! ۲-۳ سال هست که توی نمایشگاه با این انتشارات آشنا شدم!! واقعا رمان های محشری داره که به نسبت بقیه نشر ها، کمتر سانسور میکنه!! و .... 

 

  

نویسنده: لین پمبرتون 

مترجم: سیما فلاح 

انتشارات : لیوسا

 

 کیت کودک یتیمی است که در یتیمخانه‌ای در ایرلند زندگی می‌کند و استعداد نقاشی عجیبی دارد. او طی حوادثی متوجه می‌شود که فرزند نامشروع مریلین مونرو (هنرپیشه مشهور آمریکایی) و جان کندی رییس‌جمهور امریکا بوده و برای حفظ آبروی کندی مجبور شده‌اند او را به یتیمخانه بسپارند 

پشت جلد :
کیت دختری، بسیار زیبا و در عین حال لجوج و بی‌باک به شدت عاشق کشیشی جوان و خوش‌قیافه می‌شود. کشیش سعی می‌کند تسلیم جاذبه‌های جنسی کیت نشود، ولی عاقبت او در جدال میان ایمان و شهوت به نقطه اوج خود رسیده و منتهی به رسوایی می‌شود.
کیت برای رهایی از این گرفتاری به شهر دیگری می‌گریزد و تحت حمایت مردی قرار می‌گیرد و در نتیجه تعلیم، نقاش مشهوری می‌شود و عاقبت عشق را به امنیت می‌فروشد و با مرد ازدواج می‌کند.
ولی عشق او و کشیش سرانجام به رسوایی منتهی می‌شود و ناگزیر به جستجوی هویت حقیقی خود برمی‌آید. در این میان...

سه‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 03:26 ب.ظ

اول برید اینجا ( + )  رو بخونید تا بگم براتون!! 

از قرارهای وبلاگی اصلا خوشم نمیاد!! یعنی اصلا دوست ندارم رابطه های واقعی و مجازی قاتی بشن! ولی از همون ۲-۳ سال پیش که با خرس قهوه ای بیشتر  آشنا شدم ، دوست داشتم باز هم بیشتر آشنا بشم!! :دی  کلا شخصیتش رو دوست دارم! و در نهایت بعد از مدت ها روز ۱شنبه موفق به دیدار شدیم که شرحش رو ایشون نوشتن!  فقط من یه کوشولو میگم:

ما روز سه شنبه هفته پیش برای یکشنبه قرار گذاشتیم! این روز و ساعتی هم که اوکی شده بود به این راحتیا که نبود!! بعد از چند سال ما تونسته بودیم روی این روز و ساعت توافق کنیم!  یعنی من به خودم گفتم اگه مرده باشم هم باید وصیت کنم وراثم، جنازه ام رو ببرن سر قرار!! ...اونوقت من از ۵شنبه تب کردم!! بدنم شروع کرد به درد گرفتن!!  کارتن موز و یخچال و اینا رو دیدین وقتی خم میکنین چه جوری میشه؟؟ من گیلاسش بودم!!  انقدر بدنم درد میکرد و تب داشتم که از شنبه هر ۳ ساعت ۱ ژلوفن+ ۱ استامینوفن میخوردم تا یه کم آروم بشم!!.... یک شنبه هم خوشحال رفتم دانشگاه و ساعت ۱۱ سیدخندان بودم که با خرسی قرار داشتم!! اون موقع یا هنوز اثرات قرص توی بدنم بود یا هیجان داشتم یا نمیدونم! به هر حال حالم خوب بود!! ... ولی یک ساعت که توی شهر کتاب چرخیدیم، این بدنم شده بود مثل همون کارتن موز و یخچال و اینا! با این تفاوت که انگار دارن با پرس لهم میکنن!! وحشتناک درد داشتم!! به روی خودم هم نمیاوردم ! آخه خیلی زشته آدم دفعه اول یکی رو ببینه! بعد من همه‌اش براش ناله کنم!! اونوقت تنها خاطره ای که ازمن به یادش میمونه یه گیلاس مچاله است!! 

هر جوری بود خودم رو توی شهر کتاب کشوندم! ( خرس قهوه ای مطمئن باش خاطرت خیلی عزیزه که برات ناله نکردم!! وگرنه من دست به ناله ام خیییلی قویه!! :دی) 

بعد از توی شهر کتاب که اومدیم بیرون خوشحال بودم الان  توی ماشین خرسی میشینم و میریم  نهـــــــــــــــار چلوکباب برگ  میزنیم به بدن!! فک کن!!  

بعد خرسی جونم خیلی خرسند پیشنهاد داد پیاده بریم تا سر میدون و اونجا پیتزا بخوریم!!  با پیتزا مشکلی نداشتم!! ولی خب قاعدتا باید پیاده میرفتیم دیگه و همین یه ذره راه رفتن هم برام عذاب بود!! 

حالا رفتیم پیتزا چمن!! شلــــــوغ!! جا نیست وایسیم! چه برسه بشینیم!! خرسی گفت خب سفارش میدیم! پیاده میریم تا پارک نیاوران! پیتزامون رو اونجا میخوریم!! یعنی انقدر خوشحال شده بودم که حد ندااااشت!! اصلا هم هیچ جام درد نمیکردااا !!

خلاصه نمیدونم چی شد که خدا یاری کرد و همون جلوی چمن ، کنار خیابون غذامون رو خوردیم و کلی حرف زدیم و از پیاده رفتن معاف شدیم!! 

بعدشم که خرس قهوه ای عزیزم زحمت کشید، من رو تا خونه رسوند و همین دیگه!!  ( بگم نذاشتی بستنی بخوریم؟؟  :دی)  واقعا به من که خیلی خوش گذشت! اصلا نفهمیدم این چند ساعت چه جوری سپری شد!!  خرس قهوه ای از اون آدمهایی هست که آدم هر چی باهاش باشه، سیر نمیشه!! تازه قراره دفعه دیگه که رفتیم بیرون برام دستبند بخره :دی  

 

بعدشم هم که اومدم خونه دیدم بعــــله!! خرس قهوه ای قدمش خوب بود!! بالاخره بعد از چند سال که همیشه کابوس آبله مرغون داشتم، به واقعیت تبدیل شد!! لامصب بدجوری هم به واقعیت تبدیل شد!! الان یه اپسیلون جا نمیتونی توی بدنم پیدا کنی که جوش نزده باشه!! بگم تا کجااااهاام از اینا زده؟؟؟  فقط از ظاهرم انقدر بگم که جلو آینه میرم قبض روح میشم!! دیگه خارش و درد و ایناش بماند!! چشم چپم هم توش از اینا زده!! قدرت دیدم به یک چشم کاهش یافته!!  

این پاراگراف آخر رو در راستای جمله ی آخر خرس قهوه ای نوشتم که اذهان عمومی روشن بشه!!

  

 

 

پینوشت: پریشب رفتم دکتر ( هنوز زیاد روی پوستم دون دون نشده بود!!)!! سریع نشستم روی صندلی بیمار و گفتم : آقای دکتر من آبله مرغون دارم . برام دارو بنویسید!! دکتره چشماش گرد شد!! گفت اونوقت تو از کجا تشخیص دادی؟؟  لباست رو بزن بالا من شکمت رو ببینم!! میگم: دکتر گیر دادیا!! خب خودم میدونم آبله مرغونه!! چه اصراری داری شکمم  رو ببینی!!  بیا حالا برای نمونه این کنار گوشم یه دونه هست همینو ببین!! حالا اون دونه ای که من نشونش دادم خییییلی گنده و پرآب بودا! ولی نیش دکتره تا بنا گوش باز شد و  گفت این خیلی ریزه!‌اصلا معلوم نیست و  هیچی رو معلوم نمیکنه!! شکمت رو ببینم!!  منم حرصم گرفته بود که این گیر داده شکمم رو ببینه، برای همین هیچ جوری حاضر نبودم شکمم رو نشونش بدم!! یه دونه روی دستم نشونش دادم! بازم قبول نکرد!! دیگه نهایتا یه دونه‌ی بسیار ریز  از توی کمرم نشونش دادم و این بار راضی شد که تشخیص من درست بوده!!...بعد دکتره فک میکرد من احمقم!! میگه: برات یه لوسیون کالامین نوشتم!!باید روی پوستت بمالی!  مثل شربت توی بطریه!! یه وقت نخوریشااا !! اگه بخوری در خوشبینانه ترین حالت زخم معده میگیری!! 

بعد بهش میگم: حالا نمیشه به جای لوسیون، پماد کالامین رو استفاده کنم؟؟ میگه: نـــــــــــه!! پمادش سفید سفید روی پوستت میمونه!! زشت میشی!!  

 بعدشم گفت یه گواهی برای معلم مدرستون مینویسم که ۷ روز استراحت کنی!! میگم: دکتر من دانشگام هم دیگه داره تموم میشه!! میگه: خب برو از همین گواهیه زیراکس بگیر به همه ی استادات بده!!

پنج‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 04:25 ب.ظ

 

الان که اومدم خونه، توی راهرو یه گربه پرید جلوم! منم  چی کار کردم؟؟ آفرین!  یعنی من حتی رنگ گربهه رو هم ندیدم فقط  تنها ری‌اکشنم در مقابل این بلای آسمونی این بود که جیغ زدم و در رو محکم پشت سرم بستم !! تازه همچنان  نگران بودم یه وقت گربهه از توی سوراخ کلیدی جایی بیاد تو!!  

مامانم گفت از صبح  احتمالا به خاطر بی احتیاطی یکی از همسایه ها، طبق معمول در خونه باز مونده و گربه هه فکر کرده اینجا فیل هوا میکنن!! بیچاره اومده توی خونه و گیر افتاده!!  

نه! جون من خونه ی ما رو حال میکنی؟؟ امنیت در حد بــــنز  !!! بدون استثنا هر روز یکی باید در رو باز بذاره و هر چند وقت یک بار یک عدد دزد محترم کفش هامون رو بدزده!! ما هم از رو نمیریم و همچنان کفش هامون رو بیرون از خونه در میاریم!! تازه چندین ساله از این فنرها بالای در وصل کردیم و  در خودش بسته میشه و الان وضعمون اینه! وگرنه تا الان خودمون رو هم دزد برده بود!! والا! 

 داشتم میگفتم!  از وقتی من اومدم، و گویا چند ساعت قبلش، این گربهه نشسته روی پله ها و چنان با ناله هاش التماس میکنه که یکی ببرش بیرون که جگر من ( حتی من!!!) هم آتش گرفته!!  

ولی متاسفانه  انگار تمام شجاع ها و گربه دوستان کهکشان راه شیری رو توی ساختمون ما جمع کردن!! نمونه اش خود ما!! من و خواهرم و مامانم اگه از ده فرسخیمون گربه رد بشه روحمون به چیز میره! حالا توقع دارین برم براش در رو باز کنم و از طبقه ی سوم - چهارم  راهنماییش کنم از در بره بیرون؟؟ یعنی واقعا انقدر قابلیت های من رو بالا میبینین؟؟ ...احتمالا بقیه همسایه هامون هم چنین وضعی دارن که بعد از چند ساعت هنوز صدای این بیچاره میاد!!  

خیلی دلم برای گربه‌ هه ی فضول میسوزه!! همه‌اش نگرانم گرسنه باشه که اینجور میو میو میکنه!!  امیدوارم تا چند ساعت دیگه یه  قوی‌دل پیدا بشه و  تا از گرسنگی نمرده ببرش بیرون!  اونوقت  وقتی از اینجا آزاد بشه میره برای  دوستاش خاطرات دوران اسارتش رو تعریف میکنه!! میگه از هول حلیم افتادم توی دیگ و .... اوه اوه!! قیافه در حال فرار و جیغ زدن من رو هم تعریف میکنه!!  

خواستم بگم از اینور توی محیط وبلاگستان انقدر گربه دوست زیاد شده که برای بچه گربه ها سرپرست پیدا میکنن و گربه درمان میکنن و گربه میارن خونه بزرگ میکنن و اینا!! از اینور موجوداتی به نام آدم در خانه ی ما زندگی میکنن که حتی جرات نمیکنن به گربه نزدیک بشن!!  بعد احتمالا این گربهه که خونه ی ما گیر کرده بد شانس ترین گربه ی زمینه!!   

اگر هیشکی نبرش بیرون باید زنگ بزنیم آتش نشانی؟ آره؟؟ 

 

 

 

 

یکشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 02:32 ق.ظ

سال ۸۸ که نفهمیدم  اصلا چه جوری نیومده، رفت!!  

ایشالا هیبت ببر ۸۹ من رو بگیره و یه دستی به سر و روی این وبلاگ بکشم! 

عجالتا عیدتون مبارک تا از سفر برگردم! 

سال خوبی داشته باشید و اینا و اونا...

سه‌شنبه 14 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:04 ب.ظ

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان بنده از ۲ تا چیز در زندگی خیلی میترسم! یکی سوسکه، اون یکی هم کلاسهای ساعت ۸ صبحه! 

نه اینکه فکر کنی صبح خوابم میادآ ! نــــــــــه به جان شوما! مشکلم سر اینه که ۲ روز دیگه زمستون میشه! توی برف و بوران و تگرگ و طوفان، ساعت ۷ صبح، گرگ و میش هوا، ماشین آ سختشونه سوارم کنن!...خب به هر حال توی لیز وا لیزی ِ خیابونا رانندگی سخت میشه! اونم صبح زود!!! ...خلاصه انقدرخدا با من مهربونه که این ترم یک کلاس آزمایشگاه ساعت ۷.۵ صبح دارم!! 

جلسه اول استاده گفت کلاس رو ساعت ۸ شروع میکنه! 

منم امروز یه ربع به هشت رسیدم دانشگاه و سریع رفتم توی آزمایشگاه که وسایلم رو بذارم ( شوما بخونید رفتم جا بگیرم!! ..کلا ما ایرانی جماعت عادت داریم  اگه توی صف خالی هم وایسادیم، برای خودمون  جا بگیریم!!)..آهان!  رفتم توی آزمایشگاه که گلاب به روتون دیدم استاده با دیدن من داره خودش رو تیکه تیکه میکنه و کم مونده خسارت جبران نشدنی به وسایل آزمایشگاه بزنه! بعدشم با صدای دلنشین ِ زنانه اش فریاد زد: بـــــــــــــــرو بیـــــــــــــــــــــــرون! ساعت ۸ بیا!! 

منم دمم (‌کیفم) رو گذاشتم روی کولم و تا تونستم از اون منطقه فرار کردم و دنبال پناهگاه امنی بودم که از این جریان جون سالم به در ببرم ولی زمان قد نداد و هنوز پناهگاه پیدا نکرده بودم که ساعت ۸  شد و مجبور بودم برم سر ِ کلاس! 

وقتی همه اومدن، خانوم ِ استاد فرمودن : به علت اینکه تک تک بچه ها زودتر از ساعت ۸ رسیدن و همه بدون استثنا آویـ.زون ِ دستگیره در شدن و میخواستن قبل از ساعت ۸ وارد کلاس بشن، به علت مرتکب شدن این عمل زشت و قبیح و ناجوانمردانه، شوما باید تنبیه شوید تا انقدر سحرخیز نباشید و مگه مرض دارید کله سحر میاید دانشگاه و   از هفته آینده کلاس راس ساعت ۷:۳۰برگزار میشه!! ( تکبـــــیر) ...این وسط مسطا یکی از پسرا به حالت جگر کباب‌کنی گفت: استاد به خدا ما دیر رسیدیم! آویـ.زون دستگیره نشده بودیم!! و استاد در جواب گفت: تو غلط کردی دیر رسیدی! دهه! من خودم رنگ پیراهنت رو از پشت شیشه ی در دیدم!!...و اینجا بود که همگان ملتفت شدن اگه اون یارو پوآرو بود، این خانوم هنگامه جونشونه!! ( ** هنگامه اسم استادمونه)...همچنین افزودند: اگر هفته دیگه حتی یک نفر زودتر از ساعت ۷:۳۰ به دستگیره نزدیک بشه، تا پایان ترم کلاس ساعت ۷ تشکیل خواهد شد!! 

خب اینکه میگن  آزمایشگاه برای هر درسی، مهد علم و دانشه ،همینه!! مثلا ما امروز عملا آموختیم  دستگیره ی در، حکم ناموس ِ استاد رو داره و نباید باهاش  اوهوم اوهوم!!...یا اینکه فهمیدیم: دیر اومدن سر کلاس یک درده، زود اومدن هزار درد!..از بازگو کردن بقیه تجربیاتم معذورم! 

  

 

 

××× ظهر بعد از گذشت چند هفته از اول ترم که معلوم نبود ناهار چه مزخرفی کوفت نموده ایم، به همراه دوستان، خودمون  رو مرغ سوخاری مهمان کردیم!!...من که معده ام انقدر از این خبر شادمان شده بود که آروم و قرار نداشت!! مثل بچه ای که توپ قلقلی اش رو  بالای درخت انداختن و خودش رو به درخت میکوبه، قار و قور میکرد!!...فقط ۴۵ دقیقه تا کلاس بعدی مونده بود که وارد رستوران شدیم! بلافاصله سفارش دادیم و ۴ تایی دستهامون رو زیر چانه زدیم و به مرغی که تا چند لحظه دیگر خواهیم خورد فکر میکردیم!!...آهان! یادم رفت بگم که اول دستهامون رو خیلی خوب با آب و صابون شستیم تا چونه هامون آلوده نشه!! 

از اون ۴۵ دقیقه فقط یک ربع باقی مونده بود که غذامون رو آوردن!! چون غذای میز روبرویی رو هنوز نیاورده بودن، چشمهای اون آقایون روی میز ما زوم شده بود!! اوهوم اوهوم!! 

بنده به شخصه اول قصد داشتم با کارد و چنگال مرغم رو میل کنم که حداقل کمتر دل ِ آقایون ِ میز روبرویی آب بیفتد!! راستش در هیچ چیز اگر حساس نباشم ولی در غذا خوردن حساسم!!  حتی مدتی سعی داشتم پیتزا رو هم با کارد و چنگال بخورم و در این راه تمرینهای بسیار کردم و موفقیت هایی نیز کسب کردم!...اما هیچ وقت بخت با من یار نیست!! اینبار هم مرغش یه جوری بود! به محض اینکه کارد رو توش فروکردم، نزدیک بود از اون سر ِ میز پرت بشه بیرون!! خلاصه با خوردن سیب زمینی خودم رو سرگرم کردم که یکهو دیدم فقط ۱۰ دقیقه وقت داریم!!.. چنان استرسی بهم وارد شد که با ۱۰ انگشت دستم مرغ رو برداشتم و به نیش کشیدم!! باور کنید انقدر وقت کم بود که اگر کفش پام نبود از انگشتهای پام هم کمک میگرفتم!! 

آخ ســــوختم! مرغش داغه!...آخ ســــــــوختم! مرغش تنده!...آخ دنــــــدونم! مرغش نپخته!...اه اه چقدر ران مرغش بدمزه است!...وای دیر شــــــــد استاد رفت سر کلاس .... وای چرا هرچی میخورم تموم نمیشه؟؟....وای هنوز سالادم رو هم نخوردم!...وای دیر شــــــــد استاد رفت سر کلاس...وای سیب زمینی هام مونده!...وای دیر شــــــــد استاد رفت ....وای چقدر نوشابه اش گاز داره...وای دستم خیلی چرب شد!...وای استاد رفت سر کلاس....آخ چقدر استخوان های مرغش تیزه، به جای گوشتش استخوان خوردم...وای دیر شـــــــــــــــد استاد رفت .... لامصب با همه ی نپختگیش ولی خوشمزه است.... ( گوشه ای از اصواتی که موقع خوردن غذا از زبان من شنیده میشد!!) 

الان که دارم اینها رو مینویسم خیلی شرمنده شدم و کلی دلم برای دوستام سوخت!! بیچاره ها موقع خوردن غذا مجبور بودند علاوه بر تمام تلاششان برای به نیش کشیدن آن مرغ نپخته، استرس های زبانی و چهره ای ِ من رو هم تحمل کنند!! خب بیخود نیست که خدا میگه: من با صابرین هستم!!...البته دلم برای تمام حضار در رستوران هم میسوزه! چرا که تمام مدت به جای خوردن غذای خودشان، با خودشون فکر میکردند که آیا چه مدت است این ۴ نفر غذا نخورده اند که با این عجله و با این طرز فجـــــیع، بدون اینکه حتی از ذره ای از غذایشان بگذرند، غذا میخورند؟؟؟  

به هر حال با قدری تاخیر، اما به کلاس رسیدیم! چیزی که در اینجا برایم درس عبرت شد، اینست که برای دانشجو جماعت، فرقی نداره غذایش خوب باشد یا بد، غذایش را در رستوران بخورد یا سلف داشنگاه، غذایش سرد باشد یا گرم! برای غذایش ۲ زار بپردازد یا خیلی هزار تومان! تنها غذا بخورد یا با دوستان!!.... مهم اینه که هر چی بخوره آخرش کوفتش میشه!!

 

 

 

1 2 3 4 5 ... 21 >>